924 شماره
دوشنبه، 15 مرداد 1386
صفحه نخست :: فرهنگ :: ادبيات
گفت وگو با هوشنگ چالنگي، شاعر
زندگي در چاله
 مجتبا پورمحسن - mojtabapourmohsen@gmail. com

بخش اول گفت وگو با هوشنگ چالنگي از شاعران شعر ديگر را ديروز در همين صفحه خوانديد. در بخش پاياني اين گفت وگو نظرات چالنگي را درباره شعر معاصر ايران مي خوانيد.

***

بچه هاي شعر ديگر ارتباط بسيار قوي اي با شعر غرب داشتند، اين طور نيست؟

اين را نمي دانم چطور بگويم. اما شعر ديگر را، به خودم تکيه نمي کنم، از کساني مثل رضا زاهد، بيژن الهي، احمدرضا احمدي ياد مي کنم که به نوعي دنباله رو همان شعر کلاسيک بودند. به دنبال غناي شعر، آن انديشه، هستي نگري متفاوت، به اين صورت مي شود فکر کرد که شايد يک هستي متفاوت داشته باشد اين شعر ديگر. کمااينکه مي بينيم در بچه ها ادامه پيدا کرد. در بيژن الهي يا پرويز اسلامپور، اين کار ادامه پيدا کرد. من الان حضور ذهن ندارم که بگويم ولي اين طور نمي شود که بگوييم تحت تاثير شعر غرب بودند. خب مثلاً از فرانسه، شعر رمبو را خوانده بودند. خب از فرهنگ و دانش آنها تاثير گرفته اند، ولي اين نمي شود که بگوييم شاعر شعر ديگر، شعر غربي را خوانده به دليل اين که زبان فرانسه را بلد بوده پس تحت تاثير بوده. خب شعرش را هم مي خوانده، ولي شعرش، شعر ايراني است. 

نه، من منظورم اين نبود که شعرشان غربي بوده، بلکه انگار اشراف زيادي به شعر غرب داشته اند، بيش از بقيه در آن دوران جريانات شعر غرب را دنبال مي کردند.

اين طور بود، مثلاً رويايي به شعر فرانسه نزديک بود. نمايشنامه ترجمه مي کرد. بيژن شعر رمبو را ترجمه مي کرد. ولي در شعر بچه ها اگر يک مدرنيسمي هم باشد، مدرنيسم ايراني است، يک هستي شناسي ايراني است، يک نوع هستي شناسي قابل قبول است که از نظر نمي افتند، راجع به آنها حرف زده مي شود. ما ايراني ها که نتوانستيم از شعر جدا شويم. مثلاً در شعر امثال الهي و ناجي، محمود شجاعي يک چيزي از همان انديشه هستي نگري هست که نوگويي شده در شعر به لحاظ زيبايي شناسي و همينطور در زمينه کار شعري که کار قابل توجهي شده است.

يک جنون شاعرانه هم در کارشان وجود داشت، نه؟

من اين را نمي دانم چطور بگويم مثلاً بيژن الهي وقتي که مطرح شد، زير 25 سال داشت. بعد نقد نويسي مثل رضابراهني شعر احمدرضا احمدي را بررسي کرده بود که شعرهاي احمدي واقعاً شعرهاي خوبي بودند، همان روزنامه شيشه اي. براهني راجع به بيژن حرف جالبي زده بود. شعر بيژن الهي را تشبيه کرده بود به ميخي که در سنگ فرو رفته و گرايش به بيژن الهي به لحاظ آوانگارديسم، نوگويي و زيبايي شناسي خصوصي دلنشين در شعر. خواننده اي که شعر دوست داشته مثلاً اگر زيبايي شناسي حافظ را دوست داشت به طرف بيژن الهي مي رفت. مثلاً به فرض چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد/ زباغ عارض ساقي هزار لاله برآيد. اين نگرش زيبا به هستي، به اشيا به عناصر؛ نسيم بر سر گل بشکند کلاله سنبل/ چو در ميان چمن بوي آن کلاله برآيد. شعر بيژن الهي دنباله اينها بوده.

يک نوع مدرنيزه نگري، زيبايي شناسي نو، در شعر الهي هست، مثلاً اين طور مي گفت. کجاست خورشيد/ که روح ميليون ها خروس شهيد/ که صبح را در دوران پيش از تو/ هنجار مي دهند.

آقاي چالنگي، شما هم شعر خوب زياد داريد، از ابرها آن تکه که تويي نخواهد باريد.

من جسته گريخته از ديگران صحبت مي کنم. 

شما گفتيد تشبيه خوبي شده بود که شعر الهي را به ميخي فرو رفته در سنگ مانند کرده بودند. چرا فکر مي کنيد ميخي بود که در سنگ فرو مي رفت؟ شما به او حق مي داديد؟

به لحاظ زيبايي شناسي و نوع شعر متفاوت حرف اشتباهي نزده بود، اين مورد فقط پسند براهني نبود، همه آنهايي که دوستدار کار آوانگارد بودند که تعداد زيادي هم بودند کار الهي را دوست داشتند. 

با اصلاني که صحبت مي کردم مي گفت بعد از شعر حجم اتفاق مهمي نيفتاده در شعر؟

خب اصلاني يک دوره مطرح بوده، با الهي و احمدي و... کارهايش، کارهاي قشنگي بود. 

شما هم مي گوييد بعد از شعر حجم هيچ اتفاقي در شعر فارسي نيفتاده؟

من اکثراً وقتي صحبتش مي شود مي گويم اتفاق افتاده است. شعر در مملکت ما به شکلي است که به لحاظ زيبايي شناسي، انديشه و کلاس، شعر خوب هميشه هست. نمي شود بگوييم بعد از شعر حجم هيچ اتفاقي نيفتاده. من الان حضور ذهن ندارم. الان شاعران خوبي هستند. مثلاً رضا بختياري، يا ديگران که کارهايشان به لحاظ هستي نگري بسيار خوب است. 

اين اتفاقاتي را که در دهه 70 افتاد، موج هايي که به وجود آمد مثلاً مساله شعر زبان محور و بقيه را شما دنبال مي کرديد؟

اين را من دقيقاً متوجه نشدم که چطور است. يعني شعر هاي بعد از دهه 50و60 و اسامي و تفکيک هايي که داشتند را چندان دنبال نکردم اما شاعران خوبي در اين ميان هستند. 

شما کارهاي بعد از سال 70براهني را خوانده ايد؟

من کارهاي او را از همان زماني که در مطبوعات چاپ مي شد، مي خواندم.

کارهاي اخيرش بعد از دهه 70 که در زبان دست برده را مي گويم، خوانده ايد؟

نه، اينها را نه، اما يک شعري يادم هست که کار زبان کرده، يک زني هست و... شعر خوبي است. 

شما شعرهاي رويايي را چطور؟ خوانده ايد؟

شعر هاي رويايي را از همان وقت ها خواندم، دلتنگي ها تا لبريخته ها. 

امضاها را چطور، خوانده ايد؟

تا اين لبريخته ها، امضاها و هفتادسنگ قبر را هم خوانده ام.

به نظر شما رويايي هنوز شاعر شعر حجم است؟

من به شعر حجم چندان اشراف ندارم. ولي رويايي طوري بود که در بعضي از شعرهايش مثلاً همان دلتنگي ها، لبريخته ها، دريايي ها و از دوستت دارم نسبت به شعراي اطراف خودش کار متفاوت داشت. مثلاً در همين لبريخته ها کارهاي زيبايي دارد. 

يعني در کارهاي اخيرش خودش را تکرار نکرده؟

يک مقدار خب سن تاثير دارد. من متوجه حرف شما مي شوم. ولي آوانگارديسمي که رويايي دنبالش بود در يک جاهايي بود در همين دلتنگي ها يا همان لبريخته ها يا شعرهايي که براي زنش گفته بود. 

مادلن و اينها؟

بله. آنها خيلي شعرهاي خوبي هستند.

آن زمان جامعه دنبال شعر آوانگارد نبود. بيشتر دنبال شعر متعهد، انقلابي و حماسي و شورانگيز بود، ولي در سال هاي اخير موج عجيبي در مورد شعر آوانگارد و آوانگارديسم ايجاد شده، فکر مي کنيد اين ربطي به تحول تاريخي دارد که الان همه به دنبال شعر نو و آوانگاردند.

اين که شما مي گوييد شعر متعهد، سابقه دارد مثلاً در فرانسه يا در روسيه . در کشور ما هم همين طور بود و در مقابل تعدادي از شعرا هم به دنبال هستي نگري کلي رفتند سواي مسائل روزمره. اين که مي فرماييد که حالا دنبال آوانگارديسم هستند نظر من اين است که امکانات زبان و هستي نگري ايجاب مي کند که هنوز آوانگارد مطرح باشد، پيشرو بودن باعث مي شود آنهايي که باسواد هستند يا آنهايي که شعرشان بهتر از ديگران باشد مطرح شوند. 

هميشه يکي از چيز هايي که بر سر اين نوجويان و آوانگاردها مي کوبند اين است که مردم شعر شما را دوست ندارند.

ببينيد، شعر در مملکت ما به يک نوعي گروتسکي هست اينکه شعر را از شکل بيندازي، معنا ندهي به آن، اما شعر باز هم شعر است، شعري که انساني است، شعري که ايراني است و سطحش خيلي بالاست، در همين جوان ها مي بينيم. الان مثلاً همين ماهنامه خوانش که براي من فرستاده اند يک شعري که شاعرش اتفاقاً هم استاني من است، داريوش معمار، اين شعر «زندگي در چاله»، بي نهايت زيباست، يک شعر آوانگارد و مشابه اين هم هميشه هست. 

اين طور مي گويم شما به عنوان يک شاعري که آن زمان شاعر نوجويي بوديد، و مردم آن زمان با شعر شما هم ارتباط آنچناني برقرار نمي کردند، درست است؟ فکر مي کنيد اين که مردم چقدر شعر را دوست دارند، معيار است؟

معيار هست. ولي ببينيد اگر بشود شعر حافظ را به سه دسته تقسيم کرد خب يک تعداد از خواننده هاي حافظ آن دسته از شعرها را که از لحاظ استاتيک بهترين شعر هاي حافظ محسوب مي شوند را نمي پسندند و بيشتر به دنبال معنا و اين چيزها هستند. يا مثلاً شعر بيدل هم همين طور، مثلاً مي گويند مردم افغانستان از دکتر بگير تا بنا شعر بيدل و حافظ را دوست دارند. ولي وقتي اينها دسته بندي مي شوند آن شعرهايي که از لحاظ زيبايي شناسي سطح بي نهايت بالايي دارند را شايد دوست نداشته باشند. مثلاً در فرانسه رمبو از سطح خواست مردم خيلي بالاتر و خب در دوره خودش به آن صورت شناخته نشد. 

يک مساله اي مطرح مي کنند به اسم تعادل، به نظر شما تعادل در شعر معنا دارد؟

تعادل به نظر من هميشه معنا دارد. 

شاعر هميشه عليه قواعد شورش مي کند اما بعضي ها به شاعران مي گويند که شما بايد در آوانگارديسم هم تعادل داشته باشيد. يعني از يک حدي بالاتر نرويد.

ببينيد شعر اگر بتواند چيزي را ايجاد کند که از لحاظ زيبايي شناسي و خوانش و هستي نگري در عين اين که همان انديشه قديم انسان است اما نوگويي اش انسان را جذب کند، اين همان تعادل است، يک تعادل مدرن. 

تعادل، از نوع مدرن اش؟

بله.

 زنگوله تنبل تلنگري بود که شما را دوباره به شعر برگرداند؟

نه، به آن صورت نه. اين کتاب به قول فرمايش شما بعد از 30سال يک گوشه اي بود که شرايطي پيش آمد تا خانم خديوي منتشرش کند. کار شعر من طوري شده که از سال 52 به اين طرف خيلي کم کار کرده ام. شايد يک مجموعه اي شده باشد که خانم خديوي در بياورد. من نسبت به بچه هاي جوان خيلي کم کار مي کنم. شايد تاهل، تعهد و اين چيزها باعث شدند که دور بيفتم از شعر.

يک خيال پرداز نترس آن سوي اقيانوس آرام
 عليرضا بهنام
با «سنگ» و «باران» نسبتي ديرينه دارد و تصويرهاي ذهني اش را با دقت نقاشي چيره دست لابه لاي واژه ها نقش مي زند. اسمش عباس صفاري است و آن سوي اقيانوس آرام مسکن دارد. او را بايد با عنوان شاعري نترس به ياد آوريم چرا که از خيلي چيزها نمي ترسد. اول از همه، او اصلاً نمي ترسد که معمولي باشد، مي تواند ساده ترين خيال هايش را با معمولي ترين کلمات به شعر تبديل کند چرا که اطمينان دارد ساده ترين خيال هاي يک خيال پرداز معادل دور از دسترس ترين خيال هاي يک آدم معمولي است. مثل بيشتر خيال پردازها، او نمي ترسد که رمانتيک باشد. جهان در خيال هاي او همان طور است که بايد باشد و شهر شعر او «در نقشه هيچ کشوري نيست»1 به علاوه، در اين شهر «هيچ تنابنده اي بي اجازه او آب نمي خورد». «من» راوي در شعرهاي او قهرماني بي زوال است که بي وقفه دنبال آرمان شهري دست نيافتني مي گردد. اين است که در اين شعرها زشت ترين واقعيت هاي زندگي نيز با کلماتي زيبا و گوش نواز به بيان درمي آيند.

صفاري در شعرهايش از پرحرفي و توضيح واضحات نمي ترسد. خودش معترف است که نيمي از اشعارش را «پرحرفي شکست ناپذيرش خراب کرده است» او براي حس آميزي از معمولي ترين روش ها، يعني ترکيب هاي وصفي و استعاري آشنا با اصرار استفاده مي کند و از اين هم نمي ترسد که ترکيب هاي شعرش از فرط استعمال در شعرهاي پيش از او تازگي خودشان را از دست داده باشند.

با همه اين نترسيدن ها شعر عباس صفاري صدايي مخصوص به خود يافته است که خواننده را به ياد سوررئاليست هاي فرانسوي در آغاز قرن بيستم ميلادي مي اندازد. تمهيد هاي شعري او از نياز به آزادسازي خيال و ضرورت روايت کردن «من» با صدايي بلند براي مخاطب سرچشمه مي گيرند. اين در حالي است که صداي تخيل «من» در شعر صفاري چنان بلند است که هر نوع تلاش خواننده براي تخيل آزاد را عقيم مي گذارد. در اين شعرها «من» راوي با اقتدار در ذهن خواننده مي نشيند، به جاي او خيال مي کند و او را وادار مي کند بپذيرد که اين خيال ها از آن خودش بوده اند. درست با همين مشخصات شعري بود که سوررئاليست ها، سيلي رمانتيک معروف شان را به ذوق عمومي زدند. اما مشکل اينجاست که يک قرن بعد از آغاز کار اين شورشيان عزيز، تمهيدهاي شعري شان به نوبه خود به جزيي از «ذوق عمومي» تبديل شده اند و ديگر خواب عادت زده هيچ خواننده اي را برنمي آشوبند.

زبان شعري عباس صفاري نزديکي زيادي با زبان معيار نثر دارد، تنها تفاوتي که اين زبان را به وسيله مناسبي براي سرودن شعر تبديل کرده است آشنايي حيرت آور شاعر با قواعد همنشيني واژگان و قابليت ايجاد ترکيب هاي خوش آهنگ صامت ها و مصوت ها است. نکته اي که به شکلي محسوس به هر قطعه از شعرهاي صفاري ريتمي خاص و مخصوص به خود مي بخشد. به اين ترتيب هر قطعه از اين شعر ها را مي توان متناظر با يک خط ملودي دانست. اين در حالي است که در بعضي شعرها مثل «تلخ است آسمان» از مجموعه دوربين قديمي تکرار اين خط ملودي شعر را به يک جمله موسيقايي شبيه تر مي کند. با اين همه شعر صفاري درست مثل شعر بيشتر هم نسلان او تنها در همين حد ابتدايي از ايجاد موسيقي باقي مي ماند و به محدوده ترکيب ملودي ها و ايجاد يک قطعه موسيقايي، که مشخصه شعر بسياري از جوانان امروزي است، وارد نمي شود.

با آنکه مشخصه اصلي شعر صفاري به تصوير کشيدن موقعيت هاي معمولي با زباني ساده است اما او در بعضي شعرهايش تلاش مي کند از اين قاعده عدول کند؛ نمونه بارز اين تلاش زماني است که مثلاً به تاسي از گيوم آپولينر شعري را که درباره چتر است به شکل يک چتر مي نويسد يا سطري از شعري ديگر را که درباره ماه است به شکل يک نيم دايره اجرا مي کند. چنين کاري علاوه بر آنکه تازگي خود را نزد خوانندگان يک قرن است که از دست داده، شکل ديگري از همان پرگويي پيش گفته محسوب مي شود يعني همان شکلي که در زبان نقد امروز به آن بازنمايي مضاعف مي گويند و نوعي از توضيح مکرر است. به اين ترتيب واضح است که بهترين و تاثيرگذارترين شعرهاي صفاري را مي توان ميان آن دسته از آثار او جست وجو کرد که از چنين تلاش هاي نافرجامي دور هستند. خيال هايي ساده، تصويري و روايت مدار.

پي نوشت؛

1-تمام نقل قول ها از شعرهاي مجموعه دوربين قديمي است.
بوي سمرقند اين داستان ها
 قاسم کشکولي - info@ghasemkashkooli.com
آموزش عالي و آکادميک اگر هيچ نداشته باشد، اين برکت را دارد که به شکلي علمي، تحولات و رخداد هاي ادبي را به مداقه نشسته و با در نظر داشتن منافع ملي و فارغ از حب و بغض هاي رايج، حداقل به معرفي آثار درخشان احتمالي بپردازد. نمي پردازد. نداريم. و نتيجه اين مي شود که همه چيز احساسي و سليقه اي مي شود و در نهايت، فرد جاي گروه مي نشيند تا عاقبت باند به وجود بيايد. باند هم که بدهکار کسي جز خودش نيست، همه چيز را تحت نفوذ خود مي گيرد و اين چنين مي شود که به يک باره مي بينيم چند دهه گذشته و آثار و جرياني نقل محافل شده اند که به واقع فاقد آن ارزش ادبي هستند. گروه در جهت منافع گروه اعضا را در بوق مي کند. و از طرفي آثاري که ارزشمندند و اتفاقاً خارج از اين سيستم زيرزميني - گلخانه اي، در محاق فراموشي مي مانند و احياناً در ميان ترس باندهاي حاکم گم مي شوند و البته که قلب حقيقت ديرزماني نمي پايد و نهايتاً اين زمان است که تکليف همه چيز را روشن مي کند و زمان چه بي رحم است در نشان دادن حقيقت. که با کسي تعارف ندارد.

اين همه را گفتم، تا برسم به «باغ اناري» نوشته «محمد شريفي» که در سال 1371 توسط نشر گردون به چاپ رسيد. آنچه که اين مجموعه را برجسته و از ديگر آثار متمايز مي کند، اصرار و در عين حال وابستگي آن به نشانه هاي متن فارسي است. اين کتاب درست در عصرگرايشات روزافزون «نثر مردد ترجمه اي» براي ما از نو رايحه سمرقند و نيشابور را به ارمغان مي آورد. در حقيقت باغ اناري شکل امروزي نوشته هاي عطار است. بار عظيم شعري که داستان در اين مجموعه با خود حمل مي کند آن را از پيرنگ و پسرنگ هاي مرسوم در داستان، بي نياز مي کند. «گوش هايم را تيز کردم تا روباه عبوس با صدايي بغض گرفته، آخرين شعرش را خواند.» (باغ اناري، ص 131)

روباه آخرين شعرش را مي خواند و ما ابداً ترديد نمي کنيم در حقيقت آن. همان طور که روي آب رفتن بايزيد را و اما آنچه که سبب شد تا در مورد اين مجموعه بنويسم همانا داستان درخشان «وضعيت» است که نخستين بار در همان سال نخست انتشارش توسط «محمود دولت آبادي» در کنفرانسي - به گمانم در امريکا - به عنوان نمونه داستان مدرن ايران به جهانيان معرفي شد. توهم و تکرار موقعيت که از مشخصه هاي بارز اين مجموعه است به نحو استادانه اي در اين داستان به کار گرفته مي شود. شريفي با تکرار چند جمله که به شکل ترجيع بند در مقدمه، متن و موخره داستان مي آيد، داستان را به شدت دراماتيزه مي کند و اين از نشانه هاي بارز شعر فارسي به خصوص غزل است. شريفي داستان نمي نويسد بلکه همچون پيکرتراشي چيره دست با کلمات برايمان شيء جديدي خلق مي کند که همانا داستان است. «وقتي آموزگار پير وارد کلاس شد، شاگردي که در ميان ميز و نيمکت هاي خالي به تنهايي خوابيده بود گفت؛ «برپا» و همان طور خوابيده پس از لحظه اي گفت؛ «برجا». آموزگار پير دفتر حضور و غياب را پشت پنجره چوبي کلاس گذاشت و عينک مشکي ذره بيني اش را به چشم زد و آبنوسي، شاگرد تنهاي کلاس با صداي بلند گفت «غايب»، «علي براتياني،» «حاضر»، «جلال الدوله اي،» «آقا از جلال الدوله اي تا آخر همه غايبن.» (باغ اناري، ص 7) در کلاس همه غايبن غير از «علي براتياني» که خود مرده است، و اين چنين است که «محمد شريفي» ما را تا اعماق وهم پيش مي برد، تا ما نيز همچون «آموزگار پير» که «سکوت ديوانه کننده» ديوانه اش مي کند و سر آخر «وحشت زده در حالي که عقب عقب خودش را به کوچه مي انداخت» از مدرسه مي گريزد، به جنون برسيم.

زمان در داستان هاي مجموعه «باغ اناري» نه خطي و نه دايره اي که بي زماني مطلق است. و از همين روست که «گفتم؛ گروهبان،» «گفت؛ کدوم گروهبان؟» «گفتم؛ گروهباني که گريه مي کرد» دريغا که آدم ها با حالاتشان شناخته مي شوند و نه درجه و نام... استوار» سري تکان داد. ولي باز هم به من نگاه نکرد، آهسته گفت؛ گروهبان... سي سال پيش تيرباران شد،»... «عاشق شيرين شده بود حيووني.» (باغ اناري، ص 18) سرباز، گروهبان را امروز در «باغ اناري» - داستان دوم مجموعه - مي بيند. در حالي که وي سي سال پيش تيرباران شده بود. چرا که عاشق «شيرين»ي شده بود که هزار سال پيش مي زيسته. و بدين نحو است که من خواننده در هزارتويي از سکوت، وهم، مکاشفه... سرگشته مي شوم...

درست است که نويسنده مجموعه باغ اناري وابسته به هيچ گروه و باندي نيست. درست است که تا به حال پس از گذشت 16 سال از چاپ نخستين کارش هيچ کس نه مصاحبه اي از او شنيده و نه خودش را ديده. باور کنيد تا به حال حتي عکس چهره وي را هم نديده ام و نمي دانم در کجاي اين جغرافياي نخبه کش زندگي مي کند، مهم نيست. با اين حال ترديد ندارم «محمد شريفي» در تاريخ ادبيات ما خواهد ماند. حتي اگر ديگر ننويسد.

زندگي در چاله
يک خيال پرداز نترس آن سوي اقيانوس آرام
بوي سمرقند اين داستان ها
فرهنگ تاريخ انديشه ها
«عقايد اشتباه» خورشيدفر
حسن شهسواري با «خوابگرد»
«دولت آبادي» به امريکا مي رود
قاسم روبين با کتابي ديگر از دوراس

  فرهنگ تاريخ انديشه ها
فرهنگ تاريخ انديشه ها، اثري سه جلدي است با ويراستاري فيليپ پي.واينر که شامل بررسي، تحليل و تبيين تاريخ انديشه هاي رياضي، طبيعي، ادبي و فلسفي است و به قلم برجسته ترين صاحب نظران هر حوزه نوشته شده است.اين اثر به تازگي با ويراستاري دکتر صالح حسيني به فارسي ترجمه شده و به همت انتشارات سعاد منتشر شده است. نشست هفتگي شهر کتاب در روز سه شنبه 16/5/86 به نقد و بررسي اين اثر اختصاص دارد که با حضور دکتر صالح حسيني، دکتر حسين معصومي همداني، دکتر هوشنگ رهنما و دکتر ابوالقاسم اسماعيل پور برگزار مي شود. در اين نشست درباره تفاوت نگارش تاريخ انديشه با تاريخ ادبيات، تاريخ فلسفه و تاريخ علوم بحث و گفت وگو مي شود.


  «عقايد اشتباه» خورشيدفر
داستان بلند «عقايد اشتباه» نوشته اميرحسين خورشيدفر با گذراندن مراحل پاياني خود منتشر مي شود. اين داستان درباره ساکنان تهران معاصر است که به گفته نويسنده، به دور از رويکردهاي اجتماعي به نگارش درآمده است. ناشر اين کتاب هنوز مشخص نيست. خورشيدفر همچنين در حال حاضر، مشغول نوشتن و آماده سازي يک مجموعه داستان است. اين کتاب، ده داستان کوتاه را دربر مي گيرد که به لحاظ مضموني، ادامه اي بر مجموعه داستان قبلي نويسنده است.مجموعه «زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود» (نشر مرکز) و «روزي که آسمان شکست»، «پسري که هيچ وقت ستاره اي نداشت»، «باران» و «داستاني از اولين روزهاي زمين» (نشر ماه ريز) در حوزه کودک و نوجوان از آثار منتشر شده اميرحسين خورشيدفر در سال هاي اخير است. «زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود» اوايل امسال تنديس جايزه ادبي روزي روزگاري را از آن خود کرد.


  حسن شهسواري با «خوابگرد»
تازه ترين کتاب هاي محمدحسن شهسواري با عناوين «تقديم به چند داستان کوتاه» و «خوابگرد» امسال منتشر مي شوند. مجموعه اي از داستان هاي کوتاه اين نويسنده با نام «تقديم به چند داستان کوتاه» دربرگيرنده چهار داستان با مايه هاي مذهبي و اجتماعي است. وي همچنين جلد دوم از سه گانه خود را با عنوان «خوابگرد» آماده چاپ دارد. رمان اول اين مجموعه «پاگرد» نام داشت و جلد سوم آن نيز «شبگرد» خواهد بود. ضمن اينکه «پاگرد» هم به زودي از سوي نشر افق به چاپ دوم خواهد رسيد.خبر ديگر از شهسواري اينکه وي در حال حاضر مشغول نوشتن رمان «شب آبستن» با درونمايه اي عاشقانه است. مجموعه داستان «کلمه ها و ترکيب هاي کهنه»، رمان «پاگرد» و مجموعه مقالات منتشر شده در حيطه نقد ادبي از جمله فعاليت هاي محمدحسن شهسواري در سال هاي اخير بوده است.


  «دولت آبادي» به امريکا مي رود
محمود دولت آبادي که اکنون در آلمان است، براي رونمايي از ترجمه انگليسي رمان «سلوک» به ايالات متحده امريکا مي رود. «دولت آبادي» که حدود يک ماه پيش براي يک سفر فرهنگي عازم اتريش و آلمان شده بود به زودي براي رونمايي از آخرين رمانش به امريکا مي رود و تا ماه آينده به ايران بازمي گردد.اين در حالي است که در آستانه سالروز شصت وهشت سالگي اش شايعه مهاجرت وي منتشر شده بود. محمود دولت آبادي که با رمان هشت جلدي «کليدر» به شهرت رسيد، سال 1319 در دولت آباد بيهق به دنيا آمد و داستان نويسي را از سال 1337 آغاز کرد.اولين مجموعه داستان او با نام «لايه هاي بيابان» در سال 1347 به چاپ رسيد. «جاي خالي سلوچ»، «روزگار سپري شده مردم سالخورده» و «سفر» از ديگر آثار اين نويسنده است. دولت آبادي بخشي از حق التاليف نگارش رمان سلوک را به بازماندگان زلزله بم اختصاص داده است.


  قاسم روبين با کتابي ديگر از دوراس
قاسم روبين ترجمه ديگري را از مارگريت دوراس منتشر مي کند.«کاميون» نوشته دوراس يک رمان - نمايشنامه است که فيلم آن را نيز خود دوراس چند سال پيش ساخته است. ترجمه اين کتاب توسط قاسم روبين تا دو هفته ديگر منتشر خواهد شد. روبين پيش از اين، همچنين کتاب هايي چون «درد»، «عشق»، «گفتا خراب اولي»، «بحر مکتوب»، «تابستان 80»، «عاشق» و «همين و تمام» را از مارگريت دوراس ترجمه کرده است. او کتابي را هم با نام «پومپون» نوشته ماري سوليه ترجمه کرده است، که همزمان با کتاب يادشده از دوراس منتشر خواهد شد. اين اثر درباره پومپون مجسمه سازي است که در سال هاي بين دو جنگ جهاني مي زيسته است. آثار اين مجسمه ساز در موزه لوور پاريس نيز موجودند و کتاب توسط همين موزه منتشر شده است.روبين ترجمه «موج نو سينماي فرانسه» - نقد سينماي دهه 60 اين کشور - را چندي پيش به اتمام رساند که هنوز آن را براي چاپ به جايي نسپرده است.«ماندگار» (آلن رب گريه)، «همان عشق» (يان آندره آ) و «فرويد» (فيلمنامه/ ژان پل سارتر) از ديگر ترجمه هاي منتشرشده قاسم روبين هستند.


نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام