
با «سنگ» و «باران» نسبتي ديرينه دارد و تصويرهاي ذهني اش را با دقت نقاشي چيره دست لابه لاي واژه ها نقش مي زند. اسمش عباس صفاري است و آن سوي اقيانوس آرام مسکن دارد. او را بايد با عنوان شاعري نترس به ياد آوريم چرا که از خيلي چيزها نمي ترسد. اول از همه، او اصلاً نمي ترسد که معمولي باشد، مي تواند ساده ترين خيال هايش را با معمولي ترين کلمات به شعر تبديل کند چرا که اطمينان دارد ساده ترين خيال هاي يک خيال پرداز معادل دور از دسترس ترين خيال هاي يک آدم معمولي است. مثل بيشتر خيال پردازها، او نمي ترسد که رمانتيک باشد. جهان در خيال هاي او همان طور است که بايد باشد و شهر شعر او «در نقشه هيچ کشوري نيست»1 به علاوه، در اين شهر «هيچ تنابنده اي بي اجازه او آب نمي خورد». «من» راوي در شعرهاي او قهرماني بي زوال است که بي وقفه دنبال آرمان شهري دست نيافتني مي گردد. اين است که در اين شعرها زشت ترين واقعيت هاي زندگي نيز با کلماتي زيبا و گوش نواز به بيان درمي آيند.
صفاري در شعرهايش از پرحرفي و توضيح واضحات نمي ترسد. خودش معترف است که نيمي از اشعارش را «پرحرفي شکست ناپذيرش خراب کرده است» او براي حس آميزي از معمولي ترين روش ها، يعني ترکيب هاي وصفي و استعاري آشنا با اصرار استفاده مي کند و از اين هم نمي ترسد که ترکيب هاي شعرش از فرط استعمال در شعرهاي پيش از او تازگي خودشان را از دست داده باشند.
با همه اين نترسيدن ها شعر عباس صفاري صدايي مخصوص به خود يافته است که خواننده را به ياد سوررئاليست هاي فرانسوي در آغاز قرن بيستم ميلادي مي اندازد. تمهيد هاي شعري او از نياز به آزادسازي خيال و ضرورت روايت کردن «من» با صدايي بلند براي مخاطب سرچشمه مي گيرند. اين در حالي است که صداي تخيل «من» در شعر صفاري چنان بلند است که هر نوع تلاش خواننده براي تخيل آزاد را عقيم مي گذارد. در اين شعرها «من» راوي با اقتدار در ذهن خواننده مي نشيند، به جاي او خيال مي کند و او را وادار مي کند بپذيرد که اين خيال ها از آن خودش بوده اند. درست با همين مشخصات شعري بود که سوررئاليست ها، سيلي رمانتيک معروف شان را به ذوق عمومي زدند. اما مشکل اينجاست که يک قرن بعد از آغاز کار اين شورشيان عزيز، تمهيدهاي شعري شان به نوبه خود به جزيي از «ذوق عمومي» تبديل شده اند و ديگر خواب عادت زده هيچ خواننده اي را برنمي آشوبند.
زبان شعري عباس صفاري نزديکي زيادي با زبان معيار نثر دارد، تنها تفاوتي که اين زبان را به وسيله مناسبي براي سرودن شعر تبديل کرده است آشنايي حيرت آور شاعر با قواعد همنشيني واژگان و قابليت ايجاد ترکيب هاي خوش آهنگ صامت ها و مصوت ها است. نکته اي که به شکلي محسوس به هر قطعه از شعرهاي صفاري ريتمي خاص و مخصوص به خود مي بخشد. به اين ترتيب هر قطعه از اين شعر ها را مي توان متناظر با يک خط ملودي دانست. اين در حالي است که در بعضي شعرها مثل «تلخ است آسمان» از مجموعه دوربين قديمي تکرار اين خط ملودي شعر را به يک جمله موسيقايي شبيه تر مي کند. با اين همه شعر صفاري درست مثل شعر بيشتر هم نسلان او تنها در همين حد ابتدايي از ايجاد موسيقي باقي مي ماند و به محدوده ترکيب ملودي ها و ايجاد يک قطعه موسيقايي، که مشخصه شعر بسياري از جوانان امروزي است، وارد نمي شود.
با آنکه مشخصه اصلي شعر صفاري به تصوير کشيدن موقعيت هاي معمولي با زباني ساده است اما او در بعضي شعرهايش تلاش مي کند از اين قاعده عدول کند؛ نمونه بارز اين تلاش زماني است که مثلاً به تاسي از گيوم آپولينر شعري را که درباره چتر است به شکل يک چتر مي نويسد يا سطري از شعري ديگر را که درباره ماه است به شکل يک نيم دايره اجرا مي کند. چنين کاري علاوه بر آنکه تازگي خود را نزد خوانندگان يک قرن است که از دست داده، شکل ديگري از همان پرگويي پيش گفته محسوب مي شود يعني همان شکلي که در زبان نقد امروز به آن بازنمايي مضاعف مي گويند و نوعي از توضيح مکرر است. به اين ترتيب واضح است که بهترين و تاثيرگذارترين شعرهاي صفاري را مي توان ميان آن دسته از آثار او جست وجو کرد که از چنين تلاش هاي نافرجامي دور هستند. خيال هايي ساده، تصويري و روايت مدار.
پي نوشت؛
1-تمام نقل قول ها از شعرهاي مجموعه دوربين قديمي است.