
حالا که کنده اي از اين خاک، حالا که گرد غربت نشسته روي شانه هايت، حالا که سرانجام رفته اي روي خاک خانه اي که از آن تو نيست، بايد بسازي با اين دلتنگي هاي مدام. دلتنگي براي دروازه دولاب و بستني هاي اکبر مشتي. چلوکبابي نايب و لاله زار، همان لاله زار قديمي خودمان. با آن همه سينما و تئاترهاي روحوضي. براي کوچه باغ هاي شميران و همهمه ناب بازار. کافه نادري و کافه فيروز. شب يلدا و عيدانه نوروز.
بساز که اينجا هم خبري نيست. بستني هاي اکبر مشتي در شعبه هاي زياد ديگر خيلي بستني اکبر مشتي نيست. چلوکبابي نايب گران کرده است و لاله زار پر شده از ترافيک سيم و پريز و لامپ. کوچه باغ هاي شميران مانده اند زير سايه برج هاي بلند و بازار ديگر ناب نيست که نيست. کافه نادري بوي دوات نمي دهد و به جاي کافه فيروز يک ساختمان چه مي دانم چندطبقه زهرماري ساخته اند. شب يلدا و نوروز پر است از سبدهاي گران و چشم هاي نگران. اينجا حالا در همان شب ها گونه ها سرخ است. نه از سرخاب.
در سده گذشته آنقدر نويسنده و شاعر و نقاش و آوازه خوان و سينماگر کندند از سرزمين پدري که هنر و ادبيات مهاجرت به تمامي در قامت يک ژانر ادبي ايستاد. کاغذ و بوم و حنجره و نگاتيو پر شد از نوستالژي وطن.
دسته اي به ستروني رسيدند. آنها تمام شده بودند. آفرينشگري شان را گاهي به همراه باورهايشان پشت مرزها جا گذاشتند و شدند نويسنده اي که سال هاست يک خط هم نمي نويسد. «ققنوس» آنان تنها در خاک وطن «جوجه» مي گذاشت. دسته اي گرفتار کوچه هاي باريک وطني ماندند و تصويرهايشان هي دور شد از آن چيزي که در وطن مي گذشت. دسته اي اما نه که خوگير خاک غربت شده باشند اما جان آفرينشگرشان بر زمينه خاکستري غربت نشست. آنان علامت ممنوع نزدند روي سردر دست ها و حنجره هايشان. همسايه هاي فرانسوي و آلماني و ترکيه اي و مراکشي و امريکايي روانه ذهنشان شدند و آثارشان شد آميخته اي از وطني که بود و غربتي که هست.
امروز مي توان از ادبيات و هنر ايراني مهاجرت سخن گفت. به مدد جنگ ها و نشريه ها و کتاب ها و انتشاراتي ها و فيلم ها و نمايشگاه هاي بسيار ايرانيان مهاجر که در فضاي يخ زده غربت زنده مانده اند.
«رضا قاسمي» بيست و يک سال است که در پاريس زندگي مي کند. نويسنده «همنوايي شبانه ارکستر چوب ها» نام شناخته شده اي است براي هم وطنانش که در اين خاک ماندگار شده اند و دل و دماغي براي خواندن دارند. او از زماني که در سال 1365 به فرانسه رفت نه کتاب نوشته است که پنج عدد آنها رمان بوده است. قاسمي از نويسندگاني به شمار مي رود که سفت و سخت معتقد است مهاجرت براي او مفيد بوده است. او در گفت وگويي با روزنامه اعتماد مي گويد؛ «براي حضور در سطح جهاني نويسنده بايد تمام فرهنگ خودش و تمام فرهنگ غرب توي مشت اش باشد.» او اعتقاد دارد؛ «گسترش افق ديد و نوشتن بدون محدوديت» مهمترين تاثير مهاجرت نويسندگان ايراني است و بلافاصله مي افزايد؛ «البته اين امر براي کساني اتفاق افتاده که چاپ شدن يا نشدن کتاب شان در ايران دغدغه خاطرشان نيست و نفس نوشتن برايشان در درجه اول اهميت قرار دارد. اما نبايد فراموش کرد که اين ترک وطن بسياري را هم نابود کرده است. ترک وطن و مهاجرت براي بقاست. همانطور که مهاجرت پرندگان هم براي بقاست. اما اگر قرار باشد براي پرندگان مهاجر هم امکان بازگشت مسدود شود تعداد کمي از آنها مي توانند جان سالم به در برند و خود را با محيط تازه وفق بدهند.»
رضا قاسمي در مورد دوراني که در ايران زندگي مي کرده و مي نوشته است، مي گويد؛ «من زماني که در ايران بودم از همه اين بازتاب هاي مثبت برخوردار بودم. اما وقتي ديدم پنجاه درصد انرژي ام را بايد صرف کلنجار رفتن با اين محدوديت ها کنم، ترجيح دادم از ايران بروم و مخاطبانم را از دست بدهم اما وقتي چيزي مي نويسم همه انرژي ام را صرف آفرينش ادبي کنم.»

او البته دلايلي براي خوگير شدن با غربت داشته است. قاسمي در مصاحبه ديگري مي گويد؛ «من شش ماهه بودم که پدرم در شرکت نفت استخدام شد و ما را با خودش از اصفهان برد به بندر ماهشهر، يعني شهري مصنوعي که ريشه اي در تاريخ نداشت. البته ده کوره اي به اسم بندر معشور از قديم وجود داشت. اما اين شهرک شرکت نفتي ما در 10 کيلومتري آن بنا شده بود. تضاد غريبي هم بين اين دو قسمت بود. آن قسمت قديمي و ساکنان بومي اش، مثل همه جاهاي دورافتاده ايران، مظهر سنت بود و عقب ماندگي و اين قسمتي که شرکت نفت ساخته بود مظهر تامي از جهان مدرن. معماري اش يکسره انگليسي بود. پوشاک و مواد خوراکي ما غالباً خارجي بود. شرکت نفت باشگاهي داشت که علاوه بر سالن هاي ورزش، محل انواع تفريحات غربي مثل بيليارد، بازي تومبولا و کنسرت هاي گاهگاه بود. نه تنها روزنامه ها و نشريات غربي دائم توي دست و بالمان بود، بلکه تنها سينماي شهر هم فقط فيلم هاي خارجي نشان مي داد. من فيلمفارسي را تازه در هجده سالگي کشف کردم، آن هم در سفري به اهواز. در حالي که مثلاً فيلم فارنهايت 451 ساخته فرانسوا تروفو را در همان نوجواني در سينماي بندرماهشهر ديده بودم. آمد و رفت مدام کشتي هاي غول آسا به اين بندر (و نيز بندرشاهپور که در 15 کيلومتري آنجا بود) و حضور ملوانان رنگارنگ خارجي اشارتي بود مدام به وجود يک جهان ديگر، جهان مدرن.»
براي همه اما چنين نبود. عباس معروفي در روزهاي آغازين مهاجرتش تلخي هاي بسياري کشيده است. او مي گويد؛ «متاسفانه (براي شخص خودم) روزهاي تلخ و سياهي بر من گذشت. عده اي مي خواستند که مثل آنها فکر کنم و حرف آنها را بزنم يا فلان حرف را نزنم و بي دليل داشتند مرا تکه پاره مي کردند... ولي من آدمم، احساس دارم، درد مي کشيدم و گاه در دلم گريه مي کردم، نه براي خودم.»
معروفي هم البته مهاجرت را در برآيند نهايي به نفع خودش مي داند. او معتقد است؛ «نويسنده به محض اين که پشت ميزش مي نشيند با چهار نوع سانسور مواجه مي شود که بدترينش که معمولاً بيشترين ضربه را به رمان، به ويژه به نوع رمان هاي من (سيال ذهن) وارد مي آورد، خودسانسوري است... اگر اين ها وجود نداشت، چقدر کيفيت کارهاي قبلي ام تغيير مي کرد، گو اينکه ياد گرفته بوديم در آن فضا که ملکه ذهن مان شده بود، مکانيسم و تکنيکي بيابيم و حرف مان را يک جوري بزنيم... بوييدن مادر، يا رمان؟ يکي از اين دو بايد قرباني شود.»
«ايرج جنتي عطايي» هم از آن هنرمنداني است که هنوز در غربت زنده است. ترانه سراي پير، جوانانه هنوز مي آفريند، هر چند اعتقاد داشته باشد؛ «خب، تبعيد يا مهاجرت ناخواسته هرگز و هيچ کجا و براي هيچ کس خوش آهنگ نبوده و نيست، اصولاً ناخواسته، ناخواسته است، با اينکه دوري از زادگاه در جهان تکنولوژيک شده، ديگر آن «هجرت» کلاسيک نيست، اما به هر روي وقتي که هنرمند در پيوند با رخداد هاي اجتماعي، با «مردم» هم تجربه نباشد، کارش آرام آرام، با دشواري هايي مواجه مي شود.» او هم مانند ديگران اما مهاجرت را ثمربخش مي داند وقتي مي گويد؛ «خوب وقتي که چاره نيست و نمي ماند، يکي از کارهاي هنرمند همين فائق آمدن بر بازدارنده هاست. شمار آثار درخشاني که در مهاجرت آفريده شده اند کم نيست. در کنارباز دارنده هاي تبعيد، عوامل ياري رسان هم وجود دارند. تجربه ترانه مهاجرت نقش تعيين کننده اي در امروز و اينک ترانه در ايران دارد. پلي است بين دوران طلايي و امروز رو به فردا.» اين سخن جنتي عطايي در واقع همان نظري است که «مينو خواجه الدين» نقاش مهاجر ايراني به زبان ديگري بيان مي کند. او مي گويد؛ «آوارگي من، همان آوارگي انسان ايراني امروز است در خارج کشور. انساني که از يک جامعه سنتي مي آيد و در جامعه مدرن زندگي مي کند. به ويژه به عنوان زن در اين جامعه امکان بيشتري براي حرکت و تغيير دنياي اطرافش دارد. اما درگير فرهنگ مرد/ پدرسالار کشور خودش هم هست. حتي با درون خود. يعني به عنوان زن، خودش هم همان فرهنگ را بازتوليد مي کند. زن جامعه مدرن اين مشکل را به طور نسبي ندارد. البته بي شک در اين جامعه هم زن با مرد برابر نيست.
اما با وضع ما کاملاً متفاوت است. من بين مهاجر و تبعيدي آواره ام و تقريباً هميشه احساس مي کنم به اينجا متعلق نيستم اما اين را هم مي دانم که ايران امروز هم جاي من نيست. يعني مي توانم فکر کنم که زندگي در آن مرا بيشتر در تضاد با خودم خواهد برد و آزادي عمل را از من خواهد گرفت.»
عدنان غريفي نويسنده و شاعر جنوبي بيست و سه سال است که در هلند زندگي مي کند و شش کتابش را در غربت منتشر کرده است. او نيز مانند بسياري از نويسندگان و هنرمندان مهاجر ايراني، مهاجرت را در آفرينش ادبي اش تاثيرگذار و مثبت ارزيابي مي کند؛ «باورم نمي شود که در ايران آدم بتواند منظم بشود. من باورم نمي شود که يک بازار کتاب با دو هزار خواننده بتواند آدم را منظم کند. در ايران همه آماتورند، چون بازار کتاب آماتور است، چون خواننده آماتور است. با اين وضع غيرحرفه اي کار پيش نمي رود. در امريکا به محض اينکه چند خط از تو چاپ شد، به تو پول مي دهند. اينجوري حواست را بيشتر جمع مي کني.»
او هم البته از وطن مي گويد و از حس غريبگي؛ «ببينيد، حقيقتش من در مملکت خودم هستم، نه ايران، مملکت توي سرم، کشور ادبيات، کشور نگرش استتيکي به جهان. جز عوارض ظاهري تغيير اساسي در مملکت توي سر من اتفاق نيفتاده. البته که رتوش شده است؛ خوب هم رتوش شده است.
من چيزهاي زيادي مخصوصاً از اين سرزمين و مردم متمدنش، مردم بزرگ سرزمين کوچک هلند، آموختم، البته خيلي دير و با مقاومت ناشي از تيرگي جان، که حق عبور نمي داد. بزرگترين آموزشم که همچنان هم ادامه دارد عادي بودن است، عادي رفتار کردن، واقع بين و واقعاً واقع بين شدن، قانع بودن و تمتع از همين زندگي مادي، و قانع نبودن در قلمرو معنوي. مهاجرت هرچه شفاف تر بودن را به من آموخته است، اگر چه هنوز از شفافيت هلندي بسي دورم. تيره هستم من هنوز، مثل همه اذهان منطقه خاورميانه اي خودم. نمي دانم از گذر عمر است و کسب تجربه، يا زندگي در ميان اين مردم؛ هرچه هست من شفاف تر شده ام.»
غريفي از خوانندگان ايراني آثارش در خارج از کشور هم راضي نيست. به نظر او مهاجرت نويسنده و هنرمند ايراني را دگرگون کرده اما خواننده ايراني مهاجر همان خواننده ايراني در وطن است. اين نويسنده معتقد است؛ «به نظرم جامعه ما چه در داخل و چه در خارج وضعيت بسيار پيچيده اي دارد. ببينيد، مثلاً همين مساله کتاب نخواندن. اين موضوع فقط مربوط به داخل کشور نيست، دامنگير ايرانيان خارج از کشور هم هست. بنابراين يک بلاي عمومي است؛ اين يک بيماري فرهنگي است. همه مهاجران باسواد هستند و خيلي از آنها داراي مدارک بالاي دانشگاهي، با وجود اين کمتر کسي در ميان اينان هست که علاقه اي به کتاب خواندن و به ويژه کتاب ادبي داشته باشد. غم انگيز است ولي مي گويم. از ميان کساني که کارهاي مرا خوانده اند و مي گويند از آنها لذت برده اند و حتي با هيجان درباره آنها حرف مي زنند، حتي يکي هم نبوده که بتواند بگويد واقعاً به چه دليل از آنها خوشش آمده. به سخني ديگر، خوانندگان ستايشگر کارهاي ما به شيوه اي پر از سوء فهم و سوء تفاهم از کارهاي ما لذت مي برند. در ميان اينها کمتر کسي است که بويي از نقد ادبي برده باشد.»
اسفنديار منفردزاده آهنگساز مهاجر ايراني اما دلش براي وطن مي زند. او گرچه مي گويد؛ «من قدرت اين را دارم که هر جايي از جهان که باشد با يک کيسه خواب بروم و کار و زندگي کنم. وحشت ندارم از گذران زندگي.» اما به هر حال مي داند؛ «آنجا سرزميني است که من بزرگ شدم و رشد کردم، زندگي کردم، بنابراين دوستش دارم بيش از هر جاي ديگري.» «سوسن تسليمي» هنرپيشه اي است که نه تنها در غربت سوئد به وزنه اي در تئاتر بدل شد بلکه تا جايي پيش رفت که براي وزارت فرهنگ سوئد هم پيشنهاد شد. تسليمي در مورد تجربه اش در غربت مي گويد؛ «مساله اساسي اين بود که در ايران آن زمان ـ که بيشتر کارهاي من هم قبل از انقلاب بود و من تنها دو کار دايره گچي و مرگ يزدگرد را در دوره بعد از انقلاب کار کردم- سيستم ديگري در کار هنرمندان وجود داشت در نتيجه يک حالت سمبليک يا نمادگرايانه حاکم بود. مثلاً هر رنگ يک معني داشت؛ ولي در غرب اين مسائل وجود نداشت. وقتي در اينجا از رنگ قرمز استفاده مي کنيد، تنها به دليل احتياج صحنه است. من هم وقتي به سوئد آمدم، ساختارم فرق داشت. دو نمايشنامه اولي که نوشتم چيزهاي سمبليک زيادي داشت. بعدها ديدم که اين زبان اينجا معنا ندارد. در نتيجه شروع کردم به شکل ديگري فکر کردن. براي «مده آ» که اجرا کردم، رئيس تئاترشهر فقط شب اول اجرا براي تماشاي کار آمد و پيش از آن هيچ وقت نمايش را نديد و کنترل نکرد. يک آزادي کامل که براي من غيرمنتظره بود. در نتيجه من به اين دنياي ديگر فکر کردم و به اين شيوه کار متفاوت.»
با وجود اين او هم حتي در فکر وطن است وقتي از آرزوهايش مي گويد؛ «اولين کاري که در سوئد کردم، فارسي بود؛ تلفيقي از شکسپير، مرگ يزدگرد و مادموازل ژولي. بعد هم اشعار مولوي را با چند نوازنده در شهرهاي مختلف اجرا کرديم. به طور کلي خيلي دلم مي خواهد فارسي کار کنم. در فکرش هم هستم که يک فيلم به فارسي بسازم که باز البته بستگي به تهيه کننده دارد. خيلي دلم مي خواهد که يک بار ديگر روي صحنه بروم و فارسي بازي کنم... شايد هم پيش نيايد...»
گلي ترقي نويسنده اي است که هرچند در مهاجرت زندگي مي کند اما کتاب هايش سرشار است از نوستالژي وطن. ترقي در مورد نويسندگان ايراني مهاجر مي گويد؛ «در خارج يا در داخل بودن شرط شناخت بهتر يا کمتر زبان فارسي نيست. نويسندگان ايراني در خارج، به نظر من، از آنجا که به دور افتادن از زبان فارسي آگاهي دارند، مي کوشند رابطه با اين زبان را تا حد امکان حفظ کنند. همين آگاهي و تلاش باعث به وجود آمدن نثرهاي خوب و روان بعضي از آنها شده است. مهم خواندن ادبيات کلاسيک فارسي و شعر و حساس بودن نسبت به امکانات و زيبايي دروني زبان فارسي است.
گيرم شما در ايران زندگي مي کرديد، چه مي شنويد؟ زبان عجيب و غريب جوانان، گفتار اکثراً غلط مردمان کوچه و بازار، زبان گويندگان راديو و تلويزيون.»
به نظر او به همين دليل است که «بدترين و آشفته ترين نثر داستان نويسي، در حال حاضر، متعلق به نويسندگان درون مرزي است. به جز چند استثنا. کتاب هايي به دستم مي رسد که حيرت زده ام مي کند و از خودم مي پرسم آيا اين زبان فارسي دري است؟ کلمه هاي عربي، کلمه هاي خارجي (ترجمه از زبان هاي غربي)، کلمه هاي فارسي قديم و کلمه هاي من درآوردي، به شيوه اي گنگ و نامفهوم، براي زجر دادن خواننده کنار هم رديف شده اند. همه هم به اسم مدرن و پست مدرن و ابرپست مدرن و ميني ماليسم و چندگونه زماني و مکاني و جريان ذهني و غيره. همه تقليدي نادرست از ادبيات خارجي با ترجمه هاي نادرست.» ترقي درباره فاصله تهران امروز با تهران داستان هايش مي گويد؛ «هر بار که به تهران برمي گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان هاي گم شده مي گردم و مي بينم که از دنياي آن وقت ها، جز تکه پاره هايي مجروح و مخدوش چيزي باقي نمانده است. مثل ته مانده زيبايي زني پير، که لابه لاي چروک هاي صورت شکسته اش، همچنان، باقي مانده است. چندي پيش، با دو تا از دوستان قديم، که بعد از سال ها اقامت در خارج به تهران بازگشته بودند، هيجان زده و دلتنگ، به کافه نادري رفتيم. از در که وارد شديم خشکمان زد. چشم هايمان به دنبال باغ کافه نادري و آبگير بزرگي که در وسط آن قرار داشت، مي گشت، به دنبال دسته ارکستر و خانواده هاي خوشبخت و رفت و آمد ها. به دنبال آن روزها. سالني ديديم خلوت و بي روح. بيرون از آن حياطي زشت با چند درخت خشک قرار داشت و حوضي خالي از آب، پر از سطل هاي آشغال و اجناس درب و داغان.»
حالا نويسندگان و هنرمندان ايراني در مهاجرت به زندگي خود ادامه مي دهند. دسته اي سترون شده اند، دسته اي گرفتار غم غربتند و دسته اي دارند جهان را کشف مي کنند. آنها منتظرند جهان هم انسان هايي را کشف کند که روي صندلي پارک ها و کتابخانه هاي پاريس و برلين و آمستردام و استکهلم دارند از دروازه دولاب و کوچه باغ هاي شميران مي نويسند و همسايه هاي فرانسوي و آلماني و هلندي و سوئدي شان را به جهان آفرينش هنري و ادبي راه مي دهند.
* در نوشتن اين مطلب از مصاحبه هاي سايت هاي مختلف اينترنتي با نويسندگان و هنرمندان ايراني مهاجر استفاده شده است.