924 شماره
دوشنبه، 15 مرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: سينما
نگاه کايه دو سينما به آخرين ساخته تارانتينو
ساطورها فرود مي آيند چاقوها مي درخشند

ترجمه؛ الهام طهماسبي؛ براي همراهي با تارانتينو در تماشاي ششمين فيلمش (که آن را مثل موشکي به هوا فرستاده است)، بايد به شروع کار فيلمسازي او در 15 سال پيش برگرديم. با نمايش اولين فيلم تارانتينو بر پرده سينما، منتقدان استعداد هنري آشکار او را متاثر از «ژان لوک گدار» و «فاکسي براون» (به يک اندازه) دانستند (و البته اين چندان مستدل نيست و در صحت آن جاي ترديد وجود دارد).

تارانتينو به عنوان فروشنده سابق ويدئو کلوپ (فروشگاه اجاره فيلم) (که احتمالاً تا آن زمان به جاي خون، تنها رنگ قرمز را مي شناخته است) خيلي زود به اين باور رسيده بود که پاشيده شدن خون حقيقي در فيلم ها، سبب جنجال و هياهوي جوان ها مي شود و در نتيجه فيلم او با استفاده از اين حربه مي تواند طرفداران بسياري را به خود جلب کند و البته اين ديدگاه خطرناکي است.

هرچند استفاده از خشونت در آن زمان و هنگامي که تارانتينو شروع به ساخت تصاوير خشن (خشونت در تصاوير) کرد، مورد پسند و باب روز بود اما خوشبختانه زمان زيادي طول نکشيد و کساني از راه رسيدند که عقيده ديگري داشتند. در زمستان 1994، پاسکال بونيتزر در شماره 13 مجله «ترافيک»، تحليلي بر فيلم «داستان هاي عامه پسند» (به کارگرداني تارانتينو) تحت عنوان «ديوانگي» نوشت. مطلب او وام گرفته از کافکا و به اين مضمون بود که «نوشتن، حرکتي از جنس آدم کشي است». منتقد سابق کايه دوسينما در قالب اين چند صفحه، تلاش کرد تا ثابت کند که روش بيان تارانتينو و گفتار فيلم هايش (بدون اينکه تسليم اغراق شود) کاملاً بر مبناي حرکت و همراه حرکت است و در اين باره به صحنه اي از فيلم (پالپ فيکشن) داستان هاي عامه پسند اشاره مي کند؛ جايي که وينسنت (با بازي جان تراولتا) در حين صحبت با ماروين تصادفاً او را مي کشد. صرف نظر از جنبه کميک فيلم و جسدهايي که بي دليل در فيلم مي بينيم، اين صحنه کاملاً گويا است. اين تصاوير، کاربرد فعل هاي مطلق و قاطع را در مکالمه به ما آموزش مي دهند مثل صحنه گفت وگوي جولز (ساموئل جکسون) در لحظه اي که پس از اينکه به شکلي معجزه آسا از مرگ نجات يافته است، تصميم مي گيرد تفنگش را زمين بيندازد و در جاده سرنوشت سرگردان شود (شبيه ديويد کارادين در فيلم «کونگ فو»). ماجرايي که در فيلم سگداني (سگ هاي انباري) اتفاق افتاد سه سال بعد در فيلم «جکي براون» هم ديده شد (چيزي در همان حدود، اما وارونه). «اوردل ملاني» و ساير مجرمان بددهن و وراج فيلم «جکي براون»، ماجرايي پر زد و خورد را مي سازند و سرانجام محکوم مي شوند و به نظر مي رسد زمان فيلم جکي براون طي اين ماجراها بسيار کند مي گذرد.اين سه گانه پشت سر هم («سگ هاي انباري»، «قصه هاي عامه پسند» و «جکي براون») با ساختاري ضد نمايشي و شجاعانه، فيلم هايي فريبنده اند. (مخاطبان هم درباره اين فيلم ها چنين نظري دارند.) سپس بونيتزر به سراغ دوگانه «بيل را بکش» مي آيد. بايد توجه داشت که پيدا کردن شخصي مثل بونيتزر بسيار مشکل است، کسي که پراکندگي پخش هاي مختلف فيلم هاي تارانتينو، پرحرفي ها و صحنه هاي خون آلود را تحليل کند اما هرگز عقيده اي کلي درباره آنها ابراز نکند. در غروب دوشنبه 21 ماه مه ما منتظر بوديم تا فيلم جديد تارانتينو را ببينيم و بفهميم آيا اين فيلم به شکلي هست که سبب بهبود چهره مخدوش اين فيلمساز شود؟ (فيلمسازي که به طور پيوسته يکسري ديالوگ ها و تصاوير را در فيلم هايش تکرار مي کند.)من به عنوان طرفدار سبک فيلم هاي فرانسوي هرچند تابع ضرورت اخلاقي در گفتن و ديدن مفاهيم در فيلم هستم اما اين تصاوير و ديالوگ ها در فيلم هاي تارانتينو، بسيار تکرار مي شوند.ساطورها مدام فرود مي آيند و چاقوها مي درخشند...

شاهکــار جديـــد و ساختارشکــنانه تارانتينو «Grind house» فيلمي است که او به طور مشترک با دوست صميمي اش رابرت رودريگوئز ساخته است. (او در اين فيلم از 70 فيلم قديمي الهام گرفته.)

بخشي که تارانتينو آن را ساخته است با اضافه کردن چيزي حدود 20 دقيقه به تنهايي و جداگانه با عنوان «ضدمرگ» در فرانسه به نمايش در آمد.اين فيلم به نظر مي رسد از نظر ريتم از فيلم ديگر موفق تر است و دليلي ندارد اين دو فيلم به هم پيوسته باشند.داستان «ضدمرگ» تکراري است و ماجراي گرگ پير (قاتل) بدل کاري به نام مايک است (با بازي «کرت راسل») که چهار زن جوان را که به قصد تفريح، ورزش و سواري طولاني بيرون آمده اند، به قصد کشتن تعقيب مي کند.

لوکيشن هاي فيلم آستين، تگزاس و تنسي هستند.چهار زن در فيلم بازي مي کنند که مدام در حال تغييرند. اين فيلم هم مثل ساير کارهاي تارانتينو سرشار از ديالوگ هاي حاضر جوابانه بسيار و سروصداي مدام سطوح فلزي با سرعت زياد است.البته فرم فيلم به شکلي است که مدتي طولاني در هيچ يک از اين دو حالت متوقف نمي شود (اما در کل حجم زمان فيلم در دو ساعت با ديالوگ هايي پي درپي پر شده است).در سکانس هاي ابتدايي فيلم ماجراهايي معقول و غيرمعقول اتفاق مي افتد و حتي بعضي از اتفاقات دوباره تکرار مي شوند، تا جايي که به نظر مي رسد فيلم دوباره آغاز شده است و اين ساختاري است که مي تواند به عنوان الگو مورد استفاده ديگران قرار گيرد، همان طور که کساني که پيش از اين فيلم هاي تارانتينو را تحليل کرده اند به اين موضوع اشاره کرده و آن را سبب ايجاد ارتباطي بهتر با مخاطب دانسته، تا جايي که اين فرآيند را فرضيه ناب خوانده اند.

در نسخه 35 ميليمتري فيلم خراش هايي (عمدي) ديده مي شود تا اين تصور را ايجاد کند که اين خراش ها به دليل تکثير از روي نسخه بي کيفيت فيلم گريند هاوس اتفاق افتاده است. مهم ترين عنصر فيلم «ضدمرگ» سرعت خوب ريتم فيلم است. هرچند پرحرفي هاي بيهوده در آن بسيارند اما اصل فيلم بر اين مبنا نيست.

قسمت هاي سست هر دو فيلم کوتاه شده و قانون ماشين جايگزين تمام معاني ساختاري فيلم شده است.

ديالوگ ها، رانندگي و تمام اتفاقات موجود در فيلم در سايه قدرت ماشين شکل مي گيرند و اين ماشين است که سبب قتل هاي کورکورانه در خيابان مي شود (فيلم با خراش هاي عمدي خود را از فيلم هاي کامپيوتري جدا کرده است). تارانتينو در ادامه فيلم در استفاده از دو عامل اصلي، صدا و جاده، ناموفق عمل کرده است.

«جين اوستاش» که از فيلم شگفت زده شده بود جمله هاي بسياري در تعريف فيلم به زبان آورد و گفت؛ «انگار دوربين چرخيده و سينما خلق شده است» و به عقيده «مونت هلمان» در پايان دوراهي و با برخورد ماشين ها انگار هستي فيلم شعله ور مي شود.

پس از مراسم رقص توسط آرلن (پروانه) براي مايک، فاصله اي طولاني بين وقايع اتفاق مي افتد که لذت تماشاي فيلم را از بين مي برد. فيلم ضدمرگ فيلمي خوشايند است اما لذت هاي اندک فيلم با ديده نشدن تعدادي از فريم ها (قاب ها) از دست مي رود (و مانعي براي پيگيري و تداوم ماجراي فيلم مي شود).

تارانتينو بدون رازآميز کردن فيلم، داستان را پيش مي برد. اما او طي مصاحبه هايي که درباره فيلم انجام داده است به وسواس رواني «مايک» هرگز اشاره نمي کند. (نوعي حالت رواني در مايک، که با کوبيدن ماشين خود به دختران آرام مي گيرد.) در فيلم گريند هاوس نبايد چندان درگير قتل هاي خياباني شويم و اين دليل ساده اي دارد چون تکرار اين ويژگي ها در فيلم هاي تارانتينو، تبديل به مولفه دروني فيلم شده است. از جمله اين ويژگي هاي ثابت کارهاي تارانتينو مي توان به صحنه اي در فيلم اشاره کرد؛ جايي که چهار دختر فيلم جيغ کشان جلوي پوستر تبليغاتي شوي تلويزيوني جانگل جوليا مي آيند.

از وقتي فيلم ها مدام خودشان را به شکل هاي مختلفي تکرار مي کنند ديگر هيچ فيلمي براي هميشه در درجه B يا Z نمي ماند و اين مساله يادآور جمله اوستاش است. (در طول تاريخ گاهي کپي يک مستند بازسازي شده در فروش، بسيار موفق تر از يک فيلم داستاني ارژينال است.)

فيلم ضدمرگ از شب به روز، از شهري به کشوري و به همراه زن جواني که هنوز به عنوان بدل کاري واقعي پذيرفته نشده است، مي رود.زوئه بل (به عنوان همراه واقعي براي فيلمساز) خيلي از تصاوير (شات هاي متوسط) آکروباتيک در فيلم را به طرزي قابل توجه و در حالي که از يک ماشين دوج سال 1970 آويزان است، انجام مي دهد.لذت بردن تنها يک راه دارد و آن هم اينکه وجود خودت را با ديدگاه هايي که مثل هواي تازه و روشنايي روز است، نوراني کني و اگر اين اتفاق بيفتد در نهايت به آزادي خواهيم رسيد. در ضدمرگ فيلمساز در ادامه ماجرا به اين ترتيب پيش مي رود که دخترهاي بعدي انتقام دخترهاي قبلي را بگيرند. و به اين صورت است که بين بخش هاي فيلم صرف نظر از داستاني مستند بودن و ارتباط قابل ملاحظه اي وجود دارد زوئه و دوستش کيم (راننده ماشين دوج) خيلي معمولي و واقعي تر از پروانه يا جنگل جوليا بازي مي کنند.براي از بين بردن نقص ساختاري در فيلم مي شد از راه هاي ديگري هم استفاده کرد تا از لطمه خوردن به فيلم جلوگيري کند. (نقص هايي مثل شباهت فيلم با بسياري فيلم هاي ديگر و حواشي آنها)گفتار در فيلم ضدمرگ مدام با حرکت همراه است و پر از اصطلاحات فيلم هاي ديگر است (به صورتي که طرفداران فيلم از پرحرفي و جملاتي که به سبک تارانتينويي است، اشباع مي شوند).اخلاق در فيلم جايگاهي امن دارد اما قواعد آن دوباره نويسي شده و به اندازه خودش بسط داده شده است و در هر بخش فيلم از گفتار به عمل و در ارتباط با ذات و ظاهر فيلم (حتي اگر سادگي و خلوص آن ظاهر نشود) قابل جست وجو است.

به عقيده من تبليغ فرهنگي زيادي براي فيلم ضدمرگ لازم نيست و البته بايد اين نکته را هم در نظر گرفت که اين يک بخش از يک فيلم دوگانه است. بخش دومي که توسط فيلمساز معروف و پرآوازه اش، ژانرهاي فراموش شده را احيا کرده است.

در اين فيلم بيشتر از هر چيز نوعي بي پروايي (به روشي راحت و معمولي) در مکالمه هاي فيلم ديده مي شود که اين نکته سبب موفقيت فيلم است و همچنين تعدادي صحنه هاي برجسته در فيلم وجود دارد که در لحظات زد و خورد دو ماشين ديده مي شود.نوعي ويژگي عميق و جالب در تارانتينو وجود دارد که بسيار قابل توجه تر از پرداختن به انواع ماجراهاي پرهيجان آدمکشي است. اين ويژگي در واقع نوعي جاه طلبي هنري در توجه به چيزهاي پيش پاافتاده و خلق لحظاتي پرهيجان از آنهاست. (به رغم اين ريسک که ممکن است خودش در دام اين چيزهاي معمولي و مبتذل بيفتد.)فيلم ضدمرگ، با ويژگي هايي مثل انشعاب در جاده تا چندگانگي گويش و زبان در آن نوعي جهش در طبقه بندي سينمايي محسوب مي شود. اين روش فيلمسازي به شکلي معمولي (آن هم به گونه اي که قابل نقض باشد) نياز به نوعي خشونت و انعطاف دارد. فيلم ريتم سريعي دارد اما در عين حال متواضعانه و ساده است. تارانتينو طبق همه شواهد موجود مي تواند هر چيزي باشد اما سرشار از استعداد است و به گفته اغلب منتقدان ساختن اين فيلم رويه تازه اي در فيلمسازي او محسوب مي شود و خوشي و لذت با اين فيلم تکثير مي شود.

فيلم هايي درباره سينما
در سال 1992 و در اختتاميه جشنواره کن، هنگامي که کلينت ايستوود نام کوئنتين تارانتينو را به عنوان برنده نخل طلا براي فيلم قصه هاي عامه پسند اعلام کرد، همه منتقدان با گفتن اينکه چون تلفظ نام کيشلوفسکي براي کابوي پيري مثل ايستوود سخت بوده است ترجيح داده نام تارانتينو را به عنوان برنده اعلام کند. در اينکه «قرمز» شاهکاري بي بديل بود کسي شکي به خود راه نمي داد، فيلم «آواز قو»ي کارگرداني بزرگ بود که مي گفت ديگر فيلم نخواهد ساخت، جواهري از سينماي هنري اروپا اما با گذر زمان اکنون معلوم شده است که ايستوود در آن شب اختتاميه چه چيز را ارج نهاده و چه چيز را فروگذارده است. «قرمز» تنها يک فيلم خوب بود، اما داستان هاي «عامه پسند» آغازي بود براي جرياني تازه در سينما. در حقيقت تارانتينو راهي تازه پيش پاي سينما گشود. درباره پستي و بلندي، همواري يا ناهمواري اين راه مي شود بحث کرد. مي توانيم اين راه را بد و بدمنظره بدانيم اما به هر حال نمي توان منکر وجود آن شد. تارانتينو تجسم کامل آنچه بود که منتقدان سينمايي نام سينماي پست مدرن بر آن نهاده اند؛ دست کم يکي از شاخص ترين چهره هاي آن.پس از نسل کايه دوسينما و فيلمسازان موج نو، تارانتينو بهترين نمونه اي است براي فيلمسازي که فيلم ساختن را از روي فيلم ديدن آموخته است، سال ها کار در ويدئوکلوپ و ديدن شبانه روزي فيلم ها از تارانتينو کارگرداني ساخت که اکنون مي تواند فيلم هاي قديمي را با رنگ و لعابي متفاوت به ما نشان دهد. اما نوع علاقه او به سينما نيز يکي از اصلي ترين مولفه هاي سينماي تارانتينو را مشخص مي کند، فيلم هاي رده ب و سينماي ارزان. تارانتينو تنها کسي نيست که عاشق تاريخ سينما است، اسکورسيزي قهرمان بي رقيب اين عرصه است اما او به شکل فرهيخته اي وامدار تاريخ سينماست. تفاوت ديدگاه اسکورسيزي و تارانتينو نسبت به خشونت تاييدي بر همين قضيه است، در حالي که اسکورسيزي خشونت را به وجهي عيني و حتي واقعي به تماشاگر عرضه مي کند، تارانتينو از خشونت کاريکاتوري به دست مي دهد که از حقيقت دروني تهي است. در عشق به سينماي رده ب تارانتينو رقيب سرسختي به نام تيم برتون هم دارد. باز هم تفاوت برتون و تارانتينو در اين علاقه به گونه اي آشکار در سينمايشان نمود دارد؛ در حالي که برتون اين علاقه را دروني کرده و از زاويه شخصي فيلم هايي بر پايه سينماي رده ب بنيان مي نهد، تارانتينو دقيقاً همان سينما را بازسازي مي کند، تفاوت تنها در نوع ديالوگ ها است.اما به هر حال تارانتينو کارگرداني باهوش است. عشق عميق او به سينما سبب شده است هنر سينما در مدت کوتاهي (نزديک به صد و دوازده سال) به جايي برسد که ديگر هنرها با گذشت قرن ها به آن رسيد؛ سال ها و قرن ها طول کشيد تا ما به ادبياتي درباره ادبيات، نقاشي هايي درباره نقاشي برسيم. اما فيلم هاي او سند آشکاري هستند که ما با فيلم هايي درباره سينما روبه رويم و اين دستاورد کمي نيست و حالا پس از گذشت سال ها گمان مي کنم همه به ايستوود در آن شامگاه تابستاني کن حق مي دهيم.
اگر برگمان نبود...
پل شرايدر  مترجم : سحر مصيبي
اگر برگمان نبود من هرگز چنين فيلم هايي نمي ساختم يا فيلمنامه هايي نظير «راننده تاکسي» را نمي نوشتم. مرگ برگمان در 89 سالگي شايد چندان غيرمترقبه نباشد چرا که او پير شده بود اما نسبت به ساير کارگردان ها ميراث ارزشمندي از خود به يادگار گذاشت. برگمان به فيلمسازي وجهه اي جدي و ساختاري درون گرايانه بخشيد. طي اين سال ها هيچ فيلمساز ديگري مانند برگمان نبوده است و من تنها دلم مي خواهد به روشي که برگمان فيلمسازي را تعريف مي کرد فيلم بسازم. ويژگي قابل توجه برگمان اين است که او سينما را تبديل به مديومي شخصي کرده و به آن ارزشي درون گرايانه بخشيده است. فيلم هاي او ذاتاً بسيار سرگرم کننده و ملموس اند و هيچ کس مثل او نمي تواند سينما را به شکلي شخصي به عنوان يک بيان شخصي و خصوصي به کار بگيرد. اينگمار برگمان ثابت کرد که يک فيلمساز مي تواند ديدگاه هاي شخصي خود را خطاب به مخاطب در فيلم هايش منعکس کند.

براي همه فيلمسازان دهه 60 (ديدگاه برگمان) راهي کلي براي درک ذات سينما محسوب مي شد و در حقيقت همه هم نسلان من تحت تاثير برگمان هستند. هر چند او اين روش فيلمسازي در تاريخ سينما را به قصد تاثيرگذاري بر ديگران ابلاغ نکرد.

فيلم «همچون يک آينه» اولين فيلم برگمان از سه گانه «نور زمستاني» و «سکوت» است. در زمان نمايش اين فيلم در سينماي کوچک محلي در گرندرپيدز ميشيگان من 17 ساله و دانشجو بودم و اين فيلم احتمالاً چهارمين يا پنجمين فيلم در دوران زندگي ام بود که مدهوشم مي کرد و آن موقع فکر نمي کردم اين فيلم ها مي توانند آنقدر جدي و مهم باشند. فيلم ديگر برگمان «پرسونا» يکي از شاهکارهاي اوست که از ساير فيلم هايش بهتر و مهمتر است. او فيلم هاي غريزي و پر از اندوهي ساخته و «سارا باند» آخرين فيلم برگمان از اين منظر فوق العاده است.

فيلم پرسونا تمام ويژگي هاي برجسته شخصي کارهاي برگمان را (به خصوص در مورد زنان) دربردارد.از دست دادن برگمان به معني از دست دادن يک ديدگاه در حال پيشرفت در فيلمسازي نيست چرا که ذات کارهاي او به کمال رسيده است و غم و اندوه ما براي از دست دادن او همپايه مرگ يکي از قديسين معبد پانتئون است و ضروري است از کارنامه فيلمسازي او تقدير شاياني به عمل آيد.

همه فيلم هاي او بزرگ نبودند مثلاً من طرفدار خاطره هاي خانوادگي در فيلم فاني و الکساندر و کمدي هاي خانوادگي قديمي او مثل «لبخندهاي يک شب تابستان» نيستم. فيلم هاي مورد علاقه من از چشمه باکرگي و همچون يک آينه در 1961 شروع مي شوند. برجسته ترين کار فيلم پرسونا است که در 1966 ساخته شد و فيلمي تاثيرگذار در دوره اوج سينما بود. در اين دوره تريلوژي پرسونا، ساعت گرگ و شرم ساخته شد و اين رمان دوراني افسانه اي در سينما بود.برگمان بار ديگر خلاقيت خود را در سال 1973 با ساختن فيلم «صحنه هايي از يک ازدواج» نشان داد و سپس به سراغ ساختن فيلم سارا باند (فيلم بزرگ ديگر او) در سال 2003 رفت. مجله تايمز در خط ابتدايي يکي از يادداشت هايش بر فيلم سارا باند عقيده عجيبي را در يک جمله به يک مضمون آورده بود؛ برگمان پير شده و تاريخ مصرف اش به پايان رسيده است. او چطور جرات مي کند فيلم هايي بزرگ بسازد.خيلي از کارگردان ها هستند که شاعرانه فيلم مي سازند ولي فيلم هاي برگمان بيشتر فضايي متافيزيکي داشت. پرسونا فيلمي شجاعانه بود که بسياري از ويژگي هاي قابل توجه و جذاب فيلم مثل نوردهي زياده از حد (که باعث سوختن نگاتيو مي شود) يا کنتراست زياد بين تاريکي و روشنايي حاصل کار اسون نيک ويس فيلمبردار سوئدي فيلم است. ويژگي هايي که پيش از آن قابل قبول نبود و به نوعي ساختارشکني محسوب مي شد.

من در روز اول نمايش هر کدام از فيلم هاي برگمان (اگر در شهري که آن را نشان مي داد حضور داشتم) حتماً به ديدن آنها رفته ام و اولين نمايش فيلم هاي او را به خوبي به خاطر دارم. او نقش قابل ملاحظه اي در منتقد شدن و پس از آن فيلمساز شدن من داشت و باعث شد مقوله فيلم را بسيار جدي بگيرم.

ساطورها فرود مي آيند چاقوها مي درخشند
فيلم هايي درباره سينما
اگر برگمان نبود...

نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام