921 شماره
پنج شنبه، 11 مرداد 1386
صفحه نخست :: جامعه :: ويژه مهاجرت
گفت و گو شرق با مازيار بهروز
نيازمند يک« عفو عمومي » هستيم

مازيار بهروز استاد تاريخ دانشگاه فولرتون امريکا است.بيش از دو سال پيش در سفري به ايران تقاضاي گفت وگو درباره مهاجرت را اجابت کرد. قرار اين گفت وگو براي نشريه اي ديگر با او گذاشته شده بود ولي پس از گذشت دو سال و اندي اين مصاحبه در ويژه نامه مهاجرت روزنامه شرق منتشر مي شود.

***

آقاي دکتر به عنوان مقدمه به نظر شما آيا مي توان ايرانيان مقيم خارج از کشور را از نظر زمان، نوع و شيوه مهاجرت و زيست فردي و جمعي تقسيم و دسته بندي کرد؟

من فکر مي کنم بايد اين تقسيم بندي صورت گيرد. مهاجرت در تاريخ بشريت پديده جديدي نيست. اما آنچه در قرن بيستم شرايط نويني پديد آورده مساله مهاجرت از کشورهاي جهان سوم به کشورهاي جهان اول است. نقطه عطف اين امر در خصوص ايران در زمان پيروزي انقلاب صورت پذيرفت. به اين ترتيب نخستين سيل مهاجرت ايراني از سال هاي 57 تا 60 رخ داد. اين دوران، دوراني است که ايرانيان «اليت» اقتصادي و سياسي رژيم سابق دست به مهاجرت زدند.

اين گروه که به گفته شما تحت يک مجموعه و در پي دلايلي مشترک مهاجرت کردند آيا مشترکاً به کشور خاصي سفر کردند؟

اينان عمدتاً امريکاي شمالي را برگزيدند و اکثراً از طبقات مرفه جامعه بودند و در ميان آنان از لحاظ سني نسل جوان کمتر يافت مي شد و اگر هم بود نسل جواني بود که به همراه پدر و مادر مهاجرت کرده بودند. آنان پس از کش و قوس هاي فراوان دريافتند که در کشور ميزبان بايد در يک نقطه متمرکز شوند.

چرا؟ چه لزومي براي اين تمرکز وجود داشت؟

لزومش اين بود که آنان دريافتند که براي نشان دادن خود به عنوان يک «قدرت» و نيروهاي داراي وزن و حجم قابل توجه بهترين راه تمرکز در يک نقطه است.

اين تجربه را در امريکاي شمالي پيش از اين مهاجران ديگر از کشورهاي مختلف دنيا کسب کرده بودند يا ايرانيان مبدع چنين ايده اي بودند؟

نه، قبل از ايرانيان، چيني ها و کوبايي ها اين کار را در امريکا انجام داده بودند. به همين دليل ايرانيان براي زيست جمعي «ايالت کاليفرنيا» را برگزيدند. منطقه اي خوش آب و هوا که امروزه ايرانيان در آن «اليت» بسيار نيرومندي محسوب مي شوند.

به ويژه در شهر لس آنجلس.

بله، علاوه بر لس آنجلس، سن خوزه و سان فرانسيسکو و سانتياگو نيز شاهد مهاجرت جمعي ايرانيان بود.

اينکه مي گوييد اکثر ايرانيان مقيم امريکا از طبقه نخبگان هستند تحليل شما است يا آماري داريد؟

آمارها نشان مي دهد که حدود 25 درصد اين ايرانيان داراي مدرک فوق ليسانس به بالا هستند.

به لحاظ وضع اقتصادي چطور؟

درآمد سرانه ايرانيان مقيم کاليفرنيا از جامعه متوسط امريکا بالاتر است و در مشاغل کليدي حضور دارند و بخش عمده سرمايه ايرانيان مهاجر در امريکا موجود است. اين يک بخش در تقسيم بندي است که شما اشاره کرديد. بخش ديگر مهاجراني هستند که پس از وقوع جنگ از ايران رفتند. اينان عمدتاً از نسل جوان هستند و بسيار سياست گرا. اين گروه بيشتر در اروپاي شمالي متمرکز شدند. کشورهاي اسکانديناوي مقر اين نوع گروه هاست.

پس مي توان با نام گذاري «مهاجرت اول» و «مهاجرت دوم» تفاوت اين دو را در خروج نسل جوان از کشور در مهاجرت دوم دانست در حالي که مهاجران در نوع اول غالباً از ميانسالان و پيران بوده اند؟

اين کاملاً درست است. ضمن اينکه از نظر اقتصادي نيز مي توان اينان را به سه گروه عمده (بدون احتساب حوزه خليج فارس) تقسيم کرد. آناني که در امريکاي شمالي زندگي مي کنند عمدتاً «ثروتمندترند»، از سنين بالاتري برخوردارند، جزء «اليت اقتصادي بوده و هستند». اما آناني که در اروپاي شمالي مستقرند غالباً جزء طبقه متوسط و مياني جامعه هستند. ضمن آنکه در اقتصاد نسبتاً بسته تر اروپا در بدنه جامعه حضور دارند اما به عنوان «اليت اقتصادي» مطرح نيستند. سومين گروه نيز کساني هستند که پس از سال 1368 و روي کار آمدن دولت آقاي هاشمي و پايان جنگ به سوي «ژاپن» رفتند. اين مجموعه نيز عمدتاً از ميان نسل جوان برخاسته بودند. آنان جوانان بيکاري از طبقه تحتاني جامعه بودند که اغلب به دنبال «کارهاي يدي و فيزيکي» بودند. عده اي در ژاپن به کار فيزيکي و عده اي هم متاسفانه در باندهاي موادمخدر مشغول به فعاليت شدند.

شما مهاجران ايراني را به دو نوع يا به دو نسل تقسيم بندي کرديد. حالا مي خواهم بدانم سرمايه هايي که توسط اين مهاجران از کشور خارج شد در کشور ميزبان در چه مجاري و حوزه هايي تزريق شدند؟

ابتدا بايد گفت که در نخستين ادوار مهاجرت بخشي از سرمايه ها از ايران خارج شد و بخش عمده سرمايه را آنان در طول اين 25 سال خود، ساخته اند. بخشي از اين توليد سرمايه را جواناني ساختند که در همان جا تربيت شدند و رابطه فرهنگي ضعيفي با موطن خود داشتند. اما در مورد سوال شما بايد بگويم که آنان تقريباً در همه حوزه ها حضور دارند. در حوزه هاي صنعتي، IT، در صحنه پزشکي، حقوق (که در امريکا کار مشکلي است) و...

سوال من از اين جهت است که هنگامي که مهاجرت به هر دليلي از يک کشور به کشور ديگر اتفاق مي افتد، اليت هاي اقتصادي به خصوص و نخبگان ديگر حوزه ها غالباً مي کوشند فعاليت ها و سرمايه خود را در کشور ميزبان در نقاط خاصي متمرکز کنند. شايد به اين دليل که بتوانند خلاء غربت و بيگانگي و در اقليت بودن را با تسلط و اشراف در حوزه هايي خاص جبران کنند. اما با توجه به گفته هاي شما گويي در مورد ايرانيان مهاجر اين قاعده صادق نيست يا هنوز اين اتفاق نيفتاده است.

يا هنوز به دوره تکامل يافته نرسيده است. اينان نتوانستند بخشي از بازار را تحت تصدي خود درآورند. به اين دليل که مهاجران همگي در يک حوزه مشترک فعال نبوده اند.

يعني از اقشار مختلف بوده اند و با تخصص هاي گوناگون؟

بله، مثلاً سرمايه داري که در ايران به کار پرورش دام مشغول بوده، سرمايه خود را به هنگام مهاجرت به کاستاريکا منتقل کرده و دام هاي پرورش يافته را از آنجا به امريکا صادر مي کند. به همين صورت سرمايه گذاري هايي که در بخش کامپيوتر و بورس و صنعت متمرکز شده اند. اما بحث من حول يک محور عمده است. نخست در مورد اين گروه که گفته مي شود بين 600 تا 800 ميليارد دلار ثروت دارند که اين رقم براي هر کشور جهان سوم رقمي بسيار رويايي است. اين ميزان سرمايه مي تواند در بازسازي، رشد تکنولوژي و پديد آوردن توسعه پايدار در کشور بسيار موثر باشد.

اين رقم ميزان نقدينگي آنها است يا ميزان استعداد اقتصادي آنها؟

قدر مسلم ما به لحاظ آماري دچار مشکل هستيم و نمي توانيم ميزان دقيق نقدينگي را داشته باشيم. اين در واقع پتانسيل اقتصادي است و شامل مجموعه اعتبارات و استعدادها بالقوه و توانمندي اقتصادي است. ما براي توسعه پايدار به پارامترهايي چون نيروي انساني ماهر، سرمايه و تکنولوژي نيازمنديم. استنباط من اين است که مجموع اين پارامترها امروز در ايرانيان خارج از کشور وجود دارد. آنان به دليل ممتد بودن اقامت چراغ سبزهاي تکنولوژي را مي شناسند. اما ما اين امر را فراموش کرده ايم. ما در حال حاضر دچار دو مشکل هستيم؛ اول اينکه ما نتوانستيم با نيروي انساني ماهري که مهاجرت کرده و صاحب سرمايه شده (که تنها 3 تا 5 درصد آنها سياسي هستند و با نظام دچار مشکل اند) ارتباط درستي برقرار کنيم و از همه مهم تر اينکه وزارت خارجه ما به دليل ضعف آمار در مورد ايرانيان خارج از کشور از عدد 3 تا 5 ميليون نفر استفاده مي کند. در صورتي که دستيابي به آمار نسبي کار مشکلي نيست. دفتر حافظ منافع ما در امريکا در ارتباط گيري با NGO هاي فعال در آنجا و پردازش اطلاعات دقيق در مورد آنان ناموفق است.

با اين وصف تعامل ايرانيان مقيم خارج با سفارت ايران هم مي بايست دچار مشکل باشد، درست است؟

دقيقاً. ايراني مهاجر در غرب، خود را در برابر سفارت ايران غريبه حس مي کند اين احساس بيگانگي خطرناک است.

ما در حال حاضر در دو سطح بحث مي کنيم. نخست اينکه رابطه حاکميت ما به طور يکپارچه به اضافه زيرمجموعه ها اعم از وزارت خارجه و... با ايرانيان خارج از کشور ضعيف يا قطع شده است. از سوي ديگر سرمايه داران و صنعت گران ايران هم گويي رابطه کاناليزه شده و روتين با ايرانيان صاحب پول و سرمايه در خارج از کشور ندارند. دليل اين امر چيست؟

در مورد اول، وزارت خارجه ما بايد تغيير نگرش پيدا کند که ايراني خارج از کشور بيگانه نيست. تازه سفرايي که چنين مي انديشند فوراً متهم به ليبرال بودن و انواع اتهامات مي شوند و در نتيجه تلاش مي شود که از اين ديکته ها ننويسند که غلط هم نداشته باشد در بخش دوم هم شما گفتيد حقيقت اين است که سرمايه داران ما پس از انقلاب طبقه جديد نوپديدي هستند که اتفاقاً ضعيف هم هستند. بخش خصوصي ايران هم دچار فترت و ضعف است. چراکه سيطره دولت بر اقتصاد آنقدر پررنگ است که 80 تا 85 درصد اقتصاد ملي در اختيار دولت است. در اين وضع بخش خصوصي کوچک خرده شده قابل ارائه در سطح بين المللي نيست. به اضافه اينکه اينان براي ارتباط با خارج از نظر سياسي دچار واهمه هستند. اين جو ناامني که ايجاد کرده ايم، هم به ديپلمات هايمان و هم به سرمايه دارهايمان براي انتقال تکنولوژي بيشترين آسيب را به لحاظ رواني وارد کرده است.

راه حل هاي شما براي فصل اين تخاصم و رفع نگرش بيگانه انگاري و حذف ناامني در برقراري ارتباط ميان ايرانيان داخل و خارج از کشور چيست؟ براي آنکه ما بتوانيم در سايه يک ارتباط مدون و کاناليزه و سودده اقتصادي و شامل تعاملات فرهنگي و اجتماعي بتوانيم رابطه اي منطقي داشته باشيم؟

ابتدا بگويم که منظور از ارائه طرح اين نيست که همه 4 يا 5 ميليون نفر مهاجر يا مقيم خارج از کشور برگردند. اين امر نه ممکن است و نه مطلوب. مهم ايجاد ارتباط است. تجربه موفقي که هند و چين پيش از ما انجام دادند و توانستند با شهروندان خارج نشين خود ارتباطي دوجانبه برقرار کنند. مثالي مي زنم، مثلاً جامعه پزشکان ايراني مقيم امريکا در حال حاضر جامعه اي نيرومند و نخبه هستند. دليلي ندارد همه آنان به تهران بيايند و مطب داير کنند. اما هيچ اشکالي هم ندارد که آنان بيمارستاني را تحت عنوان «بيمارستان پزشکان ايراني مقيم امريکا» تاسيس کنند و به طور گردشي پزشکان و جراحان متخصص به ايران بيايند و به جاي اعزام بيمار به خارج، پزشکان متخصص را از خارج در ايران متمرکز کنيم تا آخرين تکنولوژي ها را به مردم خود ارائه کنند. اين مثال در همه ابعاد قابل بسط و گسترش است. مهم ايجاد اين ارتباط سالم است.

چه شرايطي را بايد فراهم سازيم؟

نکته مهم اين است که ما بتوانيم آزادي هاي مدني آنان را تضمين کنيم. مشکل اصلي ما که باعث فرار مغز هاست «منزلت اجتماعي» است. چون ما پي درپي منزلت هاي اجتماعي را زير سوال مي بريم، فرد احساس بحران «منزلت اجتماعي» مي کند. از سويي آزادي هاي مدني او را خدشه دار مي کنيم. الان يکي از دلايل فرار مغز ها فشار خانواده هاست. ممکن است يک استاد دانشگاه صنعتي شريف يا يک نخبه ديگر، خود چندان رضايتي به خروج از کشور نداشته باشد. اما او پسر و دختر جوان دارد. آنها به پدر فشار مي آورند که ديگر اينجا نمانند. عدم اطمينان به آينده باعث مي شود نه تنها «رفتگان» را جذب نکنيم بلکه باعث خروج «ماندگان» هم بشويم. به اعتقاد من سخن بهروز افخمي که در مجلس گفته بود؛ «من تحت فشار فرزندانم براي خروج از ايران هستم» واقعاً درد بسياري از اليت اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و هنري جامعه است.

به نظر مي رسد ما در حوزه اقتصاد به طور مبرهن نيازمند انتقال سرمايه ايرانيان خارج از کشور هستيم. ممکن است در بخش فرهنگ اين امر به چشم عده اي نيايد اما در بخش اقتصاد اين مساله آشکار است. وضعيت فرضي اي را مجسم کنيد که ايرانيان خارج از کشور به ايران بيايند و آن ارتباط ايده آل برقرار شود. شايد عده اي نگران باشند و عده اي هم از سر کنجکاوي مايل باشند بدانند در اين صورت ورود اين حجم سرمايه چه تاثيراتي در حوزه اقتصاد و به تدريج در عرصه اجتماعي، سياسي و فرهنگي برجاي خواهد گذاشت؟

ببينيد جهان امروز، جهان تعامل است. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم اين تعامل جهاني صورت مي پذيرد. من تصور مي کنم عده اي که نگران آنند که اگر ايرانيان خارج از کشور بازگردند در اينجا تعارضات فرهنگي و مشکلات عديده ايجاد مي شود، بيهوده نگرانند. اين نگراني بيش از حد و بي جهت است. وقتي با استفاده از وسايل ارتباط جمعي جوانان مي توانند با هر پديده اي ارتباط بيابند چرا بايد بيش از اين نگران بود. اگر بخش عمده بحران هاي اجتماعي را معلول ضعف اقتصادي بدانيم و دلايل اصلي افزايش آمار جرم و جنايت را در عرصه اقتصاد جست وجو کنيم شايد حضور ايرانيان خارج از کشور، با سرمايه گذاري، ايجاد اشتغال و ايجاد تحولي اساسي در عرصه اقتصادي سبب ساز کاهش جرائم اجتماعي شود. يعني نه تنها بازگشت ايرانيان مهاجر خسارت زا نيست بلکه سودآور هم هست.

به خصوص در حوزه مديريت. به گمانم تسلط آکادميک ايرانيان خارج از کشور و زيست در جامعه اي منظم و بوروکراسي کارآمد و دسترسي به آموزش هاي تئوريک مديريتي مي تواند فراتر از تزريق سرمايه، امکانات پراکنده و استعدادهاي گسسته موجود در ايران را تحت مديريتي قوي به کارآمدي برساند.

دقيقاً. تنها يکي از پارامترهاي توسعه پايدار، سرمايه است. تازه ما جزء کشورهايي هستيم که از نظر سرمايه به ويژه ارز معتبر به دليل داشتن نفت مشکل چنداني نداريم. بلکه مشکل اصلي ما در عرصه مديريتي و فناوري و تکنولوژيکي است. ما مديريت نوين و علمي نداريم. لذا حضور آنان مغتنم خواهد بود به شرط آنکه ميان مديران طراز اول کشور شجاعت تصميم گيري وجود داشته باشد. اگر ما نتوانيم يک «عفو عمومي» اعلام کنيم قادر به جذب آنان نخواهيم بود. اينکه ما بنابر اعلام صندوق بين المللي پول بزرگ ترين کشور صادر کننده نخبه و نيروي انساني باشيم، چندان خوشحال کننده نيست.

مهاجران...

 پروفسور لطفي زاده

کاوه مشکات؛ مشکلات و موانع براي او که بيش از نيم قرن از مهاجرت اش مي گذرد بيش از ديگران بوده، چنانچه خودش در اين باره در جايي گفت؛ «شصت سال پيش، زماني که به امريکا رفتم، اوضاع خيلي بدتر از اين بود و حتي اگر فردي نام خارجي مي داشت مي توانست سرآغاز مشکلات براي او باشد و با اين اسم شما نمي توانستيد شغلي بگيريد.

به خاطر دارم زماني که در ايران بودم و به دبيرستان البرز مي رفتم، به يک امريکايي گفتم که مي خواهم براي ادامه تحصيلات به امريکا بروم و در جواب به من گفت که تو ديوانه اي و من نفهميدم که چرا به من گفت ديوانه. وقتي رسيدم به امريکا متوجه شدم که او حق دارد، چرا که ما نمي توانيم شغلي داشته باشيم؛ کاملاً غيرممکن بود.» پروفسور لطفي زاده بيش از 60 سال است که در امريکا زندگي مي کند، او ديگر کمتر مي تواند به فارسي روان صحبت کند و بيشتر حتي در برخورد با هموطنان ايراني به زبان انگليسي سخن مي گويد.

او ده ساله بود که در اثر قحطي و گرسنگي سراسري پديد آمده در سال 1931 توسط استالين، ناچار شد به اتفاق خانواده به وطن پدري اش ايران بازگردد.

پدرش يک ژورناليست ايراني بود که در آن زمان به دلايل شغلي در باکو به سر مي برد و مادرش يک پزشک روسي. لطفي زاده در تهران به تحصيل در دبيرستان البرز نائل شد و در امتحانات سراسري ورود به دانشگاه، مقام دوم را کسب کرد و در سال 1942 رشته الکترونيک دانشگاه تهران را با موفقيت به پايان رساند و در حين جنگ جهاني دوم براي ادامه تحصيلات به امريکا رفت. وي در سال 1946موفق به اخذ مدرک ليسانس از «انستيتو تکنولوژي ماساچوست» و در سال 1949 مدرک دکترا از «دانشگاه کلمبيا» در نيويورک شد و در همين دانشگاه با تدريس در زمينه تئوري سيستم ها کارش را آغاز کرد. او در سال 1959 به برکلي رفت تا به تدريس الکتروتکنيک بپردازد و در سال 1963 ابتدا در رشته الکتروتکنيک و پس از آن در رشته علوم کامپيوتر کرسي استادي گرفت.

امروزه در دنياي علم نام لطفي زاده مترادف با منطق فازي است،در يک نگاه تئوري فازي لطفي زاده را اينگونه مي توان تشريح کرد؛ برخلاف آموزش سنتي در رياضي، او منطق انساني را وارد رياضي کرد. شايد بتوان با دو رنگ سياه و سفيد مثال بهتري ارائه داد. اگر در رياضي، دو رنگ سفيد و سياه را صفر و يک تصور کنيم، منطق رياضي، طيفي به جز اين دو رنگ سياه و سفيد نمي بيند و نمي شناسد. ولي در مجموعه هاي نامعين فازي لاجيک، بين سياه و سفيد مجموعه اي از طيف هاي خاکستري را هم ملحوظ مي کند و به اين طريق فصل مشترک ساده اي بين انسان و کامپيوتر به وجود مي آورد.

اين منطق حدود چهل سال پيش در امريکا توسط وي پايه ريزي شد و براي اولين بار در سال 1974 در اروپا براي تنظيم دستگاه توليد بخار، در يک نيروگاه کاربرد علمي پيدا کرد و متعاقب آن، کاربردهاي عملي ديگري نيز در عرصه اتوماتيزه کردن، در صنايع اروپا و مناطق نظامي امريکا پيدا شدند. تحول واقعي در کاربرد منطق فازي در سال 1980 در ژاپن اتفاق افتاد و از آن زمان، ژاپن در بازار فازي نقش پيشرو دارد.

در سال 1987 بود که متروي «سنداي» ژاپن با سيستم فازي هدايت شد و به ويژه در عرصه وسايل الکترونيکي و دستگاه هاي خانگي در سال 1990 «فازي» در ژاپن به عنوان کلمه سال انتخاب شد و اينگونه کشور سازنده روبوت ها و هوش مصنوعي اين منطق را با سرعتي روزافزون کامل مي کند.لطفي زاده به طور رسمي از سال 1991 بازنشسته شده است، وي مقيم سانفرانسيسکو است و در آنجا به پروفسور «زاده» مشهور است. لطفي زاده به هنگام فراغت به سرگرمي محبوبش عکاسي مي پردازد. او عاشق عکاسي است و تاکنون شخصيت هاي معروفي همچون روساي جمهور امريکا، ترومن و نيکسون رو به دوربين وي لبخند زده اند.

پروفسور لطفي زاده داراي 23 دکتراي افتخاري از دانشگاه هاي معتبر دنيا است که در اصل اين دانشگاه ها با اعطاي دکتراي افتخاري به اين مرد بزرگ به خودشان اعتبار داده اند. لطفي زاده بيش از 200 مقاله و پژوهش را به تنهايي در کارنامه علمي خود دارد و در هيات تحريريه پنجاه مجله علمي دنيا مقام «مشاور» را داراست. لطفي زاده در جايي درباره وضعيت کنوني امريکا و حضور مهاجران چنين گفته است، نظري که نشان از وضعيت امروز مهاجران در امريکا را دارد؛ «امروز به هر کجا که مي روي مي تواني حضور خارجيان را ببيني...در امريکا اوضاع به گونه اي است که شما مي توانيد مدارج ترقي را طي کنيد، ولي در مرحله اي خارجي بودن باعث توقف مي شود. شايد بتوانيد رئيس دانشکده بشويد، ولي رئيس دانشگاه شدن تقريبأ غيرممکن است. افراد زيادي هم در استخدام دولت امريکا نيستند ولي در کانادا وضع به شکل ديگري است.»

 کريستين امان پور، خبرنگاري از ايران

مونا حسيني؛ يکي از 100 زن قوي دنيا به روايت مجله Forbes. خب البته خيلي از زنان مي توانند در اين ليست جا داشته باشند. اما آنچه ما دنبالش بوديم کسي نبود جز «کريستين امان پور» خبرنگاري ايراني در ايالات متحده امريکا.

تنها زمان کوتاهي پس از تولد کريستين در لندن، او به همراه مادر انگليسي اش پاتريشيا و پدر ايراني اش محمد، به تهران آمد. کودکي کريستين در ايران سپري شد. اما او و خانواده اش پس از انقلاب به انگلستان مهاجرت کردند.چند سال بعد، امان پور به ايالات متحده امريکا رفت تا در رشته روزنامه نگاري تحصيل کند. چگونگي رفتن او به اين دانشگاه هم البته جذاب است. گويا خواهر کريستين در رشته روزنامه نگاري دانشگاه Rhode Island پذيرفته مي شود اما از رفتن به دانشگاه صرف نظر مي کند و از آنجا که مي توانسته کس ديگري را به جاي خود معرفي کند، کريستين را به دانشگاه معرفي مي کند. از اين جاست که زندگي کريستين امان پور کاملاً اتفاقي با روزنامه نگاري پيوند مي خورد.

کريستين کار خبري را با بخش خبر WBRU-FM آغاز کرد، زماني که در دانشگاه تحصيل مي کرد.

پس از تحصيل، او به NBC رفت و در سال 1983 بود که به استخدام CNN درآمد. آن چه کريستين امان پور را در دنياي خبري مشهور کرد، جنگ خليج فارس بود که در آن عراق به کويت حمله کرد. سال 1990. پس از آن او به بوسني رفت تا از جنگ بوسني گزارش هايي تهيه کند.

کريستين گزارش هاي خوبي از بوسني فرستاد و با اين همه فرستادن اين گزارش هاي احساسي از سارايووي در محاصره، به اين منجر شد که تعدادي از بينندگان و کارشناسان او را به عدم رعايت بي طرفي متهم کنند. تا جايي که او مجبور شد به آنها پاسخ دهد؛ «موقعيت هاي زيادي هست که نمي توان در آنها بي طرف بود چون ممکن است اين برخورد بي طرفانه همدستي به نظر برسد. بي طرف بودن به اين معنا نيست که با هر دو طرف يک برخورد يکسان داشته باشيد و به هر دو طرف حق مساوي بدهيد، بلکه بدان معنا است که از هر طرف چيزي را بيان کنيد که واقعاً مي بينيد.»

از سال 1996 تا 2005، کريستين با CBS براي برنامه 60 دقيقه قرارداد بست. گزارش هاي او در اين برنامه بود که برايش جايزه Peabody را به ارمغان آورد، در سال 1998. در سال 1993، او همچنين جايزه George Polk را براي گزارش هاي تلويزيوني اش برد و براي بار دوم موفق شد در سال 1996، به همراه آنيتا پراتاپ، به George Polk دست يابد. اين جايزه براي گزارش هاي خارجي تلويزيوني «جنگ در افغانستان» به کريستين رسيد. موفقيت ها و شهرت امان پور به اين منجر شد که با جيمز بيکر سخنگوي کاخ سفيد امريکا ازدواج کند.در حال حاضر امان پور يکي از شناخته شده ترين خبرنگاران بين المللي در تلويزيون امريکا است. همين توانايي کار کردن در مناطق خطرناک است که او را به يکي از برجسته ترين خبرنگاران دنيا بدل کرده است.

او به زبان هاي انگليسي، فرانسه و فارسي مسلط است. کريستين امان پور در سال 2006 به خاطر خدماتش به روزنامه نگاري عنوان دکتراي افتخاري از دانشگاه ميشيگان را گرفت. 

انوشه انصاري نخستين زن فضانورد

نگار حسيني؛ همين يک سال پيش بود که روي موبايل خيلي از ما پيام کوتاهي مخابره شد؛ «انوشه انصاري به فضا رفت. به اميد روزي که همه زن ها به فضا بروند.»... البته منظور من از آوردن اين جمله تحريک دوستان فمينيست نبود. فقط مي خواستم حجم معروفيت انوشه انصاري را يادآوري کنم.

هر چند نخستين زن فضانورد بودن به تنهايي کافي است تا در صدر اخبار جهاني قرار بگيريد. پيام کوتاه موبايل ايراني ها که جاي خود دارد... بگذريم. وقتي انوشه انصاري در سپتامبر 1966 در مشهد متولد شد، کسي تصور نمي کرد چند دهه بعد در ليست خبرسازترين زنان جهان جاي بگيرد. سال 2006 بود. نخستين زن به فضا رفت. پيام کوتاه روي موبايل ايراني ها بي سبب نبود. نخستين زن فضانورد يک ايراني مهاجر بود. زني در ايالات متحده امريکا.

انوشه در سال 1984 به ايالات متحده رفت وقتي يک دختر کوچک بود و به سختي انگليسي صحبت مي کرد.

سال هاي پاياني دبيرستان انوشه در امريکا گذشت. پس از آن بود که براي گرفتن مدرک کارشناسي در رشته مهندسي الکترونيک و علوم کامپيوتر وارد دانشگاه جرج ميسون شد.

او بعد از پايان موفقيت آميز دوره ليسانس براي کسب مدرک فوق ليسانس خود وارد دانشگاه جرج واشنگتن شد. پس از گرفتن مدرک کارشناسي ارشد در رشته مهندسي الکترونيک، انوشه براي کار به سراغ شرکت هايي چون MCI وCOMSAT رفت و پروژه هاي موفقيت آميزي را در آن شرکت ها به سرانجام رساند. در سال 1994 ميلادي مطابق با 1372 خورشيدي، انوشه به همراه همسرش حميد و برادر همسرش امير انصاري شرکتي به نام تله کام تکنولوژي (TTI) را در تگزاس پايه گذاري کرد. اين شرکت، تامين کننده تجهيزات مورد نياز شبکه هاي کامپيوتري بود.اين شرکت در سال 2000 توسط سونوز نتورک خريداري شد. انوشه انصاري در سال 2000 جايزه نخست کارآفريني ملي ايالات متحده امريکا را به دست آورد. در سال 2001 مجله فورچيون انوشه را در ليست تاجران موفق ثبت کرد. او از دوران جواني به فضانوردي علاقه مند بود. فعاليت هاي اقتصادي انوشه و همسرش ثروت فراواني براي آنها به بار آورد. روياي سفر به فضا اما همچنان ذهن انوشه را پر کرده بود.

سرانجام انوشه انصاري براي سفري به ايستگاه بين المللي فضايي ثبت نام کرد. سال 2006 بود. 8 مه 2006. سفر حدود 20 ميليون دلار هزينه برمي داشت. سازمان فضايي روسيه به طور رسمي اعلام کرد که انوشه انصاري به عنوان نخستين زن گردشگر فضايي در يکي از پروازهاي فضاپيماي سايوز به مدار زمين سفر خواهد کرد.اما شانس با انوشه بود تا نخستين توريست فضايي زن زودتر از آنچه انتظارش را داشت به آرزوي خود برسد. رد صلاحيت پزشکي داوطلب ژاپني «دايسوکه انوموتو» سفر انوشه را حدود شش ماه به جلو انداخت. انوشه در 23 شهريور 1385 راهي ايستگاه بين المللي فضايي (ISS) شد. وقتي از انصاري پرسيدند در آستانه سفر به فضا چه آرزويي دارد، گفت؛ «دلم مي خواهد همه زنان جوان و دختران به خصوص در کشورهاي خاورميانه- که فرصت ها براي آنها به اندازه مردان فراهم نيست-خواب هايشان تعبير شود. اين ممکن است غيرممکن به نظر برسد اما من معتقدم آنها مي توانند به آرزوهايشان برسند اگر آنها را در قلب هايشان پنهان کنند.»

 پروفسور فيروز نادري

پس از گرفتن ديپلم از دبيرستان انديشه تهران در سال 1964 راهي امريکا شد و در سال 1976 دکتراي الکترونيک خود را گرفت. سپس به وطن بازگشت و در مرکز سنجش از راه دور ايران مشغول به فعاليت شد.

نبود امکانات و شرايط باعث شد او بار سفر ببندد و به امريکا مهاجرت کند. مهاجرتي که تا به امروز بازگشتي نداشته است. او با بازگشت به امريکا فعاليت خود را در ناسا آغاز مي کند که تاکنون (که وي معاون آزمايشگاه پيشرانش جت است) ادامه داشته است. نادري از سال 1996 مدير برنامه منشاء حيات ناسا بود. وي در سال 1976 به JPL پيوست و به عنوان مدير آزمايشات پروازي علوم فضا و مدير طرح تفرق سنج (Scatterometer) ناسا به کار پرداخت. علاوه بر اينها وي در مرکز مديريت ناسا، سرپرستي برنامه فناوري ارتباطات پيشرفته ماهواره اي را بر عهده داشت و در JPL نيز مدير برنامه ماهواره هاي متحرک بود. وي از سال 2000 نيز مديريت برنامه تازه تاسيس مريخ را بر عهده گرفت.

وظيفه مرکز برنامه مريخ آن است که تمام تحقيقات مربوط به مريخ را هدايت و برنامه ريزي کند. وي در فروردين ماه 1379 به سمت مدير پروژه هاي اکتشاف مريخ منصوب شد. جايگاه علمي اين دانشمند ايراني باعث شد نشريه ساينس در سال 2004 ميلادي دست به انتخاب 10 رويداد تاثيرگذار علمي بشر بزند و در راس فهرست اين نشريه معتبر نام کاوش هاي روباتيک سياره سرخ فام مريخ قرار داشت که دو خودروي کوچک کاوشگر موفق به انجام آنها شده بودند. Spirit و Opportunity اينک به عنوان نقطه اوجي بر فناوري هاي فضايي انسان به شمار مي روند اما در پشت اين ماموريت ويژه حضور مديريت برجسته يک شخص نمايان بود. مهاجرت فيروز نادري در اوايل انقلاب باعث شد او به مرور به مدارج بالاي علمي دست يابد؛ دانشمند شيرازي که امروز در ناسا و در بسياري از محافل علمي دنيا داراي جايگاه ويژه و درخور توجهي است.

پروفسور فيروز نادري که پيش از آن مديريت طرح سرمنشاء ناسا را برعهده داشت بعد از يک فصل ناکامي، طرح اکتشافي مريخ را پيشنهاد داد و مديريت آن را بر عهده گرفت که ماموريت دوقلوهاي مريخ نورد را بايد نقطه اوجي در کارنامه او دانست.

او بعد از 5 سال مديريت اين طرح به سمت مديريت ارشد برنامه ريزي استراتژيک آزمايشگاه جت پيشران ناسا منصوب شد تا حوزه مديريتي خود را به تمامي ماموريت هاي کاوش بدون سرنشين فضايي در گوشه و کنار منظومه شمسي گسترش دهد.

فيروز نادري بارها از سوي مجامع جهاني به واسطه خدماتش به دانش و فناوري و ديدگاه انسان معاصر مورد تقدير قرار گرفته است و از جمله مي توان به نشان افتخار ناسا و جايزه ليبرال پرايز اشاره کرد. جايزه اي که پيش از او به پاپ بنديکت 16 اهدا شده بود.

چندي پيش خبر آمدن پروفسور نادري در مراکز علمي پيچيد ولي اين خبر به همان سرعتي که پخش شده بود، در انبوه خبرها و اتفاقات گم شد.

پروفسور فيروز نادري در 26 اسفند سال 1324 در شيراز به دنيا آمد. وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در ايران به اتمام رساند و پس از آن به امريکا مهاجرت کرد و تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته مهندسي برق پي گرفت؛ وي دوره کارشناسي خود را در دانشگاه ايالتي آيووا و کارشناسي ارشد و دکتراي خود را در دانشگاه کاليفرنياي جنوبي به اتمام رساند.

ميلان کوندرا؛ تبعيد به خاطر عقيده
در سال 1979 به خاطر انتشار کتاب «خنده و فراموشي» از تبعيت چکسلواکي محروم شد.اين در حالي بود که ميلان کوندرا از سه سال قبل به عنوان استاد مهمان در يکي از دانشگاه هاي فرانسه مشغول تدريس بود.

کوندرا به همين دليل به فرانسه مهاجرت کرد و در سال 1981 تبعه فرانسه شد. کوندرا قبل از تبعيد از موطن و در اواخر دهه 40 همچون بسياري از روشنفکران آن زمان با علاقه به حزب کمونيست پيوست، ولي در سال 1950 به خاطر تمايلات فردگرايانه از اين حزب اخراج شد. اما بار ديگر از 1956 تا 1970 به اين حزب پيوست.

کوندرا به همراه بسياري از نويسندگان و هنرمندان چکسلواکي در دوره کوتاه «بهار پراگ» در سال 1968 حضور داشت. دوره اي که تصور مي رفت اقدامات اصلاح طلبانه به بار بنشيند ولي طرفداران اتحاد شوروي مانع از شکل گيري اين روند شدند.

اما فعاليت هنري اين نويسنده مهاجر به دوران پس از جنگ جهاني دوم بازمي گردد.

ميلان کوندرا بعد از جنگ جهاني دوم و قبل از شروع تحصيلات دانشگاهي مدتي به عنوان کارگر و نوازنده جاز کار مي کند. سپس وارد دانشکده شده و به مطالعه در مورد موسيقي، فيلم، ادبيات و زيبايي شناسي در دانشگاه «چارلز» شهر «پراگ» مي پردازد. پس از پايان تحصيلاتش نيز مدتي به عنوان دستيار و سپس به عنوان استاد دانشکده فيلم آکادمي هنرهاي نمايشي پراگ مشغول به کار شد و در همان زمان اشعار، مقالات و نمايشنامه هاي خود را منتشر مي ساخت و بعدها به جمع نويسندگان مجلات ادبي چون «Literarninoving» و «Listy» پيوست. بعد از فارغ التحصيل شدن، در سال 1952 به عنوان سخنران در زمينه ادبيات جهان در آکادمي فيلم منصوب شد. سال 1953 اولين کتابش که مجموعه شعري تحت عنوان «انسان، باغ بزرگ» بود، منتشر شد و در سال هاي دهه 50 به عنوان مترجم، مقاله نويس و نمايشنامه نويس کار مي کرد.

به واقع کوندرا بعد از انتشار مجموعه سه قسمتي اش تحت عنوان «عشق هاي خنده دار» شناخته شد. خالق «جاودانگي» در اين نوشته ها به اجبارهاي دوران استالين مي تازد، ادبيات دولتي را نکوهش کرده و به دفاع از انديشه آزاد و مفهوم حقيقي هنر مي پردازد. آن هم هنر سوسياليستي.

آخرين مجموعه شعرش با عنوان «تک گويي»، سال 1957 و با شروع امواج آزادي خواهي در کشورش چاپ مي شود. نويسنده «ژاک و اربابش» پس از آن ديگر مجموعه شعري چاپ نمي کند و به نوشتن رمان روي مي آورد، چرا که «تک گويي» هم مانند «عشق هاي خنده دار» مورد تهاجم اعضاي حزب واقع شد و تا 8 سال بعد اجازه تجديد چاپ نيافت. «عشق هاي خنده دار» سعي در نشان دادن روي ديگر مناسبات ويرانه و عاشقانه در جامعه اي متلاطم دارد و به فردگرايي متهم مي شود.

در سال 1968 و پس از اشغال چکسلواکي توسط نيروهاي شوروي، انتشار و عرضه کتاب هاي اين داستان نويس در تمام کتابخانه ها ممنوع مي شود. ضمناً حق فعاليت هاي مطبوعاتي نيز از او گرفته مي شود و سال 1969 از دانشکده سينما هم اخراج مي شود. اما کوندرا باز هم به نوشتن ادامه مي دهد.

کوندرا در سال 1981 يکي از برجسته ترين نشان هاي امريکايي يعني جايزه «کامنولث اوارد» را به خاطر کتاب خنده و فراموشي به دست آورد و در سال 1982 براي مجموعه آثارش جايزه «اروپا ليتراتور» را گرفت و بالاخره در سال 1983 درجه دکتراي افتخاري دانشگاه ميشيگان به او اعطا شد.

مهاجرت اجباري اين نويسنده باعث شد او به شهرتي جهاني دست يابد، کوندرا از سال 1981 شهروندي فرانسوي شد.
رزا لوکزامبورگ؛ هميشه انقلابي
رزا دختر 18 ساله لهستاني چاره اي جز فرار نداشت زيرا او عضو جنبش پرولتاريا بود. او مخفيانه در سال 1889 زادگاهش را ترک کرد. مقصد اولين مهاجرت اجباري کوچکترين فرزند خانواده يهودي لوکزامبورگ سوئيس بود.در زوريخ او علاوه بر ادامه فعاليت هاي انقلابي، تحصيلات خود را در رشته علوم طبيعي و اقتصاد سياسي ادامه داد. او در زوريخ اين فرصت را پيدا کرد که با بسياري از شخصيت هاي تاثيرگذار سوسيال دموکرات هاي روسيه آشنا شود، آشنايي قبل اختلاف.

رزا لوکزامبورگ بعدها با حزب اختلاف نظر شديدي پيدا کرد، مسائلي همچون حق تعيين سرنوشت لهستان. رزا با حق تعيين سرنوشت ملل، به اين علت که اين امر جنبش بين المللي سوسياليستي را تضعيف مي کند، مخالف بود و به خاطر همين اختلاف ديدگاه، از حزب سوسيال دموکرات کارگري روسيه و حزب سوسياليست لهستان جدا شد و ابتدا از بنيانگذاران نشريه اي به نام «آرمان کارگران» بود و نهايتاً حزب سوسيال دموکرات پادشاهي لهستان را بنيان گذاشت.ازدواج با يک کارگر آلماني باعث شد دوره سوم مهاجرت رزا لوکزامبورگ شکل گيرد. در سال 1898 او با همسر آلماني اش گوستاو لوبک راهي برلين شد و مليت آلماني را بر گزيد. مهاجرت به آلمان باعث نشد او از فعاليت هاي سياسي خود دست بردارد. او در آلمان به عضويت حزب سوسيال دموکرات آلمان درآمد. تنها کمي پس از پيوستن به حزب، نوشته ها و فعاليت هاي تهييجي پرشور و انقلابي او آغاز شد.

در اين دوران او يکي از کتاب هاي معروفش «اصلاح يا انقلاب» را نوشت. رزا لوکزامبورگ انقلابي و رهبر سوسياليست و کمونيست آلماني و لهستاني تبار از مهم ترين چهره هاي سوسياليستي در آغاز قرن بيستم بود. در سال 1919 در پي يک شورش ناموفق توسط دولت آلمان دستگير و به جوخه اعدام سپرده شد. مبارز سياسي اي که در طول زندگي خود سه بار مهاجرت را تجربه کرد.
لاکشمي ميتال؛ خداحافظ سرزمين مادري
هورا وکيلي؛ لاکشمي ميتال در سال 1950 در سادولپور راجاستان، روستايي که تا سال 1960 برق نداشت، در يکي از خانواده هاي فقير هند به دنيا آمد. بعد از مدتي خانواده اش به کلکته مهاجرت کردند و در آنجا پدرش موهان ميتال در يک شرکت صفحات استيل شروع به کار کرد. در سال 1969 در رشته مهندسي علوم در مقطع کارشناسي از دانشگاه فارغ التحصيل شد. در همان سال ها با آشا ميتال ازدواج کرد و به اين نتيجه رسيد که فرصت هاي شغلي در هند بسيار محدود و نامناسب است. به همين منظور از هند به اندونزي مهاجرت کرد و در سال 1976 اولين شرکت توليدات استيل خود را به ثبت رساند. در همان سال ها صادرات با امريکا و آلمان را شروع کرد. بعد از مدتي سوددهي اين شرکت را هم کافي نديد و از اندونزي از سال 1992 به ايالت مکزيکو مهاجرت کرد و سومين کارخانه توليد استيل در جهان را خريد. اکنون شرکت ميتال 10 درصد کل استيل دنيا را تامين مي کند و بزرگترين صادرکننده استيل در کل جهان است. شرکت استيل ميتال از سال 2004 با داشتن شعباتي در قزاقستان، اوکراين، تايلند، توباگو، امريکا، انگليس، کانادا، آلمان و ايرلند بزرگترين شرکت توليد استيل در جهان است و لاکشمي ميتال نيز به عنوان سومين مرد پولدار دنيا بعد از بيل گيتس رئيس مايکروسافت و وارن بافت از سال 2005 شناخته مي شود. او همچنين پولدارترين فردي که در انگليس زندگي مي کند محسوب مي شود. او ثروتمندترين مرد غيرامريکايي در جهان نيز هست و دارايي اش به حدود32 بيليون دلار مي رسد. در سال 2006 به عنوان مرد اول جهان انتخاب شد و نام او به ليست 100 نفر قدرتمند و بانفوذ در دنيا اضافه شد. لاکشمي که اکنون در انگليس زندگي مي کند نمونه بارزي از يک زندگي موفق به دور از وطن را دارد. در حال حاضر او مقداري از درآمد خود را به مبارزه عليه فقر و کمبود امکانات و فرصت هاي شغلي در هند اختصاص داده است.

ميتال که سال ها دور از وطن زندگي کرده است مي گويد لندن جاي زيبايي براي زندگي و کار است و فرصت هاي زيادي براي موفقيت دارد و از اينکه همه خانواده اش آنجا دور هم جمعند اظهار رضايت مي کند. او در سال گذشته گران ترين خانه دنيا را در لندن خريد. ميتال اکنون يک پسر و يک دختر دارد که هر کدام در بخشي از شرکت پدرشان به فعاليت مشغولند.

لاکشمي در اين مدت به کشورهاي زيادي براي کار مهاجرت کرده و در اين زمينه نيز يکي از موفق ترين افراد در سطح جهان است. او مهاجرت کردن و زندگي در يک کشور ديگر را بسيار خوب ارزيابي مي کند و موفقيت خود را در گرو اين جابه جايي هاي مداوم مي داند. وي در اين باره مي گويد؛ «جابه جايي و مهاجرت در صورتي که هدف دار باشد مي تواند يکي از دلايل مهم موفقيت افراد باشد. من خودم موفقيتم را مديون رفتن از هند به مالزي هستم.»
کارلوس گون؛ شهروند جهاني
کارلوس غصن در سال 1954 در برزيل از پدر و مادري لبناني به دنيا آمد. در 6 سالگي به بيروت رفت و در آنجا به تحصيلات مقدماتي پرداخت. بعد از آن براي تحصيلات به فرانسه رفت؛ جايي که اکنون تابعيت آن را دارد. در سال 1974 با مدرک مهندسي تکنولوژي از دانشگاه Ecole polytechnique فارغ التحصيل شد. بعد از فارغ التحصيلي موقعيت کاري را در برزيل مساعد و پردرآمد نديد، به همين منظور به فرانسه مهاجرت کرد. در همان سال ها با ريتا که او را در فرانسه ديده بود، ازدواج کرد و اکنون صاحب 4 فرزند به نام هاي آنتوني، مايا، نادين و کارولين است. در فرانسه از سال 1978 تا سال 1996 به پروژه هاي مديريتي مشغول شد و به توسعه شرکت هايي در امريکاي جنوبي، فرانسه و امريکاي شمالي پرداخت. از سال 1996 تا سال 1999 به مديريت شرکت رنو و نيسان موتور درآمد. نيسان يکي از بزرگترين شرکت هاي ژاپن است و از غصن به عنوان احياکننده اين شرکت در آنجا ياد مي شود. بعد از فرانسه به ژاپن رفت در آنجا مشغول به مديريت شرکت نيسان شد و بعد از يک ورشکستگي بزرگ اين شرکت را از مرگ حتمي نجات داد. غصن در حال حاضر مسلط به 5 زبان زنده دنيا است که ژاپني نيز جزء آنهاست. او به چاپ کتاب به زبان ژاپني نيز اقدام کرده است.

نام او در ليست قهرمانان ژاپني قرار گرفته است و به عنوان بهترين تلفظ کننده خارجي لغات ژاپني شناخته شده است. او همچنين بهترين پدر ژاپن است و در سال 2006 به جمع 30 تجار مهم جهان پيوست. روزنامه ها و مجلات فرانسه در سال 2002 تا 2006 از او با نام مرد اول فرانسه ياد مي کردند. او همچنين جزء افراد مطرح در شرکت هاي سوني و IBM است. 4 مجله معتبر در دنيا همزمان به او لقب بهترين مرد در جهان را دادند ولي او هميشه مي گويد از لقب بهترين پدر در ژاپن از بقيه لقب هايش بيشتر خوشش مي آيد و سعي مي کند آن را حفظ کند.

کارلوس غصن که به خاطر وضعيت پدر و مادرش به لبنان رفت و آنجا را براي زندگي، درس و کار مناسب نديد مجبور شد براي بار سوم مهاجرت کند. او از آنجا به جايي ها به عنوان پيدا کردن فرصت جديد براي موفقيت ياد مي کند. بعد از اينکه به فرانسه رفت به تابعيت آنجا درآمد ولي باز هم به دليل کارش مجبور شد از فرانسه به ژاپن برود. او با اينکه سال ها دور از وطن خويش است هرگز آنجا را فراموش نکرده ولي همواره مي گويد؛ «محيط برزيل يا لبنان براي کار و زندگي اصلاً مناسب نيست.» او زندگي کردن در ژاپن را دوست دارد و مهاجرت به آنجا را از دلايل موفقيت خودش مي داند.

غصن با اينکه مدت زمان زيادي را در شرکت هايش سپري مي کند ولي همواره زماني را براي خانواده اش قرار مي دهد.

رئيس دومين کارخانه ماشين سازي بزرگ جهان مي گويد؛ «ژاپن پر از موقعيت براي کسب موفقيت است و زندگي کردن در آن بسيار آسان است. من زادگاهم را دوست دارم ولي هيچ وقت نتوانستم در آن به موفقيت چشمگيري برسم. هماهنگي با يک فرهنگ غريبه آن هم مانند ژاپن بسيار سخت بود. ولي کسب موفقيت در آن آسان است.»
رومن آبراموويچ؛ غول نفتي فوتبال دوست
فاطمه موسوي؛ مردي که بزرگترين سکاندار تاريخ فوتبال انگلستان نام گرفته کيلومترها دورتر از زرق و برق هاي غرب لندن تولد و رشد يافته؛ کودک يتيمي که در محيط زمخت منطقه قطبي و در يک خانواده يهودي بزرگ شده است.رومن آبراموويچ در 24 اکتبر 1966 در منطقه ساراتوف رودخانه ولگا در جنوب روسيه متولد شد. مادر بيمارش را در 18ماهگي و پدرش را در چهارسالگي در يک حادثه ساختماني از دست داد. پس از آن مدتي با عمويش در مسکو و بعد با پدربزرگش در منطقه شمالي کومي زندگي کرد.رومن پس از پايان خدمت سربازي اش در ارتش شوروي شروع به فعاليت هاي تجاري کرد. کارش را با فروش اردک هاي پلاستيکي در يک آپارتمان مخوف در مسکو شروع کرد و تنها چند سال بعد از مجتمع هاي توليدي نفتي گرفته تا مزرعه هاي خوک در ثروت وسيع اش مي گنجيد، چنان که معروف شد به صندوقدار خصوصي خانواده يلتسين،

او فعاليت جدي تجاري اش را به معامله محصولات نفتي در بزرگترين پالايشگاه روسيه در امسک متمرکز کرد.

در سال 1992 به دليل ادعاي اختلاس از 55 واگن گازوئيل مورد بازپرسي قرار گرفت و تبرئه شد و از آن پس رشد امپراتوري تجاري اش جسورانه صعود کرد؛ تثبيت سود کنترل شده در پالايشگاه عظيم نفتي اش سيب نفت در روسيه همچنين شراکت در خطوط هوايي ملي «ايرفلوت» و تاسيس يک شرکت تلويزيوني از جمله شرکت هاي تجاري بسيار بزرگي هستند که در انگلستان به ثبت رسيده اند.

در سال 2003 نشريه فوربس نام رومن آبراموويچ را در ليست ثروتمندترين افراد دنيا در رده چهل و نهم آورد و دارايي هاي او را 42/3 ميليارد پوند اعلام کرد، اما نشريه «ساندي تايمز» ميزان دارايي او را رقمي بالاتر عنوان کرد،در جولاي سال 2003 در معامله اي با «کن بيتس» مالک باشگاه چلسي حاضر شد که حداکثر سهام او را که بالغ بر 6/29 ميليون پوند بود، خريداري کند و همين طور قبول کرد که بدهي هاي کلان دهکده ورزشي چلسي را پرداخت کند. با آنکه از آن به بعد به اين باشگاه لقب «چلسکي» داده شد، اما واقعيت اين است که امروز چلسي فارغ از بدهي هاي کلان مي تواند با خيال آسوده روي ارائه بازي هاي زيبا تمرکز کند.

در سال 2004 رومن با ثروتي بالغ بر 2/7 ميليارد پوند ثروتمندترين مرد انگلستان بود. طبق گزارشي که در «ميل آن ساندي» منتشر شد سه قايق مجلل تفريحي به ارزش 150 ميليون پوند، دو هليکوپتر و يک جت خصوصي به ارزش 35 ميليون پوند و املاکي در لندن و ساسکس با ارزشي معادل 60 ميليون پوند بخشي از دارايي هاي آبراموويچ در اين سال بوده است. افزون بر اينکه ارزش باشگاه چلسي با احتساب 140 ميليون پوندي که روي بازيکنان تيم سرمايه گذاري شده بود، رقم 260 ميليون پوند تخمين زده شد.

غول نفتي دنيا که سرمايه فعلي اش را 8/10 ميليارد پوند تخمين مي زنند، براي ولخرجي هاي دو سال گذشته اش در باشگاه چلسي و در خريدهاي نجومي در بازار نقل و انتقالات فوتباليست ها بسيار نکوهش شده و بسياري از اين منتقدان معتقدند که پول هاي بي حساب و کتاب شالوده فوتبال در انگلستان را نابود مي کند. با اين وجود شور و اشتياقش در فوتبال انگلستان بيش از گذشته شده و گفته است که در سياست استفاده از بازيکنان خودي از آکادمي فوتبال، سرمايه گذاري زيادي کرده ايم و سال هاي آينده در بازار نقل و انتقالات هزينه کمتري خواهيم داشت. او که خود را از هواداران سرسخت تيم چلسي مي داند بر اين باور است که پول در فوتبال همه چيز نيست؛ «پول در فوتبال نقش مهمي دارد، اما عامل تعيين کننده نيست.»

اين روزها درباره زندگي خصوصي مالک مولتي ميلياردر چلسي هم شايعات فراوان است، او همسر اولش «اولگا» را در سال 1990 طلاق داد و يک سال بعد با «آيرينا» که مهماندار هواپيما بود، ازدواج کرد و پنج فرزند حاصل اين ازدواج بوده است. اما از مدتي پيش رابطه عاشقانه آبراموويچ با مانکن 25 ساله روسي به نام «دارياژو کوفا» بر سر زبان ها است و اين زوج در نقاط مختلف دنيا ديده شده اند و از قرار معلوم آيرينا درخواست طلاق داده است.

اين طلاق مي تواند يکي از پرهزينه ترين طلاق هاي دنيا باشد و آبراموويچ بايد ليستي از دارايي هايش را ارائه دهد که باشگاه چلسي هم جزء آنها است.کمک هاي خيرخواهانه آبراموويچ به منطقه چاکوتکان شايعات زيادي را در پي داشته، چنانکه خودش مي گويد؛ «هر کس دليلي براي خودش مي آورد. برخي مي گويند چون کودکي ام را در منطقه دورافتاده اي در شمال گذرانده ام، چاکوتکان را انتخاب کرده ام يا چون دوره کودکي سختي داشته ام و حرف هاي ديگري که هيچ کدام واقعيت ندارد. زماني که من وضعيت زندگي 50 هزار نفر را در آنجا ديدم، واقعاً متاثر شدم...»

خدمات آبراموويچ در چاکوتکان، آنقدر زياد بوده که او محبوبيت بسياري در ميان مردم اين منطقه دارد؛ ساخت 18 مدرسه جديد و تعمير و بازسازي 18 مدرسه ديگر، مدرسه هايي با تجهيزات کامل کامپيوتري و غذاي رايگان براي دانش آموزان، احداث 28 بيمارستان و مرکز پزشکي در اين منطقه، تاسيس مراکز فرهنگي و تفريحي و موزه و هتل در منطقه. و در مجموع او معادل 770 ميليون پوند براي امکانات رفاهي چاکوتکان هزينه کرد و توانست 500 ميليون پوند سرمايه گذاري را در اين منطقه جذب کند.
هانا آرنت؛ حقيقت و دروغ سياست
با ظهور فاشيسم در آلمان، دوره پيگرد و دربه دري او نيز آغاز شد و او را ناچار به جلاي وطن ساخت. هانا آرنت نخست به پاريس گريخت و سپس از آنجا به امريکا رفت. وي در اکثر دانشگاه هاي امريکا به تدريس فلسفه پرداخت.هانا آرنت در سال 1906 در لندن واقع در نزديکي هانوفر در کشور آلمان و در يک خانواده مرفه آلماني چشم به جهان گشود. والدين وي اگر چه ليبرال و غيرمذهبي بودند، اما هانا را با اين روحيه تربيت کردند که در مقابل يهودي ستيزي ساکت ننشيند. وي در 18 سالگي در دانشگاه ماربورگ به تحصيل فلسفه، يزدان شناسي و زبان يوناني پرداخت، هانس يوناس فيلسوف آلماني بعدها در تجديد خاطره با آرنت، از دانشجوي جوان فوق العاده و بي نظيري سخن گفته بود که در دانشگاه ماربورگ با جستارهاي بحث برانگيز خود، در ميان دانشجويان چپ به دليل موضع انتقادي خود نسبت به مارکسيسم و علاقه به دولت شهرهاي يوناني به عنوان «محافظه کار» و در ميان محافل محافظه کار به دليل علاقه خود به شوراهاي پس از انقلاب به عنوان «چپ» شناخته مي شد و در همين ايام بود که به مارتين هايدگر استاد فلسفه خود دل بست. اما متاهل بودن هايدگر، چشم انداز رسيدن به او را براي آرنت تيره مي ساخت. اين امر انگيزه ترک ماربورگ شد و وي در سال 1926 براي آماده سازي رساله دکتراي خود به هايدلبرگ و نزد ديگر فيلسوف مشهور آلماني کارل ياسپرس رفت.

در سال 1929 با نخستين همسر خود «گونتر اشترن» روانه برلين شد و کار نگارش نخستين کتاب خود را که زندگينامه «راحل فارن هاگن» است در آنجا آغاز کرد. تجربيات تلخي که هانا آرنت در اين سال ها با رژيم نازي در آلمان داشت، در لابه لاي صفحات اين کتاب بازتاب يافته است و از خلال سطرهاي آن مي توان به اعتقاد راسخ وي به حفظ هويت خويشتن و حق دگرانديشي پي برد. او سرخورده از دگرگوني هاي هراس آوري که در آلمان در شرف تکوين بود، مانند ساير هم کيشان يهودي خود در آن زمان مجبور به مهاجرت از کشور خود شد و در آگوست 1933 ميهن خود را ترک کرد و رهسپار پاريس شد و در سال 1941 به همراه همسر دومش «هاينريش بلوشر» از پاريس به امريکا مهاجرت کرد.در امريکا نخست براي بخش هاي مديريت سازمان هاي مهاجر يهودي فعاليت مي کرد و از نويسندگان روزنامه «سازندگي» مهمترين ارگان يهوديان مهاجر بود. اما با رشد گرايش هاي صهيونيستي در اين سازمان ها، آرنت که همواره از ملي گرايي پرخاشگر بيزار بود، در سال 1944 به همکاري خود با آن نشريه پايان داد. در سال 1951 يکي از مهمترين آثار او تحت عنوان «عنصرها و خاستگاه هاي حاکميت تام گرا» به انگليسي منتشر شد.آلماني همين اثر در سال 1955 به چاپ رسيد. آرنت در اين اثر با رژيم هاي تام گراي ناسيونال سوسياليستي و استالينيستي از نظر سياسي تسويه حساب کرده است. اين اثر بازتاب گسترده اي در ميان متفکران و محافل سياسي جهان داشت و آوازه هانا آرنت را به عنوان انديشمند سياسي تثبيت کرد.

از هانا آرنت گزارش هاي فوق العاده اي نيز تحت عنوان «ابتذال شرور» در رابطه با محاکمه آدولف آيشمن يکي از سازمان دهندگان اصلي هولوکاست باقي مانده است. آيشمن در سال 1960 در اورشليم در مقابل دادگاه قرار گرفت و محکوم به اعدام شد. هانا آرنت به مانند بسياري از هنرمندان و روشنفکران هم عصر خود مهاجرت اجباري را تجربه کرد. او در سال 1906 در هانوور به دنيا آمد. در دانشگاه هاي ماربورگ و فرايبورگ تحت نظر استاداني چون مارتين هايدگر و کارل ياسپرس به تحصيل فلسفه پرداخت و به اخذ دکتراي فلسفه نائل شد. از جمله مهمترين نوشته هاي او مي توان به «عنصرها و خاستگاه هاي حاکميت تام»، «حقيقت و دروغ در سياست»، «درباره انقلاب» و «قدرت و قهر» اشاره کرد. هانا آرنت در سال 1975 در نيويورک چشم از جهان فروبست.
رومن پولانسکي؛ لهستاني جنجال برانگيز
فاطمه موسوي؛ رومن پولانسکي از جنجال برانگيزترين کارگردان هاي معاصر در تاريخ سينما است. نامش مترادف شده با داستان زندگي خصوصي اش که در واقع به عنوان يک فيلمساز کارهايش دچار افت و خيز بوده است. فيلمسازي است با توانايي استثنايي در ساخت آثاري با فضاي آزاردهنده و خشن. در 1933 از يک پدر و مادر لهستاني در پاريس متولد شد، نوزاد که بود، خانواده اش به کراکوي لهستان نقل مکان کرد. او در يک محيط کمونيستي بزرگ شد، اما با روحيه بسيار خلاق و هوش سرشارش، دنياي فانتزي استثنايي اش را شکل داد، در واقع مهاجرت کليدي بود که به پولانسکي کمک کرد بر وحشت ناشي از جنگ در اروپا فائق آيد.هر وقت فرصتي پيش مي آمد براي ديدن تئاتر، اطمينان داشت که روزي بر صحنه ظاهر مي شود يا به عنوان کارگردان در پشت دوربين قرار خواهد گرفت و در کودکي اعتماد به نفس فوق العاده اي داشت. پدر رومن فروشگاه لوازم پلاستيکي در کراکو داشت و با آنکه ثروتمند نبود، براي رومن همه چيز فراهم مي کرد. او پسري بود که به گفته خودش «هر چيزي را به شيوه خودش مي خواست». اما شروع جنگ در لهستان، کودکي اش را دچار آشفتگي کرد.پس از آن، تغييرات تدريجي و ناخوشايندي در جامعه يهودي شروع شد و والدين رومن مجبور شدند که بازوبندهايي سفيد با ستاره آبي ببندند و به رومن توضيح دادند که دليل اين کار يهودي بودن آنهاست. هرچند که پدر و مادرش آداب ديني را به جا نمي آوردند و مادرش هم نيمه يهودي بود. خانواده آنها مجبور به سکونت در خارج از شهر کراکو شد و بچه ها، خيلي زود شاهد ديوار کشيدن اطراف منطقه يهودي نشين و زنداني شدن يهوديان در آن منطقه بودند و کمي بعد هم، پدر و مادرش به اردوگاه کار اجباري منتقل شدند، جايي که مادر حامله اش به اتاق گاز فرستاده شد. رومن هميشه منتظر ديدن دوباره مادرش بود بدون اينکه اطلاعي از «راه حل نهايي» رايش سوم داشته باشد. او هرگز فرصت خداحافظي از مادرش را نيافت. اما پدرش براي نگهداري از رومن به خانواده اي پول مي داد و خود براي ادامه زندگي از جايي به جاي ديگر به دنبال کار بود. پولانسکي از بازي در ويرانه هاي شهر و صحنه هاي غيرانساني و دردناک جنگ خاطرات سخت و وحشتناکي دارد. در پايان جنگ جهاني دوم، دوباره به پدرش پيوست و به دنبال تحقق آرزويش براي داشتن شغلي مربوط به صنعت فيلم، با يک برنامه راديويي کودکانه به نام «گروه شاو» شروع به همکاري کرد و بلافاصله در نقش کليدي فيلمي به نام «پسري از هîنگ» که داستان يک پسر روستايي روس بود، روي صحنه رفت.

نهايتاً با کمک کارگردان معروف لهستاني «آندره وايدا» براي يک دوره فشرده پنج ساله در کالج فيلم لودز پذيرفته شد، جايي که دروازه اي بود به سوي روياهايش. در همين مدرسه، استعداد بي شائبه او در اولين فيلم دانشجويي اش «دو مرد و يک گنجه» آشکار شد. اين فيلم برنده پنج جايزه بين المللي شد و شايد اين دليل محکمي براي ترک لهستان و سفر به پاريس و امريکا و شروع فيلمسازي در هاليوود باشد.در سال 1962نخستين فيلم بلند داستاني اش به نام «چاقو در آب»- که با استقبال سردي از طرف دولت لهستان مواجه شد- نگاه هاي بسياري را در غرب متوجه خود ساخت و جايزه منتقدان فستيوال فيلم ونيز و همچنين جايزه دانشگاهي بهترين فيلم خارجي را از آن خود کرد.

در سال 1967 با «شارون تيت» هنرپيشه امريکايي ازدواج کرد و فيلم «بچه رزماري» را ساخت و تابستان بعد همزمان با موفقيت پولانسکي در ساخت اين فيلم، يک حادثه خردکننده، زندگي اش را متلاطم کرد؛ همسر باردارش همراه با سه نفر از دوستانش توسط يک گروه شيطان پرست به نام گروه «چارلز مانسون» کشته شد.

در 1971 «مکبث» را ساخت که برداشت واقع گرايانه اي از تراژدي شکسپير بود و با وجود آنکه برخي منتقدين آن را به عنوان اعتراض به «مانسون» تلقي کردند، پولانسکي خودش اعلام کرد که بين آن فيلم و قتل همسرش، ارتباطي وجود ندارد. 1974 سالً بزرگترين موفقيت او در هاليوود بود با فيلم «شهر چيني ها».

رومن پولانسکي به عنوان بازيگر نيز شناخته شده است؛ در سن 21 سالگي به خاطر ايفاي نقش در فيلمي از آندره وايدا به نام «يک نسل» (1954) برنده جايزه اي شد و بعدها هم در چند فيلم ديگر وايدا از جمله «لوتنا»، «جادوگران بي گناه»، «سامسون» و همچنين در برخي از فيلم هاي کمدي اروپايي از جمله «بازگشت به يو.اس.اس.آر» (1991) بازي کرده است.

اين فيلمساز جهاني همانقدر که به خاطر زندگي جنجال برانگيزش در دنيا رسوا شده، به خاطر درام هاي روانشناختي و عميق و به خاطر کمدي هاي تلخ و فيلم هاي خشن و عاري از احساسش معروفيت دارد. در حال حاضر با وجود دوري از هاليوود و ساخت فيلم با بودجه کم، هنوز يکي از بزرگترين کارگردان هاي جهان محسوب مي شود.
تو را چه مي شود وطن
 هژير پلاسچي


حالا که کنده اي از اين خاک، حالا که گرد غربت نشسته روي شانه هايت، حالا که سرانجام رفته اي روي خاک خانه اي که از آن تو نيست، بايد بسازي با اين دلتنگي هاي مدام. دلتنگي براي دروازه دولاب و بستني هاي اکبر مشتي. چلوکبابي نايب و لاله زار، همان لاله زار قديمي خودمان. با آن همه سينما و تئاترهاي روحوضي. براي کوچه باغ هاي شميران و همهمه ناب بازار. کافه نادري و کافه فيروز. شب يلدا و عيدانه نوروز.

بساز که اينجا هم خبري نيست. بستني هاي اکبر مشتي در شعبه هاي زياد ديگر خيلي بستني اکبر مشتي نيست. چلوکبابي نايب گران کرده است و لاله زار پر شده از ترافيک سيم و پريز و لامپ. کوچه باغ هاي شميران مانده اند زير سايه برج هاي بلند و بازار ديگر ناب نيست که نيست. کافه نادري بوي دوات نمي دهد و به جاي کافه فيروز يک ساختمان چه مي دانم چندطبقه زهرماري ساخته اند. شب يلدا و نوروز پر است از سبدهاي گران و چشم هاي نگران. اينجا حالا در همان شب ها گونه ها سرخ است. نه از سرخاب.

در سده گذشته آنقدر نويسنده و شاعر و نقاش و آوازه خوان و سينماگر کندند از سرزمين پدري که هنر و ادبيات مهاجرت به تمامي در قامت يک ژانر ادبي ايستاد. کاغذ و بوم و حنجره و نگاتيو پر شد از نوستالژي وطن.

دسته اي به ستروني رسيدند. آنها تمام شده بودند. آفرينشگري شان را گاهي به همراه باورهايشان پشت مرزها جا گذاشتند و شدند نويسنده اي که سال هاست يک خط هم نمي نويسد. «ققنوس» آنان تنها در خاک وطن «جوجه» مي گذاشت. دسته اي گرفتار کوچه هاي باريک وطني ماندند و تصويرهايشان هي دور شد از آن چيزي که در وطن مي گذشت. دسته اي اما نه که خوگير خاک غربت شده باشند اما جان آفرينشگرشان بر زمينه خاکستري غربت نشست. آنان علامت ممنوع نزدند روي سردر دست ها و حنجره هايشان. همسايه هاي فرانسوي و آلماني و ترکيه اي و مراکشي و امريکايي روانه ذهنشان شدند و آثارشان شد آميخته اي از وطني که بود و غربتي که هست.

امروز مي توان از ادبيات و هنر ايراني مهاجرت سخن گفت. به مدد جنگ ها و نشريه ها و کتاب ها و انتشاراتي ها و فيلم ها و نمايشگاه هاي بسيار ايرانيان مهاجر که در فضاي يخ زده غربت زنده مانده اند.

«رضا قاسمي» بيست و يک سال است که در پاريس زندگي مي کند. نويسنده «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» نام شناخته شده اي است براي هم وطنانش که در اين خاک ماندگار شده اند و دل و دماغي براي خواندن دارند. او از زماني که در سال 1365 به فرانسه رفت نه کتاب نوشته است که پنج عدد آنها رمان بوده است. قاسمي از نويسندگاني به شمار مي رود که سفت و سخت معتقد است مهاجرت براي او مفيد بوده است. او در گفت وگويي با روزنامه اعتماد مي گويد؛ «براي حضور در سطح جهاني نويسنده بايد تمام فرهنگ خودش و تمام فرهنگ غرب توي مشت اش باشد.» او اعتقاد دارد؛ «گسترش افق ديد و نوشتن بدون محدوديت» مهمترين تاثير مهاجرت نويسندگان ايراني است و بلافاصله مي افزايد؛ «البته اين امر براي کساني اتفاق افتاده که چاپ شدن يا نشدن کتاب شان در ايران دغدغه خاطرشان نيست و نفس نوشتن برايشان در درجه اول اهميت قرار دارد. اما نبايد فراموش کرد که اين ترک وطن بسياري را هم نابود کرده است. ترک وطن و مهاجرت براي بقاست. همانطور که مهاجرت پرندگان هم براي بقاست. اما اگر قرار باشد براي پرندگان مهاجر هم امکان بازگشت مسدود شود تعداد کمي از آنها مي توانند جان سالم به در برند و خود را با محيط تازه وفق بدهند.»

رضا قاسمي در مورد دوراني که در ايران زندگي مي کرده و مي نوشته است، مي گويد؛ «من زماني که در ايران بودم از همه اين بازتاب هاي مثبت برخوردار بودم. اما وقتي ديدم پنجاه درصد انرژي ام را بايد صرف کلنجار رفتن با اين محدوديت ها کنم، ترجيح دادم از ايران بروم و مخاطبانم را از دست بدهم اما وقتي چيزي مي نويسم همه انرژي ام را صرف آفرينش ادبي کنم.»

او البته دلايلي براي خوگير شدن با غربت داشته است. قاسمي در مصاحبه ديگري مي گويد؛ «من شش ماهه بودم که پدرم در شرکت نفت استخدام شد و ما را با خودش از اصفهان برد به بندر ماهشهر، يعني شهري مصنوعي که ريشه اي در تاريخ نداشت. البته ده کوره اي به اسم بندر معشور از قديم وجود داشت. اما اين شهرک شرکت نفتي ما در 10 کيلومتري آن بنا شده بود. تضاد غريبي هم بين اين دو قسمت بود. آن قسمت قديمي و ساکنان بومي اش، مثل همه جاهاي دورافتاده ايران، مظهر سنت بود و عقب ماندگي و اين قسمتي که شرکت نفت ساخته بود مظهر تامي از جهان مدرن. معماري اش يکسره انگليسي بود. پوشاک و مواد خوراکي ما غالباً خارجي بود. شرکت نفت باشگاهي داشت که علاوه بر سالن هاي ورزش، محل انواع تفريحات غربي مثل بيليارد، بازي تومبولا و کنسرت هاي گاهگاه بود. نه تنها روزنامه ها و نشريات غربي دائم توي دست و بالمان بود، بلکه تنها سينماي شهر هم فقط فيلم هاي خارجي نشان مي داد. من فيلمفارسي را تازه در هجده سالگي کشف کردم، آن هم در سفري به اهواز. در حالي که مثلاً فيلم فارنهايت 451 ساخته فرانسوا تروفو را در همان نوجواني در سينماي بندرماهشهر ديده بودم. آمد و رفت مدام کشتي هاي غول آسا به اين بندر (و نيز بندرشاهپور که در 15 کيلومتري آنجا بود) و حضور ملوانان رنگارنگ خارجي اشارتي بود مدام به وجود يک جهان ديگر، جهان مدرن.»

براي همه اما چنين نبود. عباس معروفي در روزهاي آغازين مهاجرتش تلخي هاي بسياري کشيده است. او مي گويد؛ «متاسفانه (براي شخص خودم) روزهاي تلخ و سياهي بر من گذشت. عده اي مي خواستند که مثل آنها فکر کنم و حرف آنها را بزنم يا فلان حرف را نزنم و بي دليل داشتند مرا تکه پاره مي کردند... ولي من آدمم، احساس دارم، درد مي کشيدم و گاه در دلم گريه مي کردم، نه براي خودم.»

معروفي هم البته مهاجرت را در برآيند نهايي به نفع خودش مي داند. او معتقد است؛ «نويسنده به محض اين که پشت ميزش مي نشيند با چهار نوع سانسور مواجه مي شود که بدترينش که معمولاً بيشترين ضربه را به رمان، به ويژه به نوع رمان هاي من (سيال ذهن) وارد مي آورد، خودسانسوري است... اگر اين ها وجود نداشت، چقدر کيفيت کارهاي قبلي ام تغيير مي کرد، گو اينکه ياد گرفته بوديم در آن فضا که ملکه ذهن مان شده بود، مکانيسم و تکنيکي بيابيم و حرف مان را يک جوري بزنيم... بوييدن مادر، يا رمان؟ يکي از اين دو بايد قرباني شود.»

«ايرج جنتي عطايي» هم از آن هنرمنداني است که هنوز در غربت زنده است. ترانه سراي پير، جوانانه هنوز مي آفريند، هر چند اعتقاد داشته باشد؛ «خب، تبعيد يا مهاجرت ناخواسته هرگز و هيچ کجا و براي هيچ کس خوش آهنگ نبوده و نيست، اصولاً ناخواسته، ناخواسته است، با اينکه دوري از زادگاه در جهان تکنولوژيک شده، ديگر آن «هجرت» کلاسيک نيست، اما به هر روي وقتي که هنرمند در پيوند با رخداد هاي اجتماعي، با «مردم» هم تجربه نباشد، کارش آرام آرام، با دشواري هايي مواجه مي شود.» او هم مانند ديگران اما مهاجرت را ثمربخش مي داند وقتي مي گويد؛ «خوب وقتي که چاره نيست و نمي ماند، يکي از کارهاي هنرمند همين فائق آمدن بر بازدارنده هاست. شمار آثار درخشاني که در مهاجرت آفريده شده اند کم نيست. در کنارباز دارنده هاي تبعيد، عوامل ياري رسان هم وجود دارند. تجربه ترانه مهاجرت نقش تعيين کننده اي در امروز و اينک ترانه در ايران دارد. پلي است بين دوران طلايي و امروز رو به فردا.» اين سخن جنتي عطايي در واقع همان نظري است که «مينو خواجه الدين» نقاش مهاجر ايراني به زبان ديگري بيان مي کند. او مي گويد؛ «آوارگي من، همان آوارگي انسان ايراني امروز است در خارج کشور. انساني که از يک جامعه سنتي مي آيد و در جامعه مدرن زندگي مي کند. به ويژه به عنوان زن در اين جامعه امکان بيشتري براي حرکت و تغيير دنياي اطرافش دارد. اما درگير فرهنگ مرد/ پدرسالار کشور خودش هم هست. حتي با درون خود. يعني به عنوان زن، خودش هم همان فرهنگ را بازتوليد مي کند. زن جامعه مدرن اين مشکل را به طور نسبي ندارد. البته بي شک در اين جامعه هم زن با مرد برابر نيست.

اما با وضع ما کاملاً متفاوت است. من بين مهاجر و تبعيدي آواره ام و تقريباً هميشه احساس مي کنم به اينجا متعلق نيستم اما اين را هم مي دانم که ايران امروز هم جاي من نيست. يعني مي توانم فکر کنم که زندگي در آن مرا بيشتر در تضاد با خودم خواهد برد و آزادي عمل را از من خواهد گرفت.»

عدنان غريفي نويسنده و شاعر جنوبي بيست و سه سال است که در هلند زندگي مي کند و شش کتابش را در غربت منتشر کرده است. او نيز مانند بسياري از نويسندگان و هنرمندان مهاجر ايراني، مهاجرت را در آفرينش ادبي اش تاثيرگذار و مثبت ارزيابي مي کند؛ «باورم نمي شود که در ايران آدم بتواند منظم بشود. من باورم نمي شود که يک بازار کتاب با دو هزار خواننده بتواند آدم را منظم کند. در ايران همه آماتورند، چون بازار کتاب آماتور است، چون خواننده آماتور است. با اين وضع غيرحرفه اي کار پيش نمي رود. در امريکا به محض اينکه چند خط از تو چاپ شد، به تو پول مي دهند. اينجوري حواست را بيشتر جمع مي کني.»

او هم البته از وطن مي گويد و از حس غريبگي؛ «ببينيد، حقيقتش من در مملکت خودم هستم، نه ايران، مملکت توي سرم، کشور ادبيات، کشور نگرش استتيکي به جهان. جز عوارض ظاهري تغيير اساسي در مملکت توي سر من اتفاق نيفتاده. البته که رتوش شده است؛ خوب هم رتوش شده است.

من چيزهاي زيادي مخصوصاً از اين سرزمين و مردم متمدنش، مردم بزرگ سرزمين کوچک هلند، آموختم، البته خيلي دير و با مقاومت ناشي از تيرگي جان، که حق عبور نمي داد. بزرگترين آموزشم که همچنان هم ادامه دارد عادي بودن است، عادي رفتار کردن، واقع بين و واقعاً واقع بين شدن، قانع بودن و تمتع از همين زندگي مادي، و قانع نبودن در قلمرو معنوي. مهاجرت هرچه شفاف تر بودن را به من آموخته است، اگر چه هنوز از شفافيت هلندي بسي دورم. تيره هستم من هنوز، مثل همه اذهان منطقه خاورميانه اي خودم. نمي دانم از گذر عمر است و کسب تجربه، يا زندگي در ميان اين مردم؛ هرچه هست من شفاف تر شده ام.»

غريفي از خوانندگان ايراني آثارش در خارج از کشور هم راضي نيست. به نظر او مهاجرت نويسنده و هنرمند ايراني را دگرگون کرده اما خواننده ايراني مهاجر همان خواننده ايراني در وطن است. اين نويسنده معتقد است؛ «به نظرم جامعه ما چه در داخل و چه در خارج وضعيت بسيار پيچيده اي دارد. ببينيد، مثلاً همين مساله کتاب نخواندن. اين موضوع فقط مربوط به داخل کشور نيست، دامنگير ايرانيان خارج از کشور هم هست. بنابراين يک بلاي عمومي است؛ اين يک بيماري فرهنگي است. همه مهاجران باسواد هستند و خيلي از آنها داراي مدارک بالاي دانشگاهي، با وجود اين کمتر کسي در ميان اينان هست که علاقه اي به کتاب خواندن و به ويژه کتاب ادبي داشته باشد. غم انگيز است ولي مي گويم. از ميان کساني که کارهاي مرا خوانده اند و مي گويند از آنها لذت برده اند و حتي با هيجان درباره آنها حرف مي زنند، حتي يکي هم نبوده که بتواند بگويد واقعاً به چه دليل از آنها خوشش آمده. به سخني ديگر، خوانندگان ستايشگر کارهاي ما به شيوه اي پر از سوء فهم و سوء تفاهم از کارهاي ما لذت مي برند. در ميان اينها کمتر کسي است که بويي از نقد ادبي برده باشد.»

اسفنديار منفردزاده آهنگساز مهاجر ايراني اما دلش براي وطن مي زند. او گرچه مي گويد؛ «من قدرت اين را دارم که هر جايي از جهان که باشد با يک کيسه خواب بروم و کار و زندگي کنم. وحشت ندارم از گذران زندگي.» اما به هر حال مي داند؛ «آنجا سرزميني است که من بزرگ شدم و رشد کردم، زندگي کردم، بنابراين دوستش دارم بيش از هر جاي ديگري.» «سوسن تسليمي» هنرپيشه اي است که نه تنها در غربت سوئد به وزنه اي در تئاتر بدل شد بلکه تا جايي پيش رفت که براي وزارت فرهنگ سوئد هم پيشنهاد شد. تسليمي در مورد تجربه اش در غربت مي گويد؛ «مساله اساسي اين بود که در ايران آن زمان ـ که بيشتر کارهاي من هم قبل از انقلاب بود و من تنها دو کار دايره گچي و مرگ يزدگرد را در دوره بعد از انقلاب کار کردم- سيستم ديگري در کار هنرمندان وجود داشت در نتيجه يک حالت سمبليک يا نمادگرايانه حاکم بود. مثلاً هر رنگ يک معني داشت؛ ولي در غرب اين مسائل وجود نداشت. وقتي در اينجا از رنگ قرمز استفاده مي کنيد، تنها به دليل احتياج صحنه است. من هم وقتي به سوئد آمدم، ساختارم فرق داشت. دو نمايشنامه اولي که نوشتم چيزهاي سمبليک زيادي داشت. بعدها ديدم که اين زبان اينجا معنا ندارد. در نتيجه شروع کردم به شکل ديگري فکر کردن. براي «مده آ» که اجرا کردم، رئيس تئاترشهر فقط شب اول اجرا براي تماشاي کار آمد و پيش از آن هيچ وقت نمايش را نديد و کنترل نکرد. يک آزادي کامل که براي من غيرمنتظره بود. در نتيجه من به اين دنياي ديگر فکر کردم و به اين شيوه کار متفاوت.»

با وجود اين او هم حتي در فکر وطن است وقتي از آرزوهايش مي گويد؛ «اولين کاري که در سوئد کردم، فارسي بود؛ تلفيقي از شکسپير، مرگ يزدگرد و مادموازل ژولي. بعد هم اشعار مولوي را با چند نوازنده در شهرهاي مختلف اجرا کرديم. به طور کلي خيلي دلم مي خواهد فارسي کار کنم. در فکرش هم هستم که يک فيلم به فارسي بسازم که باز البته بستگي به تهيه کننده دارد. خيلي دلم مي خواهد که يک بار ديگر روي صحنه بروم و فارسي بازي کنم... شايد هم پيش نيايد...»

گلي ترقي نويسنده اي است که هرچند در مهاجرت زندگي مي کند اما کتاب هايش سرشار است از نوستالژي وطن. ترقي در مورد نويسندگان ايراني مهاجر مي گويد؛ «در خارج يا در داخل بودن شرط شناخت بهتر يا کمتر زبان فارسي نيست. نويسندگان ايراني در خارج، به نظر من، از آنجا که به دور افتادن از زبان فارسي آگاهي دارند، مي کوشند رابطه با اين زبان را تا حد امکان حفظ کنند. همين آگاهي و تلاش باعث به وجود آمدن نثرهاي خوب و روان بعضي از آنها شده است. مهم خواندن ادبيات کلاسيک فارسي و شعر و حساس بودن نسبت به امکانات و زيبايي دروني زبان فارسي است.

گيرم شما در ايران زندگي مي کرديد، چه مي شنويد؟ زبان عجيب و غريب جوانان، گفتار اکثراً غلط مردمان کوچه و بازار، زبان گويندگان راديو و تلويزيون.»

به نظر او به همين دليل است که «بدترين و آشفته ترين نثر داستان نويسي، در حال حاضر، متعلق به نويسندگان درون مرزي است. به جز چند استثنا. کتاب هايي به دستم مي رسد که حيرت زده ام مي کند و از خودم مي پرسم آيا اين زبان فارسي دري است؟ کلمه هاي عربي، کلمه هاي خارجي (ترجمه از زبان هاي غربي)، کلمه هاي فارسي قديم و کلمه هاي من درآوردي، به شيوه اي گنگ و نامفهوم، براي زجر دادن خواننده کنار هم رديف شده اند. همه هم به اسم مدرن و پست مدرن و ابرپست مدرن و ميني ماليسم و چندگونه زماني و مکاني و جريان ذهني و غيره. همه تقليدي نادرست از ادبيات خارجي با ترجمه هاي نادرست.» ترقي درباره فاصله تهران امروز با تهران داستان هايش مي گويد؛ «هر بار که به تهران برمي گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان هاي گم شده مي گردم و مي بينم که از دنياي آن وقت ها، جز تکه پاره هايي مجروح و مخدوش چيزي باقي نمانده است. مثل ته مانده زيبايي زني پير، که لابه لاي چروک هاي صورت شکسته اش، همچنان، باقي مانده است. چندي پيش، با دو تا از دوستان قديم، که بعد از سال ها اقامت در خارج به تهران بازگشته بودند، هيجان زده و دلتنگ، به کافه نادري رفتيم. از در که وارد شديم خشکمان زد. چشم هايمان به دنبال باغ کافه نادري و آبگير بزرگي که در وسط آن قرار داشت، مي گشت، به دنبال دسته ارکستر و خانواده هاي خوشبخت و رفت و آمد ها. به دنبال آن روزها. سالني ديديم خلوت و بي روح. بيرون از آن حياطي زشت با چند درخت خشک قرار داشت و حوضي خالي از آب، پر از سطل هاي آشغال و اجناس درب و داغان.»

حالا نويسندگان و هنرمندان ايراني در مهاجرت به زندگي خود ادامه مي دهند. دسته اي سترون شده اند، دسته اي گرفتار غم غربتند و دسته اي دارند جهان را کشف مي کنند. آنها منتظرند جهان هم انسان هايي را کشف کند که روي صندلي پارک ها و کتابخانه هاي پاريس و برلين و آمستردام و استکهلم دارند از دروازه دولاب و کوچه باغ هاي شميران مي نويسند و همسايه هاي فرانسوي و آلماني و هلندي و سوئدي شان را به جهان آفرينش هنري و ادبي راه مي دهند.

* در نوشتن اين مطلب از مصاحبه هاي سايت هاي مختلف اينترنتي با نويسندگان و هنرمندان ايراني مهاجر استفاده شده است.
مهاجرت بي رويه؛ تهديد کشورهاي توسعه يافته
 کاوه مشکات
مهاجرت کلمه اي که شايد به اندازه زندگي بشر بر روي کره خاکي قدمت داشته باشد.

مهاجرت همواره براي يافتن شرايط بهتر براي زندگي صورت گرفته و بشر از ديرباز با آن آشنا بوده است.

قبل از انقلاب صنعتي و قبل از دست يافتن بشر به امکانات امروزي او براي يافتن منطقه مطلوب تر و در امان بودن از بلاياي طبيعي، دست يافتن به منابع غذايي و... مجبور به مهاجرت بود.

ولي زمان گذشت و علت هاي مهاجرت نيز به مانند بسياري از مفاهيم تغيير يافت. اخراج، مشکلات سياسي، دستيابي به درآمد بهتر، جنگ، وضعيت نامناسب اقتصادي، تبعيض جنسيتي و هزاران علت ديگر معناي ديگري به مهاجرت بخشيد.

امروزه سامان دهي مهاجران در کشورهاي توسعه يافته، جزء برنامه هاي اساسي آن کشورها است. سيل عظيم مهاجرت در دهه 90 و پس از آن به اروپا و امريکا، اطلس جمعيتي اين کشور ها را نيز دچار دگرگوني کرده است.

روياي رسيدن به زندگي بهتر در کشور هاي در حال توسعه و همچنين دورنماي جوامع توسعه يافته آمار مهاجرت از اين کشور ها را افزايش مي دهد.

امريکا در بين کشور هاي ديگر بيشترين تعداد مهاجر را در خود جاي داده است. مقايسه آمار دفتر بين المللي مهاجرت IOM نشان مي دهد، امريکا از 1970 تا 2000 انتخاب اول مهاجران بوده است. به طوري که در سال 2000 ، 35 ميليون نفر به اين کشور مهاجرت کرده اند.

در جدول هاي زير پيش بيني وضعيت مهاجرت و مقايسه آماري آن تا سال 2050 مورد بررسي قرار گرفته است. نکته قابل توجه در اين پيش بيني افزايش جمعيت شهر ها توسط مهاجران است.

در جدول ديگر نسبت زنان با توجه به منطقه مورد بررسي قرار گرفته است.

آمار ها از گزارش جهاني مهاجرت 2005 استخراج شده است. (اين گزارش هر دو سال يک بار منتشر مي شود.)

نيازمند يک« عفو عمومي » هستيم
مهاجران...
ميلان کوندرا؛ تبعيد به خاطر عقيده
رزا لوکزامبورگ؛ هميشه انقلابي
لاکشمي ميتال؛ خداحافظ سرزمين مادري
کارلوس گون؛ شهروند جهاني
رومن آبراموويچ؛ غول نفتي فوتبال دوست
هانا آرنت؛ حقيقت و دروغ سياست
رومن پولانسکي؛ لهستاني جنجال برانگيز
تو را چه مي شود وطن
مهاجرت بي رويه؛ تهديد کشورهاي توسعه يافته
سخنراني رئيس جمهور در خرداد 86 درباره مهاجران ايراني
اگر من و شما هم برويم...

 سخنراني رئيس جمهور در خرداد 86 درباره مهاجران ايراني
دکتر احمدي نژاد رئيس جمهور با تاکيد بر اينکه اکثر ايرانيان خارج از کشور به دلايلي همچون تحصيل، اشتغال، تحقيقات و پيشرفت علمي و کسب موفقيت هاي اقتصادي از ايران مهاجرت کرده و تنها عده قليلي از آنها مجرمان و مخالفان نظام جمهوري اسلامي هستند، گفت؛ دستگاه هاي دولتي بايد از حقوق ايرانيان خارج از کشور دفاع کرده و حضور ايرانيان در خارج را به عنوان فرصت بنگرند. رئيس جمهور در جلسه شوراي عالي امور ايرانيان خارج از کشور با تاکيد بر ضرورت استفاده از ظرفيت هاي گوناگون ايرانيان در سراسر عالم در همه عرصه ها و زمينه ها گفت؛ بايد زمينه رفت وآمد و حضور بيشتر ايرانيان خارج از کشور در داخل و استفاده از استعدادها و توان علمي و تحقيقاتي آنان را براي پيشرفت و سازندگي کشور فراهم کرد. رئيس جمهور با بيان اينکه مهاجرت هيچ وقت در فرهنگ ايراني و اسلامي مذموم نبوده است، گفت؛ مهاجرت ايرانيان در بيشتر موارد تاثيرگذاري بر فرهنگ و زندگي ملت هاي مختلف را در پي داشته که عامل پذيرش فرهنگ غني ايراني و اسلامي از سوي ساير ملل وجود فطرت پاک انساني است. دکتر احمدي نژاد ضرورت صيانت و حفظ هويت و فرهنگ ايراني و اسلامي ايرانيان خارج از کشور را خاطرنشان و تاکيد کرد؛ ايرانيان خارج از کشور بيشتر در معرض آسيب هاي فرهنگي و اجتماعي قرار دارند که بايد با اجراي برنامه ها و طرح هاي موثر و متنوع اصالت معنوي و ملي آنها را حفظ کرد. رئيس جمهور با اشاره به سوءاستفاده برخي فرصت طلبان در داخل و خارج از کشور براي بهره برداري از موضوع حقوق ايرانيان خارج از کشور عليه منافع و مصالح ملي گفت؛ بايد مطالبات بحق ايرانياني که به دلايل گوناگون کشور را ترک کرده اند با بررسي هاي کارشناسي و دقيق و فراهم کردن فرصت براي آنها پيگيري و محقق شود و به موازات آن راه سوءاستفاده هاي احتمالي نيز مسدود شود.


 اگر من و شما هم برويم...
ابراهيم يزدي

پرسيده ايد چرا در ايران مانده ام؟ و چرا با وجودي که امکان سفر به خارج و اقامت در خارج از ايران را دارم و بارها سفر کرده ام اما برگشته و در ايران مانده ام؟ شايد بهتر باشد سوال برعکس مطرح شود و از آنها که رفته اند پرسيده شود که چرا رفته اند؟ اصل اين است که هر کس در محيطي که به آن تعلق دارد، بماند. مگر اينکه شرايط محيط زيست اعم از سياسي، اقتصادي يا اجتماعي، حداقل براي برخي از اعضاي جامعه آنچنان نامساعد شود که براي ادامه حيات ، جز ترک جامعه بومي و مهاجرت چاره اي نمانده باشد.

1- مهاجرت فردي يا گروهي يک پديده سابقه دار و شناخته شده نه فقط در ميان آدميان، بلکه در ميان حيوانات اعم از پرندگان، لاک پشتان بزرگ دريايي و... است. مهاجرت و جابه جايي گروه هاي انساني علل مختلف و متنوع سياسي، اقتصادي، اجتماعي يا فرهنگي دارد. گاهي علل سياسي ، گاهي علل فرهنگي يا انگيزه هاي اقتصادي (بهره مندي از شرايط بهتر و مساعدتر زيستي) موجب مهاجرت انسان ها است. علاوه بر دو نوع مهاجرت يادشده در بالا، يک نوع مهاجرت ديگر هم وجود دارد و آن ماندن در درون جامعه بومي و تلاش براي بهبود وضعيت است.در قرآن کريم از اين نوع رفتار نيز به عنوان هجرت يعني دوري گزيدن و همرنگ جماعت نشدن ياد شده است.

2- انقلاب اسلامي ايران يک خيزش اصيل ملي بود. کليه قشرها و احزاب و گروه هاي سياسي در آن مشارکت داشتند. تنها سلطنت طلبان يا به عبارتي پهلوي طلبان بودند که در انقلاب شرکت نداشتند. اگرچه شاه و اطرافيانش با عملکردهاي خود بيش از همه مسبب انقلاب اسلامي ايران محسوب مي شوند.

اين گروه شکست خوردگان از انقلاب عموماً در ايران نمانده و رفته اند. اما تمامي گروه هاي سياسي، از جبهه هاي سنتي و قديمي تا راست و محافظه کار، روحانيون، روشنفکران ديني يا غيرديني همه در انقلاب حضور داشته اند و هرکس هم در حد توان خود به پيروزي انقلاب کمک کرده است. بنابراين در آنچه به وجود آمده است خوب يا بد، همه سهيم و به سهم خود مسوول هستيم و همه بايد دست به دست هم دهيم و وضعيت را اصلاح کنيم. با وجودي که سهم کوچکي در انقلاب داشته ام اما در ايران مانده ام تا در حد توان و مقدوراتم براي اصلاح کوشش کنم. در ايران مانده ام تا در کنار مردم باشم. بنابراين اگر قصد اصلاح و تغيير باشد، بايد ماند و کار کرد. اگر من بروم، شما برويد، او برود، پس چه کساني بايد کار اين ملک و ملت را به سامان برسانند؟ اينجا زادگاه و وطن من است. پوست و گوشت و استخوانم، تمام وجودم به اين مردم و به اين جامعه تعلق دارد. قريب به 60 سال است براي آرمان ها و ارزش هايي که بدان ها معتقد بوده و هستم، در هر کجا که بوده ام، تلاش کرده ام. اکنون در ايران و در کنار مردم مانده ام و همان وظيفه و رسالت را ادامه مي دهم و هر هزينه اي که بر آن مترتب باشد برايم مصداق «احدي الحسنين» - يکي از دو نيکي - (توبه - 52) خواهد بود.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام