
ديويد کارد تا حدي بدخو به نظر مي رسد. او حقيقتاً با اعتقاد راسخ سخن مي گويد اما اين اعتماد به نفس او ناشي از تحقيقات دقيقي است که وي به محدوديت هاي چنين تحقيقاتي کاملاً واقف بوده و اين امر رفتار او را تا حدي تعديل مي کند. کارد، اقتصاددان در دانشگاه کاليفرنيا، يک مخالف متعصب است. با اين حال وي به دليل موضوعات مورد تحقيق خود همواره در مرکز اغلب مجادلات آتش افروز ملي بوده است. و در بسياري از موارد يافته هاي کارد، برخلاف عقل سليم بوده است. بنا بر يافته هاي او افزايش حداقل دستمزد آثار جزيي بر سطح اشتغال به جاي مي گذارد. مهاجرت نيز اثر اندکي بر دستمزد نيروي کار محلي به جاي مي گذارد.
اما اين کاملاً غلط است که وي را در اين بحث ها خلاصه کنيم. در حقيقت او به نحو افراطي از حمايت يک جريان خاص احتراز مي کند. به عقيده وي وضع عمومي جامعه ممکن است ترديد نسبت به روش هاي دقيق و يافته هاي بي طرفانه اش را افزايش دهد. روش هاي دقيق و يافته هاي بي طرفانه دو مقوله اي است که وي به طور متعصبانه اي مدافع آن است.در سال 1995 کارد مدال جان بيتز کلارک را که هر دو سال يک بار به اقتصاددانان برجسته زير 40 سال اعطا مي شود، از آن خود کرد. در اعطاي اين جايزه انجمن اقتصاد امريکا بر استفاده وي از تحقيقات تجربي به جاي مطالعات تئوريک تاکيد ورزيد. براي مثال در مطالعه اثر قانون حداقل دستمزد وي شغل هاي مرتبط با صنعت غذاي آماده (fast-food) را در ايالات نيوجرسي و پنسيلوانيا مورد مطالعه قرار داد. براي درک پديده مهاجرت وي مهاجرت مردم از خليج مريال کوبا به ايالات متحده در سال 1980 را که موجب افزايش 7 درصدي نيروي کار ميامي شد، مورد مطالعه قرار داد. همچنين وي منافع حاصل از بيکاري و رفتار جست وجوي شغل را با تکيه بر داده هاي مربوط به نيروي کار اتريش مورد مداقه قرار داد. ريچارد فريمن اقتصاددان دانشگاه هاروارد در مورد کارهاي ديويد کارد چنين اظهار نظر مي کند که او معتقد به قدرت علم اقتصاد تجربي و توانايي استفاده از آمار جهت استنتاج چگونگي عملکرد اقتصاد است.
همان طور که مي دانيد ادوارد پرسکات (برنده جايزه نوبل اقتصاد در سال 2004) چنين گفته است که نرخ هاي متفاوت مالياتي نيروي کار در ايالات متحده و اروپا توضيح مي دهد که چرا نيروي کار اروپايي ساعات کمتري را نسبت به نيروي کار امريکايي به کار اختصاص مي دهند. آيا شما با اين نظر موافقيد؟
من فکر مي کنم که ماليات ها تنها گوشه اي از داستان هستند. با فرض اعتبار تخمين کشش عرضه نيروي کار، اختلاف ماليات ها نمي تواند توضيح دهنده کل جريان باشد. در يکي از مکاتب اقتصاد کلان اين فرض که کشش عرضه نيروي کار بسيار بالاست، مرسوم است. براي برخي مقاصد اين فرض ممکن است صحيح باشد. براي مثال در تفکر درباره واکنش ها نسبت به شوک هاي موقتي يا کوتاه مدت، ممکن است کشش نسبي بالاتر از آني باشد که اقتصاددانان نيروي کار با توسل به داده ها و روش هاي متداول قادر به برآورد آن هستند. مطالعات بي شماري در 20 سال گذشته نشان داده اند که پاسخ دهي واقعي افراد به شوک هاي کوتاه مدت دستمزد ممکن است بيش از تخمين هاي مرسومي باشد که با توسل به ادبيات دهه 80 حاصل شده است. با اين حال در مورد ماليات ها، ما حقيقتاً نگران کشش بلندمدت عرضه نيروي کار هستيم که شامل هر دو اثر جانشيني که نشان دهنده اثر خالص قيمتي نرخ هاي دستمزد بالا و اثر درآمدي است. اين اثرات در دو جهت مخالف حرکت مي کنند. معتقدم که بسياري از اقتصاددانان نيروي کار در ايالات متحده - که با گرگ.اچ. لويس به عنوان پدر خوشفکر اقتصاد نيروي کار مدرن آغاز مي شود- با اين ديدگاه موافق هستند که در بلندمدت اثر درآمدي بر اثر جانشيني مسلط است. بنابراين طي زمان با ثروتمندتر شدن جوامع، مردم اندکي کمتر کار مي کنند.
يعني آنها فراغت بيشتري طلب مي کنند.
به طور متوسط بله. اين نتيجه با مدل عرضه نيروي کار در ايالات متحده مابين سال هاي 1980 و 1990 سازگار است. در مورد ماليات ها مي شود چنين فرض کرد که ماليات هاي بالاتر (دستمزدهاي پايين تر) منجر به اندکي کار بيشتر خواهد شد. اين نقطه آغازين فرض من است و حقيقت اين است که در بلندمدت کشش عرضه نيروي کار بسيار کوچک است و احتمالاً منفي است. بيست سال پيش به نظرم هر کسي بر اين تصور بود که دليل کاهش ساعات کاري از 60 ساعت در هفته به 40 ساعت در شروع قرن بيستم اين است که ما ثروتمندتر شده ايم. اخيراً روند ساعات کاري هموار شده است و ممکن است امروزه بعضي از مردم بر اين عقيده باشند که تفسير سنتي از روند تاريخي ساعات کار صحيح نيست يا براي موقعيت جاري کاربرد ندارد. عقيده من بر اين است که کشش عرضه نيروي کار آنقدر بزرگ نيست که بتوان توضيح دهندگي زيادي به ماليات نسبت داد.اما من نمي خواهم با ادوارد پرسکات وارد مجادله شوم. بالاخره او جايزه نوبل را برده است و من نه (مي خندد).
تحقيق شما روي اثرات افزايش حداقل دستمزد، که در کتاب مشترک شما با آلن کروگر (محقق دپارتمان نيروي کار کميته ملي تحقيقات اقتصاديNBER) گردآوري شده است، مجادله قابل توجهي را در مورد نتايج حاصل از آنکه افزايش حداقل دستمزد اثرات جزيي بر اشتغال دارد، به وجود آورد.آيا شما تحقيق روي اثر افزايش حداقل دستمزد را ادامه مي دهيد؟ نظر شما در مورد قانون مزد کافي براي امرار معاش (living wage) و عريضه بيش از 650 اقتصاددان در مورد تقاضاي افزايش حداقل دستمزد چيست؟
من حقيقتاً از اواسط دهه 90 روي اين موضوع زياد کار نکرده ام. دلايل چندي براي اين امر مي توان ارائه کرد. من فکر مي کنم تحقيق من توسط کساني که افزايش حداقل دستمزد را پيشنهاد مي کنند و نيز توسط کساني که مخالف اين جريان هستند، بد توصيف شده است. آنچه ما تلاش کرديم در تحقيق مان انجام دهيم استفاده از حداقل دستمزد به عنوان اهرمي براي درک اين مطلب بود که بازار واقعاً چگونه کار مي کند به ويژه براي پاسخ دادن به اين سوال که از نظر ما بسيار مهم است؛ مدل ساده عرضه و تقاضا تا چه اندازه رفتار کارفرمايان را در بازار نيروي کار توضيح مي دهد؟ اين مدل مي گويد که اگر يک کارفرما بخواهد نيروي کار ديگري استخدام کند، او مي تواند هر تعداد نيروي کار که نياز داشته باشد در سطح دستمزد موجود استخدام کند. همچنين نيروي کار به صورت آزاد در بين صنايع قابل نقل و انتقال بوده و در نتيجه اختلافي در دستمزد پيشنهادي کارفرمايان وجود ندارد.در مقابل اين مدل تئوريکي بسيار ساده شده، ادبيات حجيمي وجود دارد که طي 25 سال گذشته تکامل يافته است و چنين بحث مي کند که افراد براي جست وجوي فرصت شغلي بايد وقت صرف کنند و کارفرمايان نيز بايد براي يافتن نيروي کار زمان بگذارند. در اين پارادايم جايگزين دامنه اي از دستمزدهاي پيشنهادي متفاوت در هر زمان مشخص وجود دارد. اين تئوري گسترده تر فکر مي کنم در سطح بسيار وسيعي در اغلب گرايش هاي اقتصادي پذيرفته شده باشد. عقيده مشابهي در مورد بازار توليد که دو توليد کننده کالايي بسيار مشابه را با قيمت متفاوت ارائه مي کنند، مورد استفاده قرار گرفته است. اين تئوري بسياري از چيزهايي را که در يک مدل ساده عرضه و تقاضا بي معناست- لااقل براي من چنين است- توضيح مي دهد.براي مثال داشتن پست بلاتصدي براي يک بنگاه به چه مفهومي است؟ اگر يک بنگاه بتواند به سهولت وارد بازار نيروي کار شده و نيروي کار استخدام کند، چيزي مثل پست بلاتصدي وجود نخواهد داشت يا لااقل پست بلاتصدي مستمري در کار نخواهد بود. اوايل سال 1990 که من و آلن روي حداقل دستمزد کار مي کرديم، مشاهده مي کرديم که بسياري از کارفرمايان که دستمزد پاييني پيشنهاد مي کردند براي ماه ها داراي پست هاي بلاتصدي بودند. در واقع بسياري از رستوران هاي غذاي آماده سياست اين چنيني داشتند که؛ دوست خود را براي کار با ما حتي براي يکي دو هفته بياور و 100 دلار پاداش بگير، اين سياست اين سوال را در ذهن ما ايجاد کرد که چرا دستمزد را افزايش نمي دهند؟ به لحاظ چشم انداز پارادايم تحقيقي اين سياست معنادار است. همچنين اين امر به مفهوم آن است که هر کارفرمايي قدرت انحصاري اندکي روي نيروي کار خود دارد. در نتيجه اگر شما اندکي حداقل دستمزد را افزايش دهيد- اندک و نه به ميزان زياد- شما لزوماً کاهش اشتغال حجيمي را موجب نخواهيد شد. در برخي موارد مي توانيد افزايش اشتغال را موجب شويد. من معتقدم اين مدل بازار نيروي کار صحيح است. اصطکاک ها و نيز عدم اطلاعات کامل بر بازار نيروي کار حاکم است. اين بدان مفهوم نيست که در صورت افزايش حداقل دستمزد به 20 دلار در ساعت با مشکلات عديده اي مواجه نشويم. حقيقتاً ايالات متحده هرگز حداقل دستمزد افراطي را به اجرا نگذارده است. با اين وجود نتايج حاصل از تحقيق ما بدان مفهوم نيست که حداقل دستمزد در اقتصادهاي ديگر نمي تواند تاثيرگذار باشد.فکر مي کنم اقتصادداناني که به کار ما اعتراض کردند از اين تفکر برآشفتند که ما قائل به آزادي افراد در تعيين دستمزد در هر سطح ممکن هستيم. اين واقعاً روح گفته ما نبود. در حقيقت در هيچ کجاي کتاب و ديگر نوشته ها، من هرگز افزايش حداقل دستمزد را پيشنهاد نکرده ام. من تلاش مي کنم از مباحثات سياسي دور بمانم.
به نظرم بسياري از مردم نگران اين هستند که اغلب تحقيقاتي که پيش چشم آنهاست با واقعيت فاصله دارد. برخي از اين نگراني ها ناشي از طبيعت بي پايان تحقيقات اقتصادي است. براي حصول نتيجه مردم اغلب مجبورند که مفروضاتي را در نظر گرفته يا داده ها را کمي بالا و پايين کنند. نگراني مردم در مورد محققاني که اساساً کار فکري شان بر دفاع از يک تفکر خاص متمرکز است، برحق است. من تلاش مي کنم که از چنين کارهايي به دور باشم اما اين امر از ترديد مردم مبني بر اينکه برنامه کاري من هم گونه اي از اين دست کارهاست، نمي کاهد.
من بنا به دلايلي از ادبيات مربوط به حداقل دستمزد به دور مانده ام. من دوستان زيادي را به واسطه آن از دست داده ام. بسياري از کساني که براي ساليان دراز مي شناختم که برخي از آنها را در اولين شغل خود در دانشگاه شيکاگو ملاقات کردم عصباني و مايوس شدند. آنها فکر مي کردند که ما با انتشار کار خود به اقتصاد خيانت کرده ايم. همچنين من فکر کردم اين بهتر است که ديگران را به کار کردن در اين زمينه ترغيب کنيم. شما نمي خواهيد در موقعيتي بمانيد که ريشه در تحقيقات گذشته شما دارد. ممکن است برخي به واسطه تحقيقات معتبر و مستند به اين نتيجه برسند که افزايش حداقل دستمزد اثر معناداري بر اشتغال مي گذارد. اما من شک دارم چرا که حداقل دستمزد حداقل در کاليفرنياي شمالي يعني جايي که من زندگي مي کنم به وضوح پايين است. (گفته هاي اين بخش ديويد کارد را بايد چنين خلاصه کرد که در نظر وي به دليل بي کشش بودن عرضه نيروي کار ايالات متحده در بلندمدت، افزايش حداقل دستمزد، به عنوان بحث روز اقتصاد امريکا در بازار نيروي کار، تاثير معناداري در اشتغال به جاي نخواهد گذارد. بنابراين از سخنان وي چنين برمي آيد که وي مخالف افزايش حداقل دستمزدها نيست گرچه موافقت خود را نيز در هاله اي از ابهام ابراز مي کند.م)
همان گونه که مي دانيد برخي مدل هاي اقتصادي به فروض دستمزدهاي چسبنده و قيمت هاي چسبنده استناد مي کنند تا بدين وسيله بده بستان مابين بيکاري و تورم را توضيح دهند. تحقيق شما در مورد اهميت چسبندگي دستمزدها چه مي گويد؟
حدود 10 سال پيش کاري را با يکي از دانشجويانم در مقطع دکترا- دين هيسلاپ که در خزانه داري نيوزيلند مشغول به کار است- در زمينه انعطاف ناپذيري دستمزد اسمي به سمت پايين انجام دادم. اين مشاهده که با وجود انعطاف ناپذيري دستمزد به سمت پايين ما افراد بسياري را خواهيم ديد که دستمزد اسمي ثابتي داشته اند ما را به اين کار برانگيخت. به جاي تغييرات دستمزدي ما افراد بسياري را مي بينيم که در سطح مشخص و بدون افزايش دستمزد مانده اند و نسبت افراد با افزايش دستمزد صفر زماني که نرخ تورم پايين باشد، بالاتر خواهد بود. اين عقيده اي بود که در کميته اقتصادي امريکا توسط جيمز توبين ارائه شد. او چنين بحث مي کند که در شرايط نرخ تورم بالا متوليان دستمزد، کاهش دستمزد حقيقي را بسيار ساده تر مي يابند تا تغيير دستمزد اسمي. فکر کنم دلايل چندي بر اين امر دلالت مي کند و اين دقيقاً چيزي است که ما يافتيم؛ ميخکوب شدن تغييرات دستمزد اسمي در سطح صفر زماني که تورم پايين تر باشد، شديدتر خواهد بود. از سوي ديگر ما تلاش کرديم بين شدت ميخکوب شدن دستمزدها و بده بستان بيکاري رابطه اي برقرار کنيم که شواهد زيادي براي اين ارتباط نيافتيم. به نظرم در تعديل دستمزدها برخي انعطاف ناپذيري ها (rigidities) قابل رويت هستند. ما 15 سال يا بيشتر است که تورم پايين را تجربه مي کنيم بنابراين احتمالاً برخي هراس ها و نگراني ها در مورد کاهش دستمزدهاي اسمي شايد متفاوت باشد. اما در هر موردي بايد بگويم که شواهد دال بر اينکه انعطاف ناپذيري دستمزد اسمي اثر قابل توجهي بر متغيرهايي مانند سطح کلي بيکاري دارد بسيار اندک است و اين شواهد هنوز هم ناچيز مانده است. عقيده جالبي بود و ما نتوانستيم شواهدي برخلاف آن بيابيم. در اوايل سال 1980 بسياري از اقتصاددانان نيروي کار، منجمله من، تعيين دستمزد را در بخش اتحاديه مورد مطالعه قرار دادند. طبيعت غيرپايدار قراردادهاي اتحاديه، مطالعات جان تيلور و ديگران را بر تداوم شوک اقتصادي به واسطه اين قراردادها متمرکز کرد که من نيز به طور کلي به اين موضوع علاقه مند بودم. در يک زمينه خاص من شواهدي دال بر اثر انعطاف ناپذيري دستمزد يافتم. به ويژه بنگاه هاي در قالب اتحاديه ها با قراردادهاي چندگانه کارگري، دستمزد اسمي را براي دو يا سه سال تعيين مي کنند. در صورتي که تورم پيش بيني نشده اي رخ دهد، اين نيروي کار با دستمزد حقيقي کمتري نسبت به زمان عدم بروز تورم مواجه خواهند بود. در اواخر سال 1970، دوره زماني که تورم سريعي وجود داشت، دستمزدهاي حقيقي 3 يا 4 درصد پايين تر از ميزان پيش بيني شده بود. همچنين در اوايل سال 1980 نيز تورم سريع رو به کاهشي وجود داشت بنابراين نيروي کار با دستمزدهاي حقيقي بالا و پيش بيني نشده اي مواجه شد.من اين عقيده (چسبندگي دستمزد) را در جست وجوي شواهدي دال بر تحرک در طول منحني تقاضا به کار برده و واکنش هاي اشتغال به دستمزدهاي حقيقي ناگهاني (پيش بيني نشده) بالا يا پايين را مشاهده کردم. بنابراين در اين مورد من با واکنش هاي حقيقي (دستمزد حقيقي و به واسطه آن اشتغال) نسبت به انعطاف ناپذيري اسمي مواجه شدم. اگرچه اين انعطاف ناپذيري ها در واقع بخشي از قراردادهاي رسمي بود. در حال حاضر اين نوع انعطاف ناپذيري ها در اقتصاد امريکا که اتحاديه زدايي را تجربه مي کند کمتر مورد علاقه محققان است ولي به نظرم هنوز در بسياري از کشورهاي اروپايي داراي اهميت است. (در اين قسمت ديويد کارد مساله چسبندگي دستمزدها را مورد بحث قرار مي دهد و اشاره مي کند که چسبندگي دستمزدهاي اسمي مي تواند متغيرهاي حقيقي را تحت تاثير قرار دهد. قراردادهاي کاري که در آن حقوق اسمي افراد تعيين شده است به واسطه تورم پيش بيني نشده مي تواند از تعديل دستمزدها و تعديل بازار نيروي کار در جهت تحرکات عرضه و تقاضا جلوگيري کند. منتها چسبندگي دستمزدها ديگر مساله روز ايالات متحده که اتحاديه ها در آن رنگ باخته اند نيست و در حال حاضر اين کشورهاي اروپايي هستند که با معضل انعطاف ناپذيري دستمزدها مواجه هستند. م)
در کار شما در مورد اعتصابات کارگري چنين بحث مي شود که مدل هاي رايج اقتصادي که عدم تقارن- مديران بيشتر از کارگران در مورد وضعيت مالي شرکت آگاهي دارند- را مطرح مي کردند، براي توضيح مدل هاي اعتصاب کافي نيستند. شما پيشنهاد کرديد که شايد ساير عدم تقارن هاي اطلاعاتي نيز مهم باشد.
بله و هنوز هم به آن معتقدم.
آيا ممکن است آن را با کمي جزئيات بيشتر شرح دهيد؟ آيا مدل هاي مناسبي به منظور توضيح مدل هاي اعتصاب توسعه داده شده است؟
به نظرم کساني که به تعيين دستمزد اتحاديه اي و مذاکره علاقه مند بودند از پيدايش مدل هاي چانه زني بر پايه عدم تقارن اطلاعاتي در دهه 80 بسيار مشعوف شدند. طبق کار اقتصاددان بريتانيايي، جان هيکس اعتصابات به مشکلات اطلاعاتي برمي گردد. توضيح آسان جريان اين است که بنگاه اقتصادي داراي عناصر نامشهود سودآوري است و اتحاديه تلاش مي کند تا بفهمد که آيا بنگاه واقعاً سودآور است يا نه. اگر بنگاه سودآور است، آنگاه بنگاه تمايلي به تحمل اعتصابات طولاني نداشته و سريعاً سازش خواهد کرد. به واسطه اعتصاب، بنگاه نشانه هايي از موقعيت سودآوري خود را بروز مي دهد. اين داستان موجب شکل گرفتن پيش بيني هايي مي شود که محقق نمي شوند درست مثل بسياري ديگر از پيش بيني ها در اقتصاد نيروي کار،
فکر مي کنم به طور واقعي نااطميناني زيادي نسبت به جنبه هاي ديگر چانه زني در مورد به هم پيوستگي در اتحاديه وجود دارد. در جلسه يک اتحاديه رهبران مي توانند بگويند؛ «ما تصميم داريم اعتصاب کنيم و کسي نبايد از صف کارگران اعتصابي عبور کند. به علاوه ما فکر مي کنيم به نحو قوي از جانب انجمن حمايت خواهيم شد.» حمايت انجمن در اعتصاب کارگران از اهميت بسياري برخوردار است. براي مثال در اعتصاب بخش خدمات، اين بسيار مهم است که رانندگان خط اعتصاب کارگران را محترم بشمارند. اگر چنين کنند، بسته هاي پستي تحويل نخواهند شد که اين امر مي تواند هزينه اعتصاب را به نحو قابل توجهي افزايش دهد.حقيقتاً هيچ کس در مورد اينکه کارگران و خانواده هايشان يا روزنامه هاي محلي و رهبران انجمن چه ميزان از اعتصاب حمايت خواهند کرد، چيزي نمي داند. به نظرم اغلب کارگران درباره توانايي شان در پيوستن به خط اعتصاب خوشبين هستند و قبل از اعتصاب، آنها ممکن است انگيزه زيادي به آشکار کردن موضع حقيقي خود نداشته باشند. هيچ کس در جلسه اتحاديه چنين سخني را اقامه نمي کند که؛ «مي دانيد، من مي خواهم اين اعتصاب را حمايت کنم اما من گرفتار بدهي خود هستم و در صورت اعتصاب، زنم مرا خواهد کشت،»
بنابراين مشکلات گردآمدگي اطلاعات در مورد اتحاديه ها نسبت به بنگاه ها بدتر است. اتحاديه تنها سازماني شکل گرفته از افراد است در حالي که بنگاه داراي اهداف ساده مالي است. بنابراين در برخي موارد، اعتصاب به عنوان وسيله اي براي آزمون تصميم اتحاديه توسط بنگاه به کار مي رود. در اين مورد زماني که اعتصاب فراخوان مي شود، اگر کارگران فوراً تسليم شوند، ممکن است به افزايش حقوق کمتري نسبت به زماني که به اعتصاب ادامه دهند، دست يابند. البته احتمالاً اطلاعات ناقص در دو طرف ميز چانه زني (مذاکره) وجود دارد. به هر حال اگر من دوباره روي اين مساله کار مي کردم، تلاش مي کردم روي مشکلات اطلاعاتي در سمت اتحاديه متمرکز شوم. من برخي کارها را در زمينه اعتصابات با استفاده از داده هاي تاريخي از سال 1880 انجام دادم و شواهد با جرياني که گفتم سازگار بود.
من تحت تاثير اين قرار گرفتم که شما توانستيد داده هاي خوبي از گذشته هاي خيلي دور کسب کنيد.
اين مساله به زماني برمي گردد که نماينده رسمي آمارهاي نيروي کار گزارش ريز اعتصابات را در سال 1886 صادر کرد و آن زماني بود که شواليه هاي کارگري در اوج بودند و نگراني گسترده اي در مورد گسترش اتحاديه گرايي صنعتي و تهديدهاي صنعت امريکا وجود داشت.
همان گونه که اخيراً اشاره کرديد اعضاي اتحاديه کارگري در ايالات متحده حداقل در بخش خصوصي به نحو چشمگيري کاهش يافته است. شما کارهاي بسياري در زمينه تاثير اين کاهش در نابرابري مابين نيروي کار زن و مرد انجام داده ايد. آيا به طور خلاصه در مورد يافته خود برايمان توضيح مي دهيد؟ و اينکه آيا به نظر شما اين کاهش، عامل معناداري براي رشد نابرابري درآمدي در ايالات متحده به شمار نمي رود؟
اول از همه بايد بگويم اين فرض که اتحاديه هاي کارگري ممکن است مردان را متاثر کند بر پايه اين مشاهده بنا نهاده شده که در داخل اتحاديه، دستمزدها نسبت به بيرون اتحاديه متراکم تر است. چند دليل نهادي براي اين جريان وجود دارد. يکي از آنها اين است که اتحاديه ها تلاش مي کنند تا دستمزدها را براي افرادي که شغل هاي مشابهي انجام مي دهند، برابر کنند. آنها همچنين تلاش مي کنند بنا به دلايل سياسي اختلاف مابين بالاترين دستمزد و پايين ترين دستمزد را کاهش دهند. اين دو ويژگي نابرابري پايين تر را در اتحاديه نتيجه مي دهد.
چنين چيزي به همان نسبت در مورد زنان صادق نيست و آن هم به دليل شکل گيري اتحاديه شغل هاي مرتبط با زنان در بخش هايي است که اغلب داراي تعيين دستمزد نهادي هستند و نه اتحاديه اي. مانند تدريس. در اين تعيين حقوق ها، وجود يا عدم وجود اتحاديه تاثير چنداني به جاي نمي گذارد. در هر موردي شما اختلاف زيادي در تغييرپذيري دستمزدها مابين زناني که عضو اتحاديه هستند و آنهايي که عضو اتحاديه نيستند، نمي بينيد (در بخش آموزش). آنچه من انجام داده ام نگاهي به کاهش تشکيل اتحاديه ها و چگونگي تاثير کلي آن در نابرابري مردان بود. چيزي که اثر برابرسازي دستمزدها را در اتحاديه هاي تجاري خنثي مي کند اين است که اتحاديه ها دستمزدها را افزايش مي دهند. در صورتي که اتحاديه ها دستمزدها را براي گروهي افزايش دهند و گروهي را به حال خود رها کنند، اين امر به خودي خود پراکندگي دستمزدها را افزايش مي دهد. نقطه آغازين هر تجزيه و تحليلي اندازه گيري اين است که چگونه تمايل به برابرسازي در اتحاديه در مقابل اين حقيقت که دستمزدها در برخي گروه هاي کارگري بالاست، پايان خواهد يافت.
پاسخ براي مردان همواره اين بوده است که آثار برابرسازي دستمزدها زياد است. در واقع اين امر در ادبيات اقتصاد نيروي کار تا اوايل سال 1970 يعني زماني که ريچارد فريمن اولين مطالعه مربوط به اتحاديه ها و نابرابري را رهبري کرد، حقيقتاً فهميده نشده بود. پيش از کار او مردم درک نمي کردند که اثر برابرسازي دستمزد بسيار زياد است.
نتايج تحقيق من حاکي از آن است که کاهش در شکل گيري اتحاديه ها جزيي است اما بخش قابل توجهي از افزايش کلي نابرابري مردان طي 30 سال گذشته است (شايد 10 تا 20 درصد از کل افزايش در نابرابري را توضيح دهد). اين براي کارگران مهم است که در حد وسط توزيع دستمزد قرار گيرند. به طور نمونه کارگران عضو اتحاديه، آنهايي نيستند که در ته توزيع دستمزد باشند بلکه آنها در حد وسط قرار دارند. در سال 1970 شکل گيري اتحاديه ها اين گروه را به نقطه بالاي توزيع دستمزد نزديک کرد و درجه تغييرات دستمزدي در بين شغل ها را کاهش داد. زماني که شکل گيري اتحاديه ها متوقف شد، برخي دستمزدها نسبت به گروه هاي شغلي با دستمزد بالا با کاهش مواجه شدند و نابرابري دستمزد در بخش هايي مانند حمل و نقل و صنعت آغاز شد. هر دو اثر از اهميت برخوردارند اما آنها بخش کوچکي از روند کلي جريان هستند.و در مورد نيروي کار زن، حقيقتاً تاثيري مشاهده نمي شود چراکه اتحاديه ها کار زيادي در زمينه برابرسازي دستمزدهاي زنان به انجام نرسانده اند.
به نظرم منصفانه است که بگويم اغلب اقتصاددانان فرض تغييرات فني مهارت محور را به عنوان نيروي محرکه روند نابرابري اخير در ايالات متحده مي پذيرند. شما چطور؟
مشابه بسياري از عقايد در علم اقتصاد، فکر مي کنم تغييرات فني مهارت محور مي تواند براي توضيح ظاهري نابرابري به کار رود. جان ديناردو (از دانشگاه ميشيگان) و من اين حقيقت را دريافتيم که الگوها و روندهاي بسياري در بازار نيروي کار وجود دارند که توضيحات تغييرات فني مهارت محور براي آنها مناسب نيست.
براي مثال يکي از چيزهايي که به آن اشاره کرديم اين بود که زنان در سطح مهارت پايين تري از مردان قرار دارند و بايد اين واقعيت را در نظر بگيريم که دستمزدهاي پايين تري براي مهارت آنها پرداخت مي شود. تئوري تغييرات فني مهارت محور (SBTC) مي گويد که افراد با مهارت پايين تر شاهد افزايش آهسته تر دستمزد نسبت به افراد با مهارت بالاتر هستند. اما پيش از سال 1980 زنان بهتر از مردان بودند. همچنين مي توان مشاهده کرد که پيش از سال 1990 دستمزد نسبي زنان به طور روشني پايدار بوده است. بنابراين دوره طولاني از پايداري دستمزدهاي نسبي زنان وجود داشته است که پس از آن دستمزدهاي نسبي زنان به دستمزدهاي نسبي مردان نزديک شده که بين سال هاي 1991 تا 1992 اين روند متوقف مي شود و دوباره پايداري خود را بازمي يابد. اين يکي از روندهاي بسيار مهم است که تئوري تغييرات فني مهارت محور (SBTC) توضيحي در مورد آن نمي دهد. اين تئوري ممکن است با آن سازگار باشد و ممکن است نباشد اما اين تئوري به فرضيات کمکي بسياري نيازمند است تا کارساز باشد.چنين چيزي در مورد شکاف دستمزدي سياهان و سفيدها صادق است. سياهان کمتر از سفيدها بابت کار خود دريافت مي کنند و بسياري از مردم بر اين عقيده هستند که دليل اين امر مهارت پايين تر سياه هاست. با اين حال طي سال 1980 اختلاف دستمزدي سياهان و سفيدها پايدار بوده است. اين اختلاف به گستردگي آنچه مردم ممکن است پيش بيني کرده باشند، نبود. روند ديگري که با فرضيات تئوري تغييرات فني مهارت محور نمي خواند، مربوط به دستمزدهاي اسمي افراد داراي تحصيلات ليسانس در رشته هاي مختلف است. مجموعه داده هاي جمع آوري شده متفاوتي مربوط به حقوق شروع کار افرادي که به تازگي فارغ التحصيل (ليسانس) شده اند وجود دارد. آنچه اين داده ها نشان مي دهند، استثنايي است.مورد ديگري که بررسي کرديم اختلاف دستمزد مابين صنايع بود. به طور تاريخي اقتصاددانان چنين بحث مي کنند که اختلاف در متوسط حقوق صنايع به اختلاف هاي مهارتي مربوط است. دستمزدها در بسياري از صنايع کارخانه اي مانند ساخت هواپيما بالاتر از متوسط دستمزد است و دستمزدها در ديگر بخش ها مثل تجارت خرده فروشي بسيار پايين تر از متوسط دستمزد است. اين اختلاف پرداخت ها حتي بعد از کنترل ويژگي هاي نيروي کار در روند اختلافات همچنان پابرجا مي ماند.اين چيزي را به من يادآور مي شود که شايد گفتنش مفرح باشد. مجموعه معروفي از داده هاي سال 1970 دربرگيرنده سوالاتي است که «دانش کار جهاني» ناميده شد. نوجوانان مورد سوالات اين چنيني قرار گرفتند که چه کسي بيشتر درآمد کسب مي کند، کارگري که در کارخانه کفش کار مي کند يا کارگري که در کارخانه استيل؟ هر اقتصاددان نيروي کاري مي داند کارگري که در کارخانه استيل کار مي کند درآمد بيشتري کسب مي کند (البته در امريکا هيچ کارخانه کفشي وجود ندارد و کارخانه هاي استيل زيادي هم موجود نيست بنابراين اين سوال بي استفاده است). اما الگوهاي دستمزد بين صنعتي پايدار بودند که فرض شده بود نوجوانان از آن آگاه هستند.
آنچه من و ديناردو دريافتيم اين بود که در سال هاي 1980 و 1990 دستمزدها در صنايع با دستمزد پايين (مانند کارخانه کفش) تمايل منظمي به کاهش، نسبت به دستمزدها در صنايع با دستمزد بالا (مانند کارخانه استيل) نداشتند. ساختار دستمزد بسيار پايدار بود. بنابراين در صورتي که شما معتقد به اين باشيد که اختلافات بين صنعتي وابسته به اختلافات مهارتي است، الگويي که ما مشاهده کرديم آن چيزي نيست که از مدل تغييرات فني مهارت محور انتظار داريم. معماي نهايي مربوط به ساختار سني در افزايش نسبي دستمزد کارگران با تحصيلات پيش دانشگاهي و دبيرستاني بود. دستمزدهاي کارگران جوان فارغ التحصيل کالج نسبت به کارگران جوان فارغ التحصيل دبيرستان افزايش مي يافت (1980 و 1990) اما براي افراد بالاي 40 سال يا بيشتر تغييرات دستمزدي به واسطه اين تحصيلات مشاهده نشد.ديناردو و من اين واقعيات را گرد هم آورده و چنين گفتيم؛ «اينجا مجموعه وقايعي است درباره بازار نيروي کار که مردم بايد از آن آگاه شوند و ما فکر مي کنيم بايد دقت تحقيقاتي بيشتري را برانگيزد. اين تمام تئوري تغييرات فني مهارت محور است. ما مي خواستيم نشان دهيم که معماهاي بي شماري موجود است که اين تئوري قادر به توضيح آنها نيست و ديگران بايد روي آنها کار کنند.»
بنابراين تئوري تغييرات فني دانش محور (SBTC) آن طور که به نظر مي رسيد، راه حل معجزه آسا نبود.
تحت هيچ شرايطي اين تئوري حاوي فرضيات يگانه و عالي نبود. من نمي دانم کارشناسان اين را احساس کرده اند يا نه اما از جانب دانشجويان اين تئوري يگانه توصيف مي شد. در واقع اين تئوري منجر به پيش بيني هاي بدي مي شود.
مايلم در مورد مزاياي آموزش از شما سوال کنم. امروزه بسياري از والدين و ساير افراد درباره افزايش شهريه ها و بدهي هاي انباشته دانش آموزان کالج نگران هستند. آيا تحقيق شما در مورد بازدهي تحصيل اين نگراني را به واسطه دريافتي هاي بالاي پس از دوره کالج برطرف مي کند؟
من در مورد هر دو سوال تحقيقاتي انجام داده ام. احتمالاً سوال مهمتر اين است که آيا افرادي که به کالج مي روند به دليل تحصيل بيشتر، دريافتي بالاتري دارند يا به دليل استعدادشان است که فارغ از سطح تحصيلات، درآمد بيشتري را نصيب آنها مي کند. کار اصلي من تجزيه و تحليل مدل هاي تحصيل با کمي دقت بيشتر بوده است تا بتواند توضيح دهد که چگونه برخي مطالعات جديد که در سال 1990 انجام گرفته اند مي توانند در يک مدل تصميم به تحصيل، يکپارچه شوند.
من مطالعه اي در مورد آثار نزديکي به کالج (به لحاظ محل اقامت) در انتخاب تحصيلي بچه ها انجام دادم. وجود کالج يا دانشگاه محلي واقعاً برخي منافع تحصيلي را براي افرادي که مجاور آن محله رشد مي کنند به همراه دارد. اين آثار براي بچه هايي که در خانواده هاي با تحصيلات عالي (که احتمالاً مي توانند براي تحصيل به نقاط ديگر بروند) رشد مي کنند، پديدار نمي شود اما براي بچه هايي که در خانواده هاي متوسط و پايين زندگي مي کنند اين آثار مشهود است. من همواره به وجود آثار نهادهاي آموزشي محلي معتقد بوده ام. من در مزرعه اي نزديک دانشگاه شهر بزرگ شدم و احساس کردم که دانشگاه اثر قوي بر محيط فکري آن شهر کوچک داشت. بنابراين من پي بردم که نزديکي کالج بالاخص براي بچه هايي که خانواده هايشان داراي تحصيلات عالي نيستند مهم است. مثال هاي بسياري از اصلاحات نهادي وجود دارد که در صورت اجرا آثاري براي بچه ها به دنبال دارد. آنچه به صورت کلي صحيح به نظر مي رسد اين است که بچه هايي که رفتار تحصيلي شان از اين اصلاحات متاثر مي شود بازدهي بسيار خوبي از سرمايه گذاري آموزشي خود به دست مي آورند که ممکن است بهتر از متوسط دستمزد يا حداقل به خوبي متوسط دستمزد باشد. اين امر با اين گفته ناسازگار است که افرادي که به کالج نمي روند تنها انتظار بازدهي کمي دارند. اين امر با اين عقيده سازگار است که آنها به کالج نمي روند چراکه حقيقتاً نمي فهمند کالج به چه دردي مي خورد يا بچه هاي خود را در مسير تحصيلي قرار نمي دهند چرا که قادر به تامين آنها نيستند.در حال حاضر تحقيقات بسياري در سراسر دنيا وجود دارد که در اغلب موارد محققان به اين نتيجه رسيده اند که در صورت قابل دسترس ساختن کالج، افراد بيشتري به کالج مي روند و بازدهي خوبي نيز از اين سرمايه گذاري خود کسب مي کنند.
آنها به دليل بي ارزش دانستن تحصيل نيست که مسير ديگري را برمي گزينند.خب حالا به آثار شهريه بپردازيم. من گمان دارم که در آثار رفتاري (انتخاب تحصيل يا کار) شهريه کمي اغراق شده است. گفتن اين سخن راحت است که؛ من مجبورم پول زيادي بابت شهريه بپردازم بنابراين تصميم ندارم به کالج بروم. در واقعيت هنوز برنامه هاي سخاوتمندانه اي وجود دارد، به ويژه براي خانواده هاي با درآمد پايين و ارزش اقتصادي رفتن به کالج بالاتر از هر زمان ديگري است، بنابراين توانايي بازپرداخت وام هاي دريافتي جهت تحصيل نيز بالاست. مطالعاتي موجود است که تلاش مي کند آثار سياست هاي شهريه اي را بر رفتار تحصيلي مجزا کند. اين مطالعات نشان از آثار جزيي آن دارد. اخيراً مقاله اي در American Economic Review توسط يک اقتصاددان به نام نيکول فورتين به رشته تحرير درآمده است که اثر افزايش شهريه بر ثبت نام کالج را بررسي کرده و به اين نتيجه رسيده است که اين اثر گرچه کوچک اما مهم است.برخي اقتصاددانان معتقدند که هزينه هاي شهريه موضوع اصلي نيست چرا که هرکسي مي تواند به راحتي براي تامين شهريه قرض کند. به طور گسترده تر من فکر مي کنم اين نيز حقيقت ندارد که خانواده هاي با درآمد پايين نمي توانند پول قرض کنند. عدم توانايي آنها ناشي از عدم سهولت دريافت چنين وام هايي است يا به طور کامل از برنامه هاي وام هاي در دسترس اعطايي مطلع نيستند يا در صورت آگاهي از موارد فوق ممکن است اين مطلب را درک نکرده باشند که اگرچه سرمايه گذاري در تحصيل پرخطر به نظر مي رسد اما در اغلب موارد معامله خوبي است.
بنابراين اين اصطکاک اطلاعاتي است؟
اصطکاک اطلاعاتي و شايد فقدان مهارت. يکي از چيزهايي که من در 25 سال به عنوان يک اقتصاددان حرفه اي شاهد آن بوده ام، تغيير شخصيتي دانشجوياني است که در سطوح عالي مي بينم. هر ساله من از دانشجويان سرشماري و سوال مي کنم که چه تعداد از آنها والدين شان داراي مدرک دکتري هستند. در حال حاضر اين نسبت نزديک به 60 درصد است، حتي در برکلي. ما گروه هاي گزينش شده اي را براي تحصيل در مقطع دکتري انتخاب مي کنيم که پيشينه هاي متفاوتي دارند. من فکر مي کنم اين کار کمي با مشکل مواجه است. اين بدين مفهوم است که دانشجويان ما حقيقتاً نمي فهمند که فرستادن بچه ها به کالج براي برخي خانواده ها چه جهش بزرگي است.آنها در مورد کالج به عنوان يک معضل انتخابي فکر نمي کنند چرا که هر کسي در خانواده آنها داراي تحصيلات بالاست و همه دوستان شان به کالج مي روند و احتمالاً به مقاطع بالاتر نيز مي رسند. ما در يک جامعه طبقاتي زندگي مي کنيم. بسياري از خانواده ها با سطوح تحصيلي بالا وجود دارند که خوب زندگي مي کنند و ديگراني هم هستند که با سطوح تحصيلي بسيار پايين زندگي معتدلي دارند. فکر مي کنم براي اقتصاددانان نيروي کار مهم است که به همان اندازه گروه هاي بالاي طبقاتي، نسبت به سطوح پايين نيز داراي بينش باشند. تجربه من مي گويد، هرگز کسي از خانواده متمول اقتصاددان، نيروي کار نمي شود. آنها به زمينه هاي تحصيلي ديگري وارد مي شوند.
و شما در مزرعه به دنيا آمديد.
بله.